دسته
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 85126
تعداد نوشته ها : 1081
تعداد نظرات : 722
Rss
طراح قالب
آقاي نويسنده ... و خانم نويسنده آقاي نويسنده، از پشت پرده هاي تور پنجره به خيابان هاي روبه رو و پر رفت و آمد نگاه مي کند. از طبقه چهارم يک مجتمع مسکوني، آدم هايي که در پياده روها و گاه از قسمت هاي ممنوعه خيابان رد مي شوند، مثل مورچه هايي هستند که به دنبال دانه راه افتاده اند. از بالا، شبيه نقطه هايي هستند که گاهي به هم نزديک و زماني از هم دور مي شوند... و او به قصه اي تازه مي انديشيد و صدايش در فضاي آپارتمان کوچک مي پيچيد: - مريم، مريم! اين خودکار سبز من کجاست؟ زن، از آشپزخانه، از ميان صداي جلزولز پياز داغ و قل قل آب مي گويد: "من چه مي دانم کجاست؟" مرد زير لب مي گويد: "امان از دست اين دخترها، لابد يکي از آنها خود کار مرا برداشته و برده به مدرسه." زن که کتابها و کاغذ هايش را روي ميز نهار خوري پهن کرده، دست از نوشتن مي کشد و خود کار سياهي که در دست دارد براي مرد مي برد. - تو مگر نمي داني که من با خود کار سياه نمي توانم کار کنم! - يعني چه؟ دست بردار. بگو محتويات ذهنم ته کشيده و خودت را رها کن. آقاي نويسنده، همان طور که به پنجره تکيه داده مي گويد: "تو که مي داني من به رنگ سبز عادت دارم." زن مي خندد و با لحني شاد مي گويد: "بگو ببينم در کدام کتاب نوشته که رنگ سبز از علائم نويسندگي است؟! از چهار مقاله ي عروضي در باب دبيري تا کتاب هايي که امروزه در مورد راههاي نويسنده شدن وجود دارد، چيزي در اين مورد نديده ام." - چهار مقاله را نمي دانم ولي نگاه کن توي همين کتاب نوشته که يک نويسنده ي معروف هست که حتماً بايد در اتاقش يک دسته گل رز زرد باشد تا بتواند تمرکز پيدا کند. و به کتابي که روي ميز بود اشاره کرد. زن به آشپزخانه مي رود و کتاب شاهنامه را از روي ميز آشپزخانه برمي دارد و جلوي مرد آن را باز مي کند و مي گويد: "ولي من مطمئنم فردوسي دنبال مرکب سبز و آبي و اتاقي که چنين و چنان باشد، نبود. اي بسا همين شاهنامه را با انواع مرکب هاي ارزان قيمتي که گير مي آورده، مي نوشته و احتمالاً دست نوشته هايش با رنگ هاي مختلف بوده." - خوب که چي؟ حالا اين بيت را ببين. هيچکس در هيچ زماني نمي تواند با کلمات و لحني جز او سخن بگويد، اينجا را نگاه کن. نتيجه تراژدي کشته شدن سهراب را به دست رستم چگونه بيان مي کند. او بيتي را که زيرش خط کشيده شده بود، با صداي بلند مي خواند: از اين خويشتن کشتن اکنون چه سود چنين رفت و اين بودني کار بود زن همچنان ادامه مي دهد: "به اين اصطلاح خويشتن کشتن توجه کرده اي؟ خيلي حرف است ها! من فکر مي کنم مفهومي بالاتر از پسرکشي دارد. مفهومش کشته شدن انسان به دست انسان است در گردابي از کنشها و واکنشهاي انساني." آقاي نويسنده مي گويد: "اي واي!! من سر نخ داستانم را گم کرده ام و حالا تو داري از شاهنامه برايم مي خواني؟" - سرنخ داستانت را گم کردي چون خود کار سبز نيست در حالي که فردوسي... آقاي نويسنده، در حالي که با نوک انگشتها به شقيقه هايش فشار مي آورد. مي گويد: "من چه مي دانم فردوسي چکار کرده ولي اين را مي دانم که مي بايست تا پس فردا يک داستان شسته و رفته به سر دبير تحويل دهم والا..." - هر چه مي خواهد بشود، تو بايد سرچشمه ها را پيدا کني. تو بايد بفهمي که فردوسي به کجا رسيده که داستان رستم و سهراب او را از وقتي که بچه بودم تا وقتي به دبيرستان رفتم و بعد در دانشگاه، هر وقت مي خوانم گريه مي کنم. حتي وقتي سرکلاس، درس مي دهم و بچه ها هم ... آقاي نويسنده، نگاهي بي تفاوت به زنش مي کند و مي گويد: "من مي خواهم يک داستان بر اساس مسائل روز بنويسم، تو هم هي از فردوسي و شاهنامه اش براي من حرف مي زني." بعد کت خاکستري اش را از روي جا لباسي برمي دارد و مي گويد: "مي روم سرکوچه يک خودکار سبز بخرم و يک بسته سيگار..." - پس دودي هم شده اي؟ لابد اين هم از لوازم و ابزار نويسندگي امروزي است. - تو هم که فقط بلدي مرا محاکمه کني. اصلاً گاهي فکر مي کنم مرا با شاگردهايت اشتباه مي گيري. زن مي خندد و مي گويد: "به جاي اينکه دنبال خودکار سبز و سيگار و دود بروي يک پيشنهاد برايت دارم. چرا در مورد آن پسري که چند روز پيش براي پيدا کردن کار آمده بود اينجا نمي نويسي؟" - بهمن را مي گويي؟ - بله. همان که به خاطر دادن خرج خانواده ناچار به ترک تحصيل شده. - صد بار از اين چيزها نوشته شده... - باشد. ولي اين يکي ممکن است با بقيه فرق داشته باشد. تو بايد بروي سراغ آن پسر. - ولي من که آدرسش را ندارم. - من دارم. آقاي نويسنده با تعجب نگاهش مي کند. - ... من آدرسش را گرفتم تا بروم سراغ خانواده بيچاره اش. - پس حالا رقيب من شده اي؟!! - نه بابا. مي داني که من فقط تحقيق مي کنم تا درسي را که سرکلاس مي دهم به ذهن آشفته اين طفلان معصوم که با هزار جور فرهنگ روبه رو هستند خط و ربطي بدهم. - که چه بشود؟! حرف مثل باد هواست ولي وقتي به صورت نوشته چاپي در بيايد ارزش دارد، چون کاتبش حق التاليف مي گيرد. - خوب تو هم بابت درست، پول مي گيري... - بله درست است و تو هم آن وقتي که درس مي دادي وضع سوژه هايت بهتر از حالا بود. - ولي درس دادن را رها کردم که بيشتر بتوانم بنويسم. - و اشتباهت از همين جا شروع شد. راستي چرا در مورد خانم وفايي نمي نويسي؟ - از اين زن عادي تر گير نياوردي؟ باور کن چند سال است او را مي بينم ولي يادم نيست چه شکلي است؟ - هيچ مي داني چه زندگي وحشتناکي دارد؟!! آقاي نويسنده با تعجب به زن نگاه کرد و گفت: "تو از کجا مي داني؟" - خانم وفايي و من هر روز صبح توي اتوبوس همديگر را مي بينيم. دفتر مجله و مدرسه من در يک مسير قرار دارد. مي داني که خانم وفايي بيست و چهار سال بيشتر ندارد ولي اقلاً ده سال از سن خودش بيشتر نشان مي دهد؟! آقاي نويسنده، سعي مي کند به ذهنيات خود در مورد خانم وفايي که هميشه سرش پايين و مشغول تايپ کردن بود سر و ساماني بدهد. و فقط مقنعه سرمه اي اش را مي ديد و دستهاي پرشتابش را بر روي دکمه هاي ماشين تحرير... و به زحمت توانست صورت تکيده و چشم هاي سرگردان او را در ميان آن همه آدمي که ديده بود، مجسم کند. - خوب، مساله خانم وفايي چيست؟ - به خاطر بچه مريضش بايد چند جا کار کند. طفلکي اول مي خواسته نويسنده بشود چند تا از نوشته هايش نيز چاپ مي شود ولي حالا تبديل شده به يک ماشين کار. - پس شوهر گردن کلفتش چه مي کند؟ - هيچي، اصلاً چيزي که در وجودش نيست حس مسئوليت است. - چکاره است؟ - در چند فيلم به عنوان سياهي لشکر کار کرده و چند دقيقه اي هم در بعضي فيلم هاي تلويزيون. حالا ادعا مي کند که بازيگر سينما است. - پس وضعش بايد بهتر از نويسنده ها باشد. هر چه باشد يک هنرپيشه رده سوم و چهارم هم که باشد، درآمدش از يک نويسنده رده اول بيشتر است. - خانم وفايي مي گويد هر چه در مي آورد خرج کت و شلوار و کاپشن و شالگردن و شامپو و ژل موهايش مي کند. آقاي نويسنده، در حالي که در خانه را باز کرده و از پشت سر به زنش نگاه مي کرد، گفت: "از اين حرف ها نتيجه اي نمي گيريم اول که از شاهنامه گفتي بعد هم از آن پسري که ترک تحصيل کرده بود و حالا هم بند کردي به زندگي خانم وفايي ولي اينها درد مرا دوا نمي کند." زن دوان دوان در حالي که هنوز خود کار سياه در دستش است به طرف آشپزخانه مي رود و مي گويد: "اي واي !! پياز داغم سوخت. حالا يک دفعه ديگر بايد پياز داغ درست کنم." ... و آقاي نويسنده به سر نخ داستان فکر مي کند که گم شده است. ماه، سعي مي کند از ميان پنجره هاي چهار گوش و ديوارهاي بلند آپارتمان ها راهي براي خود باز کند. ذرات نور ماه، از ميان پنجره ها به داخل اتاق نفوذ مي کند. آقاي نويسنده، در حالي که خود کار سبزي در دست داشت، به شکوه و جلال چراغ آسمان فکر مي کند که قدمتي هزاران ساله دارد... و کلمات، پرندگاني هستند شتابان که جلوي او ظاهر مي شوند و مي گريزند. در دلش اعتراف مي کند: " چرا آدمها اينقدر از من دور شده اند؟! در حالي که نفس هايشان را از ديوارهاي مجاور مي شنوم؟ چرا؟" دخترها خوابيده اند و چراغ آشپزخانه هنوز روشن است. آقاي نويسنده با قدمهايي آهسته به آشپزخانه مي رود. - تو معلوم هست چه مي نويسي؟ زن، سرش را بلند مي کند. سه رخ صورتش را نور نارنجي چراغ مطالعه روشن کرده است. خطوط صورتش مصمم و جدي است. - دارم داستان قبلي جنابعالي را ويراستاري مي کنم. - چه طور است؟ بد نيست ولي فعل هايش اغلب غلط است. تو بهتر است درس هاي دستور زبان را جدي تر بگيري. - چه حرفها مي زني ... فکر مي کنم تو خيلي ملا لغتي شده اي والا... - حالا خودکار سبزت را خريدي؟ بالاخره سوژه داستانت را پيدا کردي يا نه؟ - بله اما... راستي قهوه داريم؟ - شايد براي يک وعده باشد ولي براي دفعه ي بعد نداريم. آقاي نويسنده آب جوش را ريخت توي فنجان و قوطي قهوه را خالي کرد توي فنجان و شروع کرد به هم زدن و نگاهش به دانه هاي قهوه که در آب نقش مي گرفت، ثابت ماند. - مي داني مريم! هيچي به فکرم نمي رسد حس مي کنم خالي خالي شده ام. - همان روزي که استعفايت را نوشتي، من گفتم اشتباه است. - چرا؟ - براي اينکه کارت خوب بود. با مردم ارتباط داشتي. با جوانها... - با اين حق التدريسي که مي دادند حس کردم وقت تلف کردن است. - نه جواد، تو زندگي محدودي داري. ارتباط داشتن با يک عده معدود به قول خودت انديشمندان، باعث شده که از آدمهاي معمولي دور بيافتي. - خودت چي؟ تو که همه اش دنبال متون قديمي هستي!! - درست است. ولي آنها به درد مشترک پرداختند. براي همين هم سخنانشان هميشه تازه است. مثلاً شاهنامه. - در مورد مثنوي هم همين را گفتي. - خوب معلوم است. - ولي اينها که خيلي با هم فرق دارد. - ولي به همان درد مشترک پرداخته اند. بايد آنها را دوباره بخواني. چه طور است غزليات شمس را بخواني!! - نمي دانم تو چرا درد مرا نمي فهمي يا خودت را به نفهمي زده اي! من قول داده ام يک داستان بلند بنويسم. يک داستان امروزي که ضمناً به هيچ جا بر نخورد. - يعني شيربي يال ودم وشکم باشد؟ - دو باره رفتي سر مثنوي؟ - بله ديگر. براي همين است که نمي تواني بنويسي. چون چنين داستاني را هرگز نمي شود نوشت اگر بخواهي يک داستان امروزي بنويسي بالاخره تيزي اش يک جايي را مي برد. آقاي نويسنده، سيگاري آتش مي زند. نور ماه روي دودهاي حلقه حلقه افتاده. بعد مي گويد: "کاش تو هم به جاي اينکه معلم ادبيات بودي، يک قصه نويس بودي تا درد مرا مي فهميدي" - جواد، به نظر من به جاي اينکه به مغزت فشار بياوري، يک ليوان شير گرم بخور و بخواب. تا فردا خدا بزرگ است. - يعني قهوه اي را که خورده ام حرام کنم؟! وانگهي مگر خوابم مي برد. فکر پول کلاس کنکور، پول کفش و کلاه بچه ها، فکر جهيزيه شان... - مهم نيست. يک وام ديگر مي گيريم. - مثل اينکه ديوانه شده اي؟ هنوز قسط آن يکي وام را نداده ايم. - فقط پنج ماه مانده که تمام شود. دفتر مجله شلوغ است و پر رفت و آمد. چند نفر دور مشاور مجله جمع شده اند و سرو صدا راه انداخته اند. سر دبير، در اتاق شيشه اي نشسته و آقاي نويسنده مي تواند نيم رخ پريده رنگ خانم وفايي را ببيند و اشکهايي که مثل دو جوي آب روي گونه هايش جاري شده. در را باز مي کند. صداي خشمگين سر دبير ديوارهاي شيشه اي را مي شکند و سکوت خانم وفايي را. - چند دفعه بگويم خانم تمام چيزهايي را که ديروز تايپ کرديد غلط بود. من چطور مي توانم تحمل کنم. خانم وفايي جوابي به جزء اشکهايش ندارد. آقاي نويسنده دلش مي خواهد جلوي دهان سر دبير را بگيرد. هر چند که نزديکترين دوستش است، دلش مي خواهد مشتي به دهان او بزند و از سرنوشت تلخ خانم وفايي بگويد و از خوشبختي گم شده اي که به صورت دو جوي آب در صورتش جاري است. سر دبير با ديدن آقاي نويسنده صدايش را پايين مي آورد و ورقه هاي کاغذ را به خانم وفايي مي دهد و مي گويد: "خانم! يکبار. فقط يک بار ديگر به شما فرصت مي دهم که ديگر اشتباه نکنيد و گرنه جايتان اينجا نيست." خانم وفايي با قدمهاي نا مطمئن، اتاق شيشه اي سر دبير را ترک مي کند. آقاي نويسنده مي گويد: " چه خبر است اين همه داد و بيداد راه انداخته اي؟" - همه را غلط تايپ مي کند، سر و صداي تمام نويسنده ها را در آورده. تو چکار کردي؟ داستان جديدت چي شد؟ آقاي نويسنده، با تاسف سري تکان مي دهد و مي گويد: "خيلي فکر کردم ولي به نتيجه، نرسيدم. انگار مغزم يخ زده." - راستش را بخواهي آن يکي داستانت هم بي مزه بود ولي ماچاپش کرديم. خون آقاي نويسنده جوشيد و گفت: "مي خواستي چاپش نکني." - بدت نياد جواد جان. داستان بايد نمک داشته باشد. - تو هم که حرف زنم را مي زني. مگر داستان غذا است که شور و بي نمک باشد. سر دبير با خنده و ملاطفت به همکلاسي قديمي خود نگاه مي کند و از کشوي ميزش يک دسته کاغذ مي کشد بيرون و مي گويد: "جواد جان، يک داستان رسيده که خيلي عالي است." - کي نوشته؟ - يک آدم بي نام و نشان، فقط يک اشکال دارد. کلمات قلمبه سلمبه ... زياد بکار برده. انگار يارومعلم ادبيات بوده، اگر بتواني زبان داستان امروزي به آن بدهي... - يعني مي گويي بشوم ويراستار؟ - حالا قصه را ببين. اصلاً مي خواهم ببينم نظرت چي هست؟ جواد، ورقه ها را گرفت. چند ورقه تايپ شده که نمي شد هيچ رخنه اي در شخصيت نويسنده اش کرد. بعد شروع مي کند به خواندن. زندگي خانم وفايي بود. شکلي نداشت. نکنه کار خود خانم وفايي باشد؟ ولي نه. اين کلمات تراشيده شده و حساب شده نمي تواند کار خانم وفايي باشد و شايد کار مريم بود ولي او هيچوقت تمايلي به قصه نويسي نداشت. ولي اين جمله ها... اين کلمات که انگار از غزليات حافظ و غزليات شمس آورده ... کار خودش است. قصه را که مي خواند، دوباره مي رود سراغ سردبير و مي گويد: "فکر مي کنم بدانم کي اين قصه را نوشته." - معلوم مي شود اين روزها علم غيب پيدا کرده اي؟ نه بابا. اين کار همسر خودم است. اولش به من پيشنهاد کرد در اين مورد بنويسم. سردبير با تعجب به او نگاه مي کند و مي گويد: "خوب، اگر اين طور باشد کاش باز هم برايمان بنويسد." - آدم لجبازي است. معلوم نيست قبول کند. - بهتر است به او بگويي. خانم نکته سنجي است. من که واقعاً به او احترام مي گذارم. خيلي خوب نوشته. خون زندگي تويش جريان دارد. چيزي که اين روزها کم پيدا مي شود. زن، مشغول هم زدن خورشت است. دست ديگرش را لاي کتاب گذاشته تا ورقه هايش به هم نخورد و مشغول خواندن است. دختري با روپوش مدرسه از راه مي رسد. کتابهايش را مي گذارد روي ميز نهارخوري. - مامان، کارنامه ام را گرفتم. - قبول شدي؟ - بله، معدلم هم خوب است اما مامان، نمره انشايم پانزده شده. مي ترسم بابا دعوايم کند. - خوب، خانم اسفندياري چي گفت؟ - گفت از تو بيشتر انتظار دارم. کسي که پدرش نويسنده معروفي است بايد انشايش بهتر باشد. بعد کارنامه را مي گيرد و با دقت به نمره ها نگاه مي کند. - خانم اسفندياري راست گفته. نمره قرائت فارسي ات هم که شده شانزده. دختر، سر به زير و سرخ رو، از زير چشم به سفره ي غذا نگاه مي کند. بوي قورمه سبزي همه جا پيچيده است. - مامان چه بويي!! فکر نکنم هيچکس مثل شما قورمه سبزي بپزد من خيلي گرسنه ام. مي شود نهار مرا بدهيد؟ - بارک ا... مثل اينکه يادت رفته امروز پنج شنبه است. پدرت ظهر مي آيد. خواهرت هم کلاسش زود تعطيل مي شود. اقلاً دو روز هفته را دور هم غذا بخوريم. دختر، با نوک انگشت برگ کاهويي را از ظرف سالاد بر مي دارد به دهان مي گذارد و در همان حال به طرف دستشويي مي رود. آقاي نويسنده، وارد مي شود در حالي که مجله اي را دم اجاق، جايي که زن مشغول کشيدن پلو بود، مي گذارد و مي گويد: "يک نگاهي به اين مجله بينداز." زن، با عجله پلو را وسط ميز مي گذارد. دخترها خورشت را مي برند و مشغول خوردن مي شوند و او مجله را ورق مي زند و در صفحات وسط مجله تيتر درشتي را مي بيند: "نيلوفر و گردباد" و تند تند خواند. آقاي نويسنده مي گويد: "داستان خوبي است ولي بعضي کلماتش مناسب قصه نبود. سردبير مي گفت اگر زبان قصه را رعايت کند، قصه نويس خوبي مي شود..." زن مي خندد و مي گويد: "البته اگر بخواهد ادامه دهد..."
دسته ها :
سه شنبه بیست و دوم 12 1385
X