دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 306454
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

هاله های ابهام»

قسمت سیزدهم


به کوشش محسن کاظمی

وقتی به شهربانی رسیدیم ، دیگر مرا نزد برادرم نبردند و به این ترتیب از او جدا شدم ، گویا برادرم در این مدت با آنها وارد مذاکره شده و فهمیده بود که مشکل از طرف من است . ساعتی بعد به برادرم می گویند که آزاد است و برود و او می پرسد : " داداشم چه می شود ؟ " به او می گویند : " او حالا حالاها اینجا مهمان است ، شما بروید . "
حاج مهدی با قیافه حق به جانب می گوید : " او جوان است ، نمی داند کاری نکرده و اگر هم اشتباهی مرتکب شده از سر جوانی بوده و قصدی نداشته است . " به او می گویند : " برادرت کاری کرده که حتی تو هم خبر نداری ، حالا برو بعداً می فرستیم که بیاید ."
حاج مهدی وقتی به وخامت اوضاع پی می برد ، بر حسب تجربه نزد استوار پاسبانی می رود و یک اسکناس 50 تومانی به او می دهد و می گوید : " از این پول 30 تومان برای خودت بردار و بقیه را هم برای برادرم خرج کن ." استوار تحت تأثیر این سخاوت برادرم قرار می گیرد و می گوید : " حاج آقا ، هر روز چند نفر مثل داداش تو که جوان هستند می آورند اینجا . هنوز معلوم نیست موضوع چیه ، می گویند اینها می خواستند جنگ مسلحانه کنند ."
حاج مهدی می فهمد از طرفی قضیه خیلی بیخ دارد و از طرف دیگر به دلیل وضعیت سری بودن تشکیلات حزب ملل اسلامی و ارتباطات بین افراد نمی دانسته که چه کاری باید بکند تا اطلاعات بیشتری به دست آورد . همین قدر استنباط می کند که پای یک گروه و تشکیلات مسلحانه در میان است .
ساعت حدود 5 بعدازظهر مرا به اتاق دیگری بردند ، در آنجا صدای دلخراش جیغ و فریاد به گوش می رسید و موجب می شد که رشته افکارم از هم گسیخته شود ، البته بعدها فهمیدم که این صداها نواری بیش نبود که برای ارعاب دستگیر شدگان استفاده می کردند .
بالاخره آن روز شب شد ، مأموری را صدا زدم و گفتم که می خواهم نماز بخوانم ، او با تندی دشنام داد و گفت : " شما که می خواستید مملکت را از بین ببرید ، نماز هم می خوانید ! نماز کمرت را بشکند ! ." اعتنایی به ناسزاهای او نکردم و پرسیدم : " سرکار قبله به کدام طرف است ؟ " او با عصبانیت جهتی را نشان داد .
به دستشویی رفتم و وضو گرفتم و بعد نمازم را خواندم ، بلافاصله پس از نماز مرا برای بازجویی به اتاق دیگری بردند ، در آنجا سه نفر بودند ، بازجو در مقابلم و دو نفر هم در طرفینم نشستند و با قدرت مچ های دستم را گرفتند . بازجو هر چه پرسید سکوت کردم .
او از روزنامه خلق پرسید ، خودم را به بیراهه زدم و گفتم : " خلق که واژه ای برای کمونیست هاست ." گفت : " آره ، شما از کمونیست ها بدتر هستید ." بعد چند سیلی به صورتم زد ، از دوستانم و ارتباطاتم پرسید و من سکوت کردم .
از من خواست که حرف بزنم و راستش را بگویم ، گفتم : " هیچی برای گفتن ندارم . " بازجو از من عصبانی و ناامید شده بود ، می گفت : " یا الله حرف بزن ، بگو .... اعتراف کن ! " و مدام با دست و لگد مرا می زد و چون دو نفر دیگر دست هایم را گرفته بودند هیچ عکس العملی نمی توانستم نشان بدهم .
بازجو با قساوت و نامردی تمام مرا می زد ، بعدها فهمیدم که نام او نیک طبع (1) است ، ضربات دست و سیلی های او خیلی سنگین بود و من درد زیادی کشیدم و چشمانم تیره و تار می شد .
حدود ساعت 11 شب در حالی که هنوز در تحیر و ابهام به سر می بردم ناگهان از در نیمه باز دیدم که آقای میر محمد صادقی رد شد . چشمان او را بسته بودند و مأموری همراهش بود ، با دیدن وی خیالم راحت شد که دیگر وضع بدتر از این نخواهد شد ، زیرا دیگر نیازی نیست من مسئول بالاتر از خود را لو دهم و قسم خود را بشکنم .
مأمورین انتظار داشتند من با دیدن این صحنه فکر کنم که همه چیز تمام شده و به مطالب و مسائل خود اعتراف کنم ، ولی این امر نتیجه معکوس داشت ، زیرا من در حرف نزدن ، سکوت و اعتراف نکردن مصمم تر شدم .

ادامه دارد...

منبع:سایت سجاد

 


دسته ها :
جمعه چهارم 11 1387 21:36
X