دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 306380
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

به خود نگاه کردم و دیدم دست ها و لباسم خونی شده است ، مات و مبهوت به این صحنه ها نگاه می کردم ، قادر به هیچ حرکتی نبودم و زمین گیر شده بودم و ترس و وحشت وجودم را فرا گرفته بود .
یک دفعه صدای شعارهای مردم را شنیدم ، دیدم عده ای از مردم در حالی که چوب و چماق دستشان است ، به طرف ما می آیند و شعار می دهند : " یا مرگ یا خمینی ... مردم بروید به بازار .... مردم بروید به بازار .... "
کمی روحیه گرفتم ، دقت کردم و دیدم برادرم مهدی با عده ای از جوان های هیئت مؤتلفه به این طرف می آیند ، مهدی مرا دید ، به طرف آمد و دست روی شانه ام گذاشت و تکانم داد ، گفت : " چیه ؟ .... احمد ! چی شده ؟ " من به خودم آمدم و گفتم : " داداش ! ببین اینها را کشته اند ! "
گفت : " برو بابا ! کجایش را دیده ای ؟ برو ببین جنایتکاران همین طور نعش مردم را عین برگ خزان بر خیابان ها ریخته اند و کسی نیست آنها را جمع کند ، بیا برویم جلو ، اینجا نایست ...."
بعد دست مرا گرفت و کشید و به طرف بازار حرکت کردیم ، هنگامی که از داخل بازار رد می شدیم دیدم که اجساد را به کنار کوچه کشیده اند ، در یکی از دالان های بازار صحنه تکان دهنده ای دیدم ، فردی که از ناحیه ران چند تیر خورده بود کنار چهار چرخی در حال نوشتن جمله " یا مرگ یا خمینی " بود .
حالت عجیبی به من دست داد ، طاقت نیاوردم و از آنجا دور شدم ، آرام آرام مسئله خون ، قتل و قتال برایم عادی شد ، داخل بازار از این دالان به آن دالان دیگر می رفتیم ، ناگهان نظامی ها درهای ورودی بازار را مسدود کردند و داخل را به رگبار بستند .
سربازها و نظامی ها داخل بازار و بازارچه ها نمی شدند ، فقط از همان مدخل تیراندازی می کردند ، وقتی کسی از این سو به آن سوی بازار می دوید او را به رگبار می بستند و گاهی او با چند بار زمین خوردن و برخاستن موفق به گذشتن و گاهی هم تیر خورده و شهید می شد .
وجود برادرم در کنارم قوت قلب خوبی بود ، تکرار صحنه ها ترسم را ریخت و مرگ را در نظرم بی ارزش کرد ، به بازار نوروزخان رفتیم و از پشت مسجد شاه ( امام ) بیرون آمدیم ، به محض خروج از بازار دیدم مردم زیادی آنجا هستند ، شروع کردیم به شعار دادن : " خمینی ، خمینی خدا نگهدار تو ، بمیرد ، بمیرد دشمن خونخوار تو ."
نظامی ها به اصطلاح شروع کردند به درو و حسابی مردم را زخمی و یا شهید کردند ، گاز اشک آور چشمهایم را به شدت می سوزاند و اشکهایم جاری بود ، مهدی دستمال خیس کرد و به من داد تا روی چشمانم بگذارم .
اتفاق جالبی افتاد ، دیدم گروهی ناشناس با دادن شعارهای انحرافی از مردم می خواهند که به جهت های دیگر بروند ، به عده ای می گویند : " بروید به طرف محله جهودها ! " و عده ای هم می گویند : "بروید به طرف چهارراه سیروس ! " و عده ای دیگر را نیز به بازار آهنگرها می خواندند .
متوجه توطئه شدم ، در آنجا یک دکه یخ فروشی بود به بالای آن پریدم و با این که چشمهایم سوزش داشت و گاهی دستمال خیس را روی آن می گذاشتم ، شروع به صحبت کردم : " آی مردم ! به حرف اینها که نمی شناسیدشان گوش ندهید ، اینها دارند شما را متفرق می کنند ، می خواهند اینجا را خالی کنند تا نظامی ها بیایند و اینجا را بگیرند ، اگر آنجا بروید معلوم نیست که پلیس نباشد ، همین جا بمانید ، بایستید ، مقاومت کنید و ..."
همین طور که صحبت می کردم کسی به پایم زد و گفت : " آقا ! آقا ! ... آنجا را ! " و با دست بالای سرم را نشان داد ، دیدم که چیزی نمانده سرم به سیم برق بخورد ، پایین پریدم و خواستم بروم آن طرف پیاده رو ، دیدم که فردی در حال رد شدن از جوی آب تیر خورد و داخل جوی افتاد ، گویا این تیر را به سمت من نشانه رفته بودند ، ما او را برداشتم و به کناری کشیدیم .
دیدم که تیر به سینه اش خورده و دیگر کارش تمام است ، نمی توانستم او را با خود ببریم ، زیرا جنازه هایی مثل او زیاد بودند ، وضع که بحرانی تر شد ، به اخوی گفتم : " داداش ، بیا برگردیم تو بازار نوروزخان ."
با چند نفر دیگر وارد بازار شدیم ، ورودی بازار خیابان بوذر جمهری ( 15 خرداد ) چند پله به سمت پایین دارد و در پیچ بعدی به سمت چپ دیوار بلندی است ، ما با آن چند نفر هماهنگ کردیم که عده ای به بالای بام حجره ها بروند و مخفی شوند ، عده ای هم در پایین شعار بدهند تا نظامی ها تحریک شوند و به این سو بیایند ، و وقتی به اینجا رسیدند ، افراد بالای بام به روی آنها پریده و خلع سلاح شان کنند .
از این رو من با چند نفر دیگر به بالای بام رفتیم و آنها که در پایین بودند شعار سر دادند: " خمینی ، خمینی خدا نگهدار تو ... علیل است ، ذلیل است دشمن خونخوار تو ."
هر چه همراهان شعار می دادند ، سربازها جلو نیامدند و از همان جایی که ایستاده بودند تیراندازی می کردند ، گویا دست ما را خوانده بودند ، وقتی از این طرح نتیجه نگرفتیم ، پایین آمدیم و به طرف بازار شیرازی ها رفتیم و از آنجا وارد خیابان شدیم .

ادامه دارد...

منبع:سایت سجاد


دسته ها :
جمعه چهارم 11 1387 22:18
X