دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 309109
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

صبح روز 15 خرداد نبش چهارراه عباسی ، دیدم یکی از دوستانم به نام جعفری (5) در حال مشاجره با یک مغازه دار است ، به آنها نزدیک شدم ، آقای جعفری با عصبانیت گفت : " باید مغازه ات را ببندی ! " مغازه دار با لهجه ترکی جواب داد : " آخر نمی شود ، الان از کلانتری می آیند پدر مرا در می آورند ." حاج آقای جعفری با تندی بیشتر گفت : " خب ، بهشان بگو که جعفری گفته ."
جلوتر رفتم و پس از سلام و علیک از آقای جعفری پرسیدم : " چی شده ، حاج آقا ؟ " گفت : " مگر خبر نداری ؟ " پرسیدم : " چه چیز را ؟!! " جواب داد : " دیشب آیت الله خمینی را گرفته اند ."
با این گفته ، شوکه شدم و رنگم پرید ، پرسیدم : " کی گفته ؟ " ، گفت : " خبرش را آورده اند ." گفتم : " خب ، حالا باید چه کار کنیم ؟ " گفت : " برویم بازار ، بچه ها بازار هستند ."
به این ترتیب از حادثه ای که رخ داده بود مطلع شدم ، دلشوره زیادی داشتم ، در رفتارم نگرانی پیدا بود ، با عده ای از بچه های محل به میدان اعدام ( محمدیه ) و از خیابان خیام به سمت چهارراه گلوبندک رفتیم ، در آنجا دیدم که مردم دسته دسته به طرف بازار می روند ، جالب بود ، بچه های بازار بدون هیچ برنامه از پیش تعیین شده ای مغازه ها را بسته و کرکره حجره هایشان را پایین کشیده بودند .
با ازدحام جمعیت ، اوضاع شلوغ به نظر می آمد ، دقایقی بعد راهپیمایی خود جوشی شکل گرفت ، مأموران از حرکت آنها ممانعت می کردند و برای این منظور شروع به تیراندازی کردند ، مردم شعار می دادند : " یا مرگ یا خمینی .... یا مرگ یا خمینی ..." و به حرکت خود ادامه می دادند و از کوچه ای به کوچه دیگر و از خیابانی به خیابان دیگر می رفتند و هر چه که می گذشت اوضاع شلوغ تر می شد .
در چهارراه گلوبندک یک سرهنگ ارتش دسته های نظامی و کماندوهای تحت امر خود را به صورت یک صف جلو نشسته و یک صف عقب ایستاده به چند جهت آرایش داده بود ، گروهی در خیابان خیام به سمت میدان اعدام ، گروهی دیگر در خیابان بوذر جمهری ( 15 خرداد ) به سمت خیابان ابوسعید و گروهی هم به سمت بازار و گروه آخر هم به سمت سه راهی روزنامه اطلاعات انتظام و صف آرایی کرده بودند ، سرهنگ ارتش خود در وسط این چهار دسته بود تا به موقع فرمان آتش و حمله را صادر کند ، گفته می شد به آنها اجازه آتش بدون پوکه (6) داده اند .
حدود 10 صبح هلیکوپتری از بالای سر ما و از روی بازار و خیابان های اطراف گذشت ، معلوم بود که رژیم تمام قوا و تجهیزات خود را برای سرکوب قیام مردم به کار گرفته است ، وقتی در خیابان خیام به چهارراه گلوبندک نزدیک شدیم ، دیدم که سرهنگ ارتش دستش را به سوی دسته ای از کماندوهای تحت امر خود بالا برد .
من فکر نمی کردم که تهدید او جدی باشد و به اصطلاح می گفتیم فیلم است ، اما ناگهان او دستش را با شتاب پایین انداخت و گفت : " آتش ! " صفیر گلوله ها را می شنیدیم که از جلو چشم هایمان رد می شد ، من که سربازی نرفته بودم و با صدای تیر آشنا نبودم ، مشاهده چنین صحنه ای تکانم داد ، ناخودآگاه به سمت بازار کشیده شدیم و ارتباط مان با چهارراه گلوبندک قطع شد .
تیراندازی شدت گرفت ، خود را به دهنه سنگی یک بانک رسانده و مخفی شدم ، همچنان گلوله ها از مقابلم رد می شد و برخی هم به لبه دیوار سنگی می خورد ، وحشت مرا فرا گرفته بود ، خود را هر چه بیشتر به سینه دیوار بانک کشیدم تا از اصابت گلوله در امان باشم .
یک دفعه دیدم پسر جوانی وسط خیابان تیر خورده و کمی عقب رفته و به پشت افتاد و چون مرغ سر کنده شروع به دست و پا زدن کرد ، می خواستم به او کمک کنم ، ولی آماج گلوله ها ناتوانم کرده بود ، دقایقی گذشت ، طاقتم تاق شد ، از خود بی خود شدم و فریاد زدم : " آی ، بی انصاف ها ، واسه چی شعار می دهید و بعد فرار می کنید ؟ بیایید اینجا ، این پسره داره می میره ."
صحنه لحظه ای آرام شد ، با سرعت به طرف آن جوان رفتم و او را از زمین بلند کردم ، چند نفر دیگر نیز آمدند ، من دست چپش و یکی دست راستش و دو نفر هم پاهایش را گرفتند و بلند کرده و حرکت دادیم ، از وسط خیابان به طرف پیاده رو می رفتیم که دوباره سرهنگ ارتش دستور آتش داد .
کسی که مقابل من پای این مجروح را گرفته بود خم شد و افتاد ، بعد فردی هم که در کنار من دست راست مجروح را گرفته بود از پشت تیر خورد و افتاد ، تا وضع این طور شد من و آن دیگری فرار کردیم ، من خودم را دوباره به سینه دیوار بانک رساندم و مخفی شدم .

ادامه دارد...

منبع:سایت سجاد


دسته ها :
جمعه چهارم 11 1387 22:18
X