دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 307904
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

«لرزشی در باورها»

قسمت (6)

به کوشش محسن کاظمی
شناخت و آگاهی من در خصوص نوع و نحوه شبهات وارده از طرف بهاییت و چگونگی پاسخ به تشکیک های آنها به حد مطلوب ، مناسب و کافی نرسیده بود ، فکر می کردم با فرا گرفتن مطالب کلی و مطالبی در خصوص شیخ احمد احصایی ، باب و بهاء می توانم در جلسات پر مایه و غلیظ تر شرکت کنم و تأثیر نگیرم .
روزی آقای خدایی استادم ، خبر داد که قرار است در جلسه ای قصابی به بهاییت جذب شود ، باید او را شناسایی کنید ، جلسه مزبور قرار بود در خانه ای واقع در خیابان رضایی بعد از تقاطع نواب ، تشکیل شود .
من نیز در موعد مقرر در جلسه حاضر شدم ، فردی مجرب و حاذق ، از مبلغ های چیره دست بهاییت در حال صحبت بود ، صحبت های او تقریباً بعد از غروب آفتاب شروع و تا ساعت 5/12 شب طول کشید .
او با هجویات خود به اصطلاح درباره تحریف های قرآن سخن می گفت ، درباره صفت خاتمیت حضرت رسول (ص) گفت که معنای ارائه شده از طرف مسلمین برای خاتم غلط است و در اصل خاتم به معنای انگشتری است و چه و چه ....
او پله پله جلو می رفت و آرام آرام یک سری باورها و اعتقادات مرا در هم می ریخت ، صحبت های او که به نیمه رسید احساس سردی به من دست داد ، کم کم منجمد می شدم و هر چه بیشتر در خود فرو می رفتم ، بافت فکری و چارچوب اعتقادیم با آن همه آموزش و تحقیق در هم می ریخت .
در آخر جلسه چنان یخ زده و واخورده بودم که دیگر به فکر این که قصاب کیست ؟ چیست ؟ و کجا زندگی می کند ؟ نبودم . باید خود را در می یافتم تا بیش از این نابود نشوم ، منقلب و متغیر شده بودم .
حال عجیب و غیر قابل توصیفی داشتم ، به شدت از نظر فکری و روحی آسیب دیده بودم و به مرز کفر رسیده بودم ، در وضعیتی بودم که اگر قبل از جلسه نماز نخوانده بودم دیگر نماز نمی خواندم .
من که برای شناسایی فردی متمایل به بهاییت و معرفی او به انجمن و نجات وی از دام پیش پایش به آن جلسه وارد شده بودم ، خودم اسیر همان دام شده بودم ، گویی در گردابی فرو افتاده بودم که هر چه دست و پا می زدم بیشتر فرو می رفتم ، نمی دانستم مسلمانم یا بهایی ؟ زلزله ای شدید ارکان اعتقاداتم را فرو ریخته بود .
از جلسه خارج شدم و بی هدف شروع به راه رفتن کردم ، به کجا ؟ معلوم نبود ! فقط می رفتم ، گیج و گنگ ، گاه به این سو ، گاه به آن سو ، درد تمام وجودم را فرا گرفته بود ، به شدت می گریستم ، ناگهان خود را سر چهارراهی دیدم که باجه تلفنی آنجا بود ، تصمیم گرفتم به مرتضی خدایی استادم ، زنگ بزنم .
با انگشتانی لرزان شماره تلفن منزل او را گرفتن ، تلفن در آن سو چند مرتبه زنگ خورد ، همسر آقای خدایی گوشی را برداشت و با کمی تندی گفت : " کیه این وقت شب ؟! "
گفتم : " منم ، احمد احمد ، با آقای خدایی کار دارم ."
گفت : " آقا ساعت یک نصف شب است ! چه کار داری ؟ "
من عصبانی شدم و با فریاد گفتم : " کار خیلی مهمی دارم ."
او گفت : " آقای خدایی الان خواب است ."
من عصبانی شدم و با فریاد گفتم : " خوابیده ؟ خانم ! برو صدایش کن ! او ما را در بیابانی بی سر پناه رها کرده و خودش به این آسانی خوابیده !؟ خانم ! از خواب بیدارش کنید ، الان وقت خواب نیست ! بیدارش کنید تا جواب مرا بدهید و ..."
بعد از یکی دو دقیقه ای مرتضی خدایی گوشی را برداشت و با حالت خواب آلودگی و خمیازه کشان گفت : " بله ! " بغض ام ترکید و شروع به گریه کردم ، او گفت : " بله ! احمد ! چی شده ؟ "
کمی خود را کنترل کردم و گفتم : " هیچی ! چه می خواهید بشود ؟ " و مانند بچه ای که به پدر و مادرش رسیده است تند و تند صحبت کردم و آنچه را که بر سرم آمده بود گفتم ، می گفتم و می گریستم . در حالی که گاهی نفس های عمیق می کشیدم ، شبهات آن مبلغ بهایی را طرح کردم .
بعد از این که حرفم تمام شد ، ناگهان آقای خدایی زد زیر خنده و گفت : " خب ، پس جریان از این قرار است ... حالا زود بود تو را بفرستیم آنجا ، اشتباه کردم ، باید اول می فهمیدم مبلغش کیست ، بعد تو را می فرستادم ، باید بیشتر دقت می کردم ، حالا می خواهی الان جواب بگیری ؟ بگذار برای فردا صبح با هم صحبت می کنیم ."
هنوز جوابی به من نداده بود ، ولی صدایش کمی مرا آرام کرد ، گفتم : " نه ، والله نمی توانم ، تا فردا من می میرم !"

ادامه دارد...

منبع:سایت سجاد


دسته ها :
جمعه چهارم 11 1387 22:11
X