دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 308395
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

آنها دلیل می آوردند که به خاطر حضور ما جیره غذایی به اندازه کافی دریافت نمی کنند و آنچه را هم که به ما بذل ! می کنند از باقی مانده غذای سربازها و زندانیان دیگر است .
با این وصف و پس از گذشت سه روز آمدند و از بچه ها پول جمع کردند تا غذای مناسبی برایشان تهیه کنند ، این غذا شامل نان بربری 2 ریالی و مختصری پنیر یا حلوا ارده بود .
البته همه پول همراه شان نبود و بعضی ها هم پول هایشان را در اولین شب داخل کیسه وسایل شان ریخته بودند ، من هر چه داشتم پرداختم و در خرید غذا برای دانش آموزان زندانی سهیم شدم . این پول را در قبال کار در انبار شرکت نفت دریافت کرده بودم .
شب های بعد برنامه ای ریختیم که جمعیت 120 نفری به دو قسمت شوند ، ساعتی گروه اول بخوابد و گروه دیگر بیدار باشد و ساعتی بالعکس عمل شود ، بیشتر بچه های دانش آموز در قید اقامه نماز نبودند و بهانه هایی برای نخواندن نماز می آوردند ، عده کمی نماز می خواندند ، به دلیل تراکم جمعیت نماز خواندن هم مشکل بود ، باید دو نفر در دو طرف نمازگزار می ایستادند تا فضایی باز کرده و فشار موجود را مهار کنند .
در طول شبانه روز تنها سه وعده ( صبح و ظهر و عصر ) برای رفتن به دستشویی فرصت می دادند ، از آنجا که تعداد توالت ها کم بود ، صبح ها صف طویلی تشکیل می شد و گاهی انتظار برای رسیدن به نوبت باعث می شد که نماز صبح قضا شود ، از این رو در بیشتر مواقع با تیمم نماز می خواندیم .
یکی از دانش آموزان کلاس پنجم به نام لولاگر جزو بازداشت شدگان بود ، او پسری جوان و چاق بود که خیلی خوب نقش بازی می کرد ، هر غروب وقت مراسم شامگاه وقتی که می خواستند به اصطلاح پرچم همایونی ! را پایین بکشند او می نشست و گریه می کرد و می گفت : " من مامانم را می خواهم ! " همین طور اشک هایش شر شر می ریخت .
وقتی بچه ها نیاز به دستشویی داشتند می گفتند : " لولاگر به داد ما برس ! " او با حالتی واقعی شروع به گریه می کرد و شکمش را می گرفت و سر و صدا راه می انداخت که " آی مردم ، آی .... به دادم برسید .... ! "
هر که او را می دید باورش می شد که الان او جان به سر می شود ، آن وقت سر گروهبان می آمد و در را روی او و بقیه باز می کرد و به این شکل مشکل بچه ها رفع می شد .
سه روز که از بازداشت دانش آموزان گذشت ما را از آن حمام و فضای کثیف به بند 4 زندان آوردند ، در همین روز یک عده که تقریباً سن و سال کمتری داشتند و بالطبع دارای روحیات بچگانه ای بودند ، دور دیوار محوطه قزل قلعه نشستند و زدند زیر گریه و مادر و پدرشان را خواستند .
ساقی _ رئیس زندان _ آمد و به آنها فحش داد و گفت : " اینجا چه خبر است ؟ آبروی زندان سیاسی را برده اید ، آخر این چه وضعش است ! شما مثلاً زندانی سیاسی هستید !"
صحبت های ساقی برای بعضی ها خیلی جالب بود ، زیرا تا آن موقع نمی دانستند سیاسی یعنی چه و سیاسی کیست ، لذا با تعجب به هم نگاه می کردند ، ساقی پس از کمی صحبت سر گروهبان را صدا کرد و گفت : " برو ماشین را بیاور ، اینها را ببر بریز دم آب کرج ( بلوار کشاورز ) اینجا مکتبخانه باز کرده اید .... هه ! "
سر گروهبان رفت و دو تا اتوبوس آورد و همه آنها را سوار کرد و به آب کرج ( بلوار کشاورز ) برد و رهایشان کرد ، به این وسیله آنهایی که گریه می کردند از حبس خلاصی یافتند و ما ماندیم .
این ضرب المثلی شد برای بعدها و می گفتند که طرف سابقه زندان دارد ، زندانی حاج آقا ساقی است .*
__________________
* با کاربرد این ضرب المثل برای اشخاص مشخص می کردند که او زندانی بوده و به خاطر گریه بچگانه آزاد شده است !
از روز سوم به بعد به دلیل آزادی زندانیان بکاء ( گریان ) فضا و مکان برای ماندن بازتر و وسیع تر و وضعیت غذا نیز بهبود یافت .
روزی ما را در محوطه قزل قلعه جمع کردند و یکی از افراد شهربانی برایمان سخنرانی کرد و گفت : " اینها ( دانش آموزان زندانی ) هیچ کدامشان با شاه و مملکت مخالفت نداشته و ندارند ، اینها بچه های ما هستند ، جوان های ما هستند ، اینها با دکتر اقبال و دار و دسته ای که نمره قبولی هفت را ده کرده اند مخالفند ، بچه ها ! مگر این طور نیست ؟ " که همه یک صدا گفتند : " بله ! "
بعد او ادامه داد : " خب ، اینجا یک تعهدنامه ای است که شما آن را امضا می کنید و بعد آزاد می شوید ." همه بچه ها خوشحال شدند و از جا پریدند و سوت و دست زدند ، خلاصه از همه یک امضا گرفتند و بعد سوار ماشین کرده و بردند ، نزدیکی های میدان 24 اسفند ( میدان انقلاب ) رهایمان کردند و گفتند : " بروید خانه هایتان ! آزادید ." *
___________________
* سابقه زندان احمد در این دوره بعدها هنگام دستگیری به خاطر عضویت در حزب ملل اسلامی مورد استناد اطلاعات شهربانی قرار گرفت ، در پرونده حزب ملل اسلامی (18-6-58) آمده است :
" احمد احمد متهم ردیف 6 در روز تظاهرات دانش آموزان در سال 1338 به علت ادای جملات اهانت آمیز به نخست وزیر وقت ، توسط مأمورین به این اداره معرفی که ضمن نامه شماره 167128/5 س – 22/10/38 به ساواک تحویل شد . " ( پرونده شهربانی – شعبه بازجویی به تاریخ 22/9/1342)
من از میدان 24 اسفند مستقیم به طرف عباس خاکی رفتم ، وقتی که وارد کوچه های محله شدم هر کس که سر و وضعم را می دید می خندید ، زیرا در زندان سرم را با پستی و بلندی زیادی تراشیده بودند و شکل ناجوری پیدا کرده بود .
وقتی به منزل رسیدم ، خانواده ام از آزادی غیر منتظره ام تعجب کرده و خوشحال شدند ، گفتند آخر چرا به کاری که به تو مربوط نیست دخالت می کنی ؟ .... و من گفتم : " حالا که شده .... "
چند روز که از آزادیم گذشت به مدرسه ( دبیرستان مروی ) رفتم ، روی تابلو اعلانات به اصطلاح لیست سیاهی را چسبانده و اسم پنجاه نفر از جمله من در آن درج شده بود ، نوشته بودند که اینها اخراجند ، به این ترتیب در آن سال تحصیلی همه ما پنجاه نفر را که متشکل از تعدادی کلاس پنجمی و ششمی بودیم مردود کردند .
در خرداد یا تیرماه همان سال (1338) به مدرسه رفتم تا برای بار دوم در کلاس ششم ثبت نام کنم ، ولی آنها از نام نویسی من خودداری کردند ، در 27 شهریور باز به مدرسه مراجعه کردم ، دیدم دانش آموزان در یک صف طویل ایستاده و با فشار به داخل دفتر مدرسه می روند .
به خاطر ازدحام دانش آموزان از نظرم و نزاکت خبری نبود ، من نیز خود را با فشار به داخل دفتر رساندم و با این که اسمم در لیست سیاه بود ثبت نام کردم و کسی هم تا آخر آن سال تحصیلی متوجه قضیه نشد ، به این ترتیب توانستم سال تحصیلی 40_1339 را در دبیرستان مروی گذرانده و موفق به اخذ دیپلم در رشته ریاضی شوم .

پایان

منبع:سایت سجاد

 


دسته ها :
جمعه چهارم 11 1387 21:11
X