دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 305570
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

مهاجرت
در آستانه ورود به مدرسه بودم که خشکسالی ده را فرا گرفت و شریان حیاتی آبادی را به خطر انداخت ، به نحوی که برای دستیابی به آب رودخانه بین اهالی اختلاف و گاهی نزاع روی می داد .
صاحب ( ارباب ) روستا زنی بود به نام خانم بختیاری ، گویا وی همسر صمصام بختیاری بود ، او نمی توانست آب مورد نیاز روستا را تأمین کند و بیشتر به فکر مزارع و باغات خود بود و در نتیجه وضعیت اهالی رو به وخامت گذارد و تعداد کثیری از آنها پس از فروش مایملک خود به شهرهای اطراف کوچ کردند .
وضعیت اقتصادی و معیشتی پدرم نیز به شدت بد شد ، او برای رهایی از این مشکل پیشه کشاورزی را رها کرد ، ملک و املاک خود را فروخت و سرمایه ناچیزی تهیه کرد و دست خانواده را گرفت و به سوی شهر روانه شد .
پدرم با کمک یکی از دوستانش خانه ای در محله عباسی خاکی ( چهارراه عباسی _ هلال احمر ) خرید ، این ساختمان دو طبقه و دارای چهار اتاق بود که یک طبقه ( دو اتاق ) را اجاره دادیم .
گذران ما از همین راه و در آمدی ناچیز از فروش شیر گاوهایی بود که از روستا آورده بودیم ، بعدها پدرم در شرکت نفت با حقوق خیلی کم به عنوان کارگر ساده استخدام شد و به این ترتیب به قول معروف آب باریکه ای برای خود و خانواده اش فراهم کرد .

محله عباسی و رباط کریم تهران
محله عباسی خاکی از جهت فرهنگی برایمان تازگی نداشت ، چرا که بیشتر ساکنین آن از مهاجرینی بودند که از شهرها و روستاهای مختلف به آنجا آمده بودند و با خود همان فرهنگ ساده و بی آلایش روستایی را همراه داشتند .
مردان برای گذران زندگی در کارخانجات ، کارگاه ها و روی زمین های کشاورزی و صیفی جات کار می کردند ، زنها نیز بر خلاف روستا تنها نقش مادری و خانه داری را ایفا می کردند .(1)
محله ما آب لوله کشی و سالم نداشت ، از این رو دخترها و زنها با همان حجاب ساده و بی تکلف بر سر جوی های آبی که به آب انبارها ختم می شد می رفتند و ظرف ها را شسته یا از آب پر کرده و برای خانواده خود می آوردند .
ترک ها و فارس ها بیشترین قوم ساکن در محله عباسی و رباط کریم بودند ، آنها در جشن ها و مراسم مذهبی به شیوه های سنتی و مختص به خود عمل می کردند ، گاهی این مراسم به صحنه رقابت و سبقت از یکدیگر بدل می شد .
به خاطر دارم که در ایام عزاداری ماه محرم به اصطلاح برای رو کم کنی یکدیگر سعی می کردند دسته های عزاداری آنها وسیع تر ، عظیم تر و با شکوه تر از دیگری باشد ، از این رو گاهی این صحنه ها به دعواها و اختلاف های محلی تبدیل می شد ، افراد محل هم به کمک و پشتیبانی از هم ولایتی و هم زبان خود می شتافتند .
یکی از مناطق نزدیک به عباسی ، قلعه مرغی بود که فرودگاهی داشت ، من گاهی ساعت ها از بالای بام ساختمان دو طبقه ای به تماشای صحنه های زیبای پرواز و فرود هواپیماهای ملخی می نشستم ، این از قشنگ ترین و جالب ترین صحنه هایی بود که تا آن روز شاهد بودم ، با پرواز هر هواپیما من در آسمان خیال کودکی به پرواز می آمدم ، که تنها یاد فقر ، حرمان و بدبختی مردم مرا به دنیای واقعی ام بر می گرداند .
با همان حال و هوای کودکی آنچه که از درماندگی ، فقر و بیچارگی مردم می فهمیدم برایم رنج آور و آزار دهنده بود ، به دنبال جواب این سؤال بودم که چرا برخی چنین نگونبخت و برخی چنان خوشبخت و مرفه هستند .

ادامه دارد...

منبع:سایت سجاد


دسته ها :
جمعه چهارم 11 1387 20:42
X