دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 306269
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

الهام سیاسی :

پس از آزادی آقای خمینی و رهایی از حصر در فروردین 1343 علاقمندان به وی از هر قشر و طبقه ای به دیدارش می رفتند ، ما هم به دیدارشان رفتیم . در آن روزگار بعضی اوقات اختلافاتی بین طبقه دانشجو و روحانی پیش می آمد و برخی دانشجویان روحانیون را به عقب ماندگی و ارتجاع متهم می کردند و برخی روحانیون نیز از دانشجویان به عناوین روشنفکر لاابالی و بی دین یاد می کردند ، به این اختلافات توسط عناصر نفوذی ساواک دامن زده می شد و هر از گاهی کدورت ها و ناراحتی ها بالا می گرفت .

در یکی از دیدارهای مان با آقای خمینی در قم ، عده ای دانشجو برای ملاقات با ایشان به آنجا آمدند ، یکی از روحانیون رفت و در گوشی به آقای خمینی گفت که بهترین موقعیت است که شما اینها را نصیحت کنید ، ایشان گفتند : که من چیزی از اینها نمی بینم که بخواهم اینها را نصیحت بکنم .

این آقا دوباره تأکید کرد : نه آقا ! الان بهترین موقعیته ! الان اگر شما حرف بزنید حرف شما نافذ است ، آقای خمینی پرسید : من چه به آنها بگویم ؟! آن روحانی گفت : بگو ریششان را نتراشند . آقای خمینی ضمن یک نگاه تند به آن روحانی سکوت معنا داری کردند و چیزی نگفتند .

بر عکس آن خواسته آقای خمینی خیلی از دانشجویان گرم گرفتند و خوش و بش کردند ، همین رفتارهای ایشان باعث شد که این دو طیف روشنفکر و روحانی مقداری به هم نزدیک شوند .

مشاهده این صحنه ، الهام بخش نوعی فعالیت جدید در ما شد ، من به اتفاق چند تن از دوستان مبارزم مثل امیر لشکری و احمد کروبی (7) گروهی را به وجود آوردیم و نامش را " جبهه آزادیبخش ملی ایران " نهادیم و بعد به نام گروه های مختلف اعلامیه صادر می کردیم و بر فعالیت های روحانیون صحه می گذاشتیم و نیز به نام " روحانیون " بیانیه منتشر می کردیم و از دانشجویان تقدیر و تشکر می کردیم .

اگر طلبه ای را در قم می گرفتند به نام دانشجو اعلامیه صادر و از آن طلبه حمایت می کردیم ، اگر اتفاقی برای دانشگاه می افتاد و درگیری در صحن دانشگاه روی می داد ، همین کار را با نام روحانیون انجام می دادیم .

حتی اگر به دانشجویان چپی هم حمله می شد ما با چپ و مارکسیست بودن آنها کاری نداشتیم ، به همین بهانه اطلاعیه منتشر می کردیم ، بدین طریق می خواستیم یک نوع ائتلاف فکری و قلبی بین دو قشر ایجاد کنیم ، این روند تا سال 50 ادامه داشت و ما در پی هر واقعه و حادثه اعلامیه ای مجهول و مجعول این چنینی صادر می کردیم .

در سال 1343 حسنعلی منصور به دست اعضای مؤتلفه ترور شد ، این حرکت پس از تبعید آقای خمینی به ترکیه در آبان 1343 رخ داد و نشانه اعتراض به جو سیاسی حاکم قلمداد شد ، مؤتلفه ای ها آینده نگری و شناخت کافی از جامعه نداشتند ، از این رو انتقادی بر آنها وارد است . شاید ما هم اگر در آن زمان به جای آنها بودیم همین کار را می کردیم و می توان گفت عمل آنها در آن موقع خیلی انقلابی تعریف می شد .

آنها می گفتند اگر با شاه طرف بشویم و شاه را بکشیم ما کسی را نداریم که به جایش بگذاریم و در نتیجه در مملکت هرج و مرج به وجود می آید و خونریزی زیاد می شود ، ولی اگر بتوانیم اطرافیان شاه را از بین ببریم ، شاه گوشمالی می شود و درصدد اصلاح خود بر می آید ، لذا برای این منظور برخی بلند پایگان رژیم چون اسدلله علم و حسنعلی منصور ، دکتر اقبال و شریف امامی شناسایی شدند .

مؤتلفه در آن زمان دو سه هزار نفر عضو داشت ، اما تشکیلات شان خیلی منسجم و زیر بنایی نبود ، آنها با آن که آدم های معتقد و مسلمان و مبارزی بودند ، ولی در هدایت و شکل دهی تشکیلات ضعیف بودند و تاریخچه جنبش ها و نهضت های رهایی بخش جهان را مطالعه نکرده بودند ، ارتباط حزبی آنها ضعیف و شکننده بود ، از نام های مستعار استفاده نمی کردند . (8)

از این رو وقتی که آنها منصور را ترور کردند ، از روی سادگی به راحتی دستگیر شدند ، آنها قرار گذاشته بودند که بخارایی در جلو مجلس و نیک نژاد در جلو مسجد سپهسالار (مدرسه شهید مطهری) بایستند ، بنا بود که بعد از ترور نیک نژاد با تیراندازی از مقابل مسجد توجه مأمورین را به خود جلب کند تا بخارایی از بالا فرار کند . بخارایی پس از فرار در سه راه ژاله (مجاهدین اسلام) گیر می افتد ، او را به کلانتری 9 می برند ، خیلی هم اذیت و شکنجه اش می کنند ، ولی او اعتراف نمی کند .

بعد عکسی از ان در روزنامه ها منتشر شد ، از آنجا که مؤتلفه هیئتی عمل می کرد نه تشکیلاتی ، مأمورین با مراجعه به خانواده بخارایی گفتند که پسر شما در ارتباط با هروئین و اعتیاد دستگیر شده است ، آنها می گویند نه پسر ما این کاره نیست و همیشه با آدم های خوب ، نماز شب خوان و روحانی ها ارتباط دارد مثل حاج صادق امانی .

از آن پس تلفن امانی تحت کنترل قرار می گیرد ، وقتی حاج صادق تماس می گیرد و به برادرش می گوید که ساک یا چمدان مرا در این ساعت به فلان نقطه بیاور ، مأمورین هم در همان ساعت در محل قرار حاضر می شوند و حاج صادق را دستگیر می کنند . بقیه اعضا هم به همین شیوه و ترتیب دستگیر می شوند ، این دستگیری آسان به خاطر هیئتی کار کردن آنها بود نه تشکیلاتی .(9)

از میان دستگیر شدگان و متهمین ردیف اول شش نفر (صادق امانی ، محمد بخارایی ، مرتضی نیک نژاد ، رضا صفار هرندی ، مهدی عراقی و هاشم امانی) به اعدام محکوم شدند که دو نفر آخری با یک درجه تخفیف حکم شان به حبس ابد تقلیل یافت .

ابوالفضل حیدری ، عباس مدرسی فر ، عسگراولادی و کلاف چی نیز به حبس ابد محکوم شدند ، کلاف چی از نظر سیاسی وضع خوبی نداشت و بعد از چهار پنج سال آزاد شد . احمد شهاب (شاه بداغلو) نیز به ده سال حبس محکوم شد .

بازماندگان مؤتلفه پس از آن از کارهای تند و قهرآمیز دست کشیدند ، عمل و گفتارشان در برابر افکار عمومی منطبق نبود ، آنها در منظر عمومی از مسائل اخلاقی و اصول اسلامی صحبت می کردند ، به نظر من ایشان مقداری خشک و متعصب بودند .

ادامه دارد...

منبع:سایت سجاد


دسته ها :
جمعه چهارم 11 1387 19:55
X