دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 309029
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

چیزهایی را هم که درباره اصغر قاتل و بچه دزدی و فساد اخلاقی تهران شنیده بودم یکی یکی به یاد می آوردم و بر ترسم افزوده می شد ، به ناگاه در مقابل یک بقالی ایستادم ، بقال پیرمردی خوش سیما به نظر می رسید ، از آنجا که شنیده بودم پیرمردها آدم های خوبی هستند از رفتن باز ماندم به بقال پیر زل زدم که صدایش در آمد .

فکر کرد من دزد هستم ، ناسزا گفت و تهدید کرد که الان مرا تحویل پلیس می دهد ! من که حتی نمی توانستم از این سوی خیابان به آن سوی خیابان بروم و قادر نبودم از لابلای ماشین ها رد شوم ، ناگهان بغضم ترکید و گریه ام گرفت ، می گریستم و می گفتم : من دزد نیستم ! آقا به خدا من دزد نیستم !

پیرمرد جلو آمد و گفت : پس اینجا چه کار می کنی ؟ گفتم : بابا و ننه ام را گم کرده ام (که این طور نبود) پرسید : کجا گم شان کردی ؟ گفتم : آمدیم توی گاراژ ، در آنجا آنها را گم کردم . گفت : همین جا روی این چارپایه بنشین ، شاید بیایند و ترا پیدا کنند .

در همان حال با خودم گفتم اگر اینجا بمانم بهتر است ، پیرمرد دلش می سوزد و مرا به خانه اش می برد و نمی گذارد که من شب در خیابان بمانم و کسی بیاید و سرم را ببرد ! ! در خوانسار که بودم هر وقت فکر تهران به سرم می زد بزرگترها مرا از بچه دزدها ، اصغر قاتل ها (2) و .... می ترساندند .

ساعتی در دکان بقالی نشستم ، هیچ خبری نشد ، کسی هم به دنبالم نیامد ، قرار هم نبود که خبری شود و کسی هم بیاید . در آن ساعتی که در آنجا بودم فکرهای جور واجوری به سرم می زد .

خیلی مشوش و نگران بودم ، ناگهان به یاد آوردم که پسر عموی پدرم در تهران و در محله سید ملک خاتون و مسگرآباد زندگی می کند ، او یکبار نامه ای برای پدرم فرستاده بود و من آدرس او را حفظ کرده بودم ، آن قدر به مغزم فشار آوردم که بالاخره نشانی او را به یاد آوردم ... یک دفعه به هوا پریدم و گفتم یادم آمد !

پیر مرد جلو آمد و پرسید : چه شد !

گفتم : آدرس پدر و مادرم را یادم آمد ، اگر پیدایم نکنند به این آدرس می روند .

پیرمرد دستی به سرم کشید و با مهربانی گفت : خدا را شکر ! بعد یک موتور سه چرخه ای کرایه کرد ، کرایه آن دو تومان بود ، خودم دادم . قرار شد موتوری در ازای دریافت رسید مرا تحویل دهد .

با آن موتور حدود یک ساعت در خاکی های مسگرآباد گشتیم تا بالاخره فامیل مان را پیدا کردم ، خودم هم رسید موتوری را نوشتم و به دستش دادم ، پسر عموی پدرم از دیدن من در آنجا تعجب کرد و پرسید : چطور اینجا را پیدا کردی ؟! اینجا چه کار می کنی !

ادامه دارد...

منبع:سایت سجاد


دسته ها :
جمعه چهارم 11 1387 19:46
X