دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 308017
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

حیران در تهران :

سال 39 اولین کت و شلوار را برایم دوختند ، به یاد دارم که پارچه و آستر و همه چیز آه را خودمان به خیاط دادیم ، این کتش و شلوار برایم پنجاه تومان تمام شد که من دلم نمی آمد آن را بپوشم .

لذا نگه داشتم برای روز مبادا که آن روز برایم روز عزیمت و هزیمت و به عبارتی بهتر گریز و فرار به تهران بود ، ما در شهرستان از تنبان استفاده می کردیم و شنیده بودیم که در تهران نمی توان با تنبان گشت ، پس این بهترین کار بود .

تصمیم داشتم برای ادامه تحصیل به تهران بیایم ، در حالی که حتی کرایه ماشین هم نداشتم و کسی را هم در آنجا نمی شناختم . از تهران فقط وصفش را شنیده بودم که شهر بزرگی است و همه چیز در آنجا وجود دارد . آرزو داشتم در آنجا وارد دانشگاه شوم و در آینده به درد جامعه بخورم ، در اثر فشار بعضی خویشان و فامیل که می گفتند حالا اینجا بمان ، کار کن ، پولی جمع کن و بعد به تهران برو ، حدود یک سال هم بعد از پایان کلاس ششم در خوانسار ماندم ، کار کردم و حدود یک صد تومان پول جمع کردم .

یکی از همکلاسی هایم به نام ذبیح الله جنابی که پیش از من به تهران رفته بود با من مکاتبه می کرد ، در یکی از نامه هایش نوشت که اگر تو به تهران بیایی من کارهایت را درست می کنم ، برایش نوشتم که تو شب عید به خوانسار بیا تا با هم به تهران برویم ، او هم قبول کرد و آمد من شناسنامه ام را از خانه برداشتم ، بلیت گرفتم و با هم عازم تهران شدیم .

به قم که رسیدیم دوستم در داخل ماشین می خواست به من زور بگوید که جلویش ایستادم ، از آنجا با هم اختلاف پیدا کردیم و دیگر با یکدیگر حرف نزدیم ، می پنداشتم اگر به تهران برسیم شرایط فرق می کند و دوستم مرا به خانه اش خواهد برد.

وقتی به تهران و گاراژی در میدان مولوی رسیدیم (1)او ساکش را برداشت و رفت ، اصلاً خداحافظی هم نکرد ، فکر می کرد من التماسش خواهم کرد ، نکردم . چون حاضر نبودم غرورم را بشکنم .

من تنها ماندم با یک دنیا غربت و ناآشنایی ، نمی دانستم که چه باید بکنم ، نه آدرسی می دانستم و نه کسی یا جایی را می شناختم ، حدود یک ساعت در گاراژ ماندم ، وقتی دیدم هوا رو به تاریکی می رود به ناچار راه افتادم .

من تا آن موقع از شهرمان بیرون نیامده بودم ، مات و مبهوت به در و دیوار شهر نگاه می کردم ، برایم همه چیز تازگی داشت ، دلشوره و اضطراب تمام وجودم را فرا گرفته بود ، گیج و گنگ و سر در گریبان ، بی هدف می رفتم و گام های لرزانم را یکی پس از دیگری بر زمین می گذاشتم .

ادامه دارد...

منبع:سایت سجاد


دسته ها :
جمعه چهارم 11 1387 19:46
X