دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 306034
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

ادامه از مطلب قبلی

خبر خون‌ دادن‌ ما در پادگان‌ پخش‌ شده‌ بود، ولی ‌چون‌ شهرامفر اول‌ از همه‌ بود، کسی‌ جرأت‌ نمی‌کردبرخورد تند بکند، فقط‌ حسین‌ را بردند برای‌ نصیحت‌ و صحبت‌.
به‌ لحاظ‌ همین‌ کارهای‌ شهرامفر بود که‌ او را از گردان‌ بیرون‌ کرده‌ و گذاشته‌ بودند مسئول‌ بوفه‌، و در درگیری های‌ خیابانی‌ ممنوع‌ الخروج‌ از پادگان‌ بود.فرمانده‌ گردان‌ به‌ او اجازه‌ نمی‌داد. وقتی‌ فرمانده‌ نبود،شهرامفر با معاون‌ او صحبت‌ می‌کرد و همراه‌ نیروهامی‌رفت‌ بیرون‌. فرمانده‌ که‌ می‌آمد، کلی‌ عصبانی‌ می‌شد و دعوا می‌کرد. این‌ کار شهرامفر به‌ خاطر این‌ بودکه‌ وقتی‌ با نیروها می‌رفت‌ بیرون‌، مراقب‌ بود که‌ نیروهابه‌ مردم‌ بی‌احترامی‌ نکنند. خوب‌ مواظب‌ اوضاع‌ بود.
یک‌ روز که‌ فرمانده‌ گردان‌ نبود، من‌ و شهرامفر همراه‌ نیروها رفتیم‌ بیرون‌. آن‌ زمان‌ یک‌ تیم‌ نیروی‌ مخصوص‌ سوار بر یک‌ کامیون‌ «زیل‌» می‌شدند و درخیابان ها می‌ایستادند. ما آمدیم‌ به‌ چهارراه‌ لشکر. آن‌ زمانی‌ بود که‌ نفت‌ کم‌ شده‌ بود و صف‌ نفت‌ طولانی‌ بود.به‌ حسین‌ گفتم‌: «بیا کمک‌ کنیم‌ و نفت‌ بین‌ مردم‌تقسیم‌ کنیم‌.» حسین‌ خیلی‌ خوشش‌ آمد. رفتیم‌ جلو وشروع‌ کردیم‌ به‌ تقسیم‌ کردن‌ نفت‌ که‌ به‌ همه‌ برسد.مثلاً 10 هزار لیتر نفت‌ می‌آمد، مسئولان‌ پمپ‌ بنزین‌،دو هزار لیتر را به‌ مردم‌ می‌دادند، بقیه‌ را شبانه‌ با قیمت‌ بیشتر می‌فروختند.
شهرامفر رفت‌ جلو و گفت‌: «به‌ همه‌ کسانی‌ که‌ توی‌ صف‌ هستند، مرتب‌ نفت‌ می‌دهی‌ و تا آخرین‌ قطره‌ هم‌باید نفت ها را بین‌ مردم‌ تقسیم‌ کنی‌.» مردم‌ خیلی‌خوششان‌ آمده‌ بود. خیلی‌ صحنه‌ جالبی‌ بود. مردم‌تظاهرات‌ می‌کردند و از کنار ما رد می‌شدند، ما هم‌ خونسرد مشغول‌ تقسیم‌ نفت‌ بین‌ مردم‌ بودیم‌. ساعت‌ 5بعدازظهر بود که‌ آن‌ ساعت‌ نیروی‌ مخصوص‌ را به ‌پادگان‌ برمی‌گرداندند، و نیروهای‌ گارد را وارد صحنه‌ می‌کردند.
ساعت‌ پنج‌، فرمانده‌ گردان‌ آمده‌ و دیده‌ بود که‌ شهرامفر رفته‌ بیرون‌. بی‌سیم‌ زد که‌ سریع‌ برگردد.شهرامفر گفت‌: «اینجا خیلی‌ شلوغ‌ است‌ و ما نمی‌توانیم ‌برگردیم‌.» فرمانده‌ گردان‌ گفت‌: «لازم‌ نکرده‌، به‌ تو مربوط‌ نیست‌، سریع‌ برگردید.» شهرامفر با خنده‌بی‌سیم‌ را خاموش‌ کرد.
تا ساعت‌ 10 شب‌ نفت‌ تقسیم‌کردیم‌. ساعت‌ 10 که‌ برق‌ رفت‌، سوار ماشین‌ شدیم‌ تابرگردیم‌. شهرامفر رو به‌ نیروها گفت‌: «بچه‌ها شما فقط ‌فریاد بزنید: «بگو» مردم‌ خودشان‌ جواب‌ شما رامی‌دهند.» ما می‌گفتیم‌: «بگو» مردم‌ فریاد می‌زدند:«مرگ‌ بر شاه‌» این‌ کار ما اثر روانی‌ خوبی‌ روی‌ مردم‌داشت‌. نیروی‌ مخصوص‌ شاه‌ با سلاح‌ و تجهیزات‌ برای ‌جلوگیری‌ از تظاهرات‌ بیاید و خودش‌ این‌ طوری‌ برخوردکند!
شهید شهرامفر، از چنین‌ نمونه‌های‌ فعالیت های ‌زمان‌ انقلاب‌ زیاد داشت‌. یک‌ بار شهید شهرامفر تعریف‌ می‌کرد می‌گفت‌ رفته‌ بود‌ قم‌، در کلانتری‌ آنجاچند نفر را که‌ شعار داده‌ بودند، گرفته‌ و به‌ کلانتری‌ آورده‌بودند. میان‌ آنها یک‌ روحانی‌ هم‌ بود. یک‌ پاسبانی‌، فندک‌ را روشن‌ کرده‌ و زیر ریش‌ روحانی‌ گرفته‌ بود. که‌ یکدفعه‌ شهرامفر پریده‌ بود و یک‌ چک‌ زده‌ بود توی‌ گوش‌ پاسبان‌ که‌ فلان‌ شده‌ کی‌ به‌ تو گفته‌ این‌ کار رابکنی‌؟ کم‌ مانده‌ بود درگیری‌ شود. نیروهای‌ مخصوص‌ یک‌ طرف‌ و نیروهای‌ شهربانی‌ یک‌ طرف‌. ولی‌ چون‌ رئیس‌ کلانتری‌ با شهرامفر آشنا بود، قضیه‌ حل‌ شد.شهرامفر گفت‌: «به‌ خدا یک‌ بار دیگر ببینم‌ به‌ مردم‌بی‌احترامی‌ می‌کنید، من‌ می‌دانم‌ با شما.» از آن‌ به‌ بعدهر کس‌ را می‌آوردند به‌ کلانتری‌ قم‌، خیلی‌ با احترام‌ با او برخورد می‌کردند. جوّ کلانتری‌ افتاده‌ بود دست‌ شهرامفر. هر جا که‌ می‌رفت‌، حاکم‌ بود.
یک‌ بار شهرامفر همراه‌ نیروها رفته‌ بودند به‌ میدان‌توحید (کِنِدی‌ سابق‌)، هنگام‌ ظهر شده‌ بود و اذان‌ داده‌بودند. حسین‌ گفته‌ بود اسلحه‌ها را بگذارید توی‌ ماشین‌ و برویم‌ نماز جماعت‌. از کسی‌ پرسیده‌ بودند که‌ مسجداین‌ اطراف‌ کجاست‌؟ که‌ او هم‌ زیرزمینی‌ را نشان‌ داده‌ و گفته‌ بود که‌ اینجا نماز جماعت‌ برگزار می‌شود. آنها هم‌رفتند پایین‌. یک‌ نفر داخل‌ ماشین‌ مواظب‌ اسلحه‌هابود، بقیه‌ با همان‌ لباس‌ کلاه‌ سبزها رفته‌ بودند توی‌ زیرزمین‌ برای‌ نماز خواندن‌. وقتی‌ نماز تمام‌ شده‌ بود، دیده‌بود که‌ یک‌ سید زیبارو پیشنماز است‌. رفته‌ بود جلو که‌عرض‌ ادبی‌ بکند، پیشنماز دست‌ او را گرفته‌ بود. تعجب‌ کرده‌ بود که‌ در حکومت‌ نظامی‌، چند نیروی‌ مخصوص‌ با لباس‌ و تجهیزات‌ به‌ نماز جماعت‌ مردم‌ بیایند. سید ازاو پرسیده‌ بود که‌ اسم‌ شما چیست‌؟ او هم‌ گفته‌ بود حسین‌ شهرامفر. سید هم‌ گفته‌ بود: «من‌ هم‌ بهشتی‌هستم‌، اگر کاری‌ داشتی‌ با من‌ تماس‌ بگیر.»
جالب‌ اینجا بود که‌ ارتباط‌ مبارزاتی‌ شهرامفر باشهید بهشتی‌ با واسطه‌ برقرار بود. بعد از انقلاب‌، هر چه‌به‌ حسین‌ گفتیم‌ بیا و یکسر برویم‌ پهلوی‌ بهشتی‌ وخاطرات‌ زنده‌ شود، او گفت‌: «نه‌؛ ما نباید وقت‌ ایشان‌ رابگیریم‌.»
یک‌ بار رفتیم‌ به‌ خیابان‌ انبار نفت‌. بچه‌های‌ مدرسه‌ای‌ خیابان‌ را بسته‌ و شلوغ‌ کرده‌ بودند. من‌ هم‌ باشهرامفر رفتم‌. اول‌ که‌ رسیدیم‌، دیدیم‌ بچه‌ها لاستیک‌آتش‌ زده‌ و خیابان‌ را بسته‌اند. یکی‌ دو تا از نیروهاپریدند پایین‌. شهرامفر خیلی‌ ناراحت‌ به‌ آنها گفت‌: «بروید سوار شوید... دو سه‌ تا بچه‌ که‌ اسلحه‌ و این‌ چیزها نمی‌خواهد، شما لازم‌ نیست‌ بیایید پایین‌.» آنهاجزو نیروهایی‌ بودند که‌ مثلاً طرفدار رژیم‌ شاه‌ بودند.خود شهرامفر رفت‌ داخل‌ مدرسه‌ و شروع‌ کرده‌ بود به سخنرانی‌ که‌ : «مطمئن‌ باشید انقلاب‌ پیروز است‌ و این‌راه‌، راه‌ خداست‌.» یک‌ دفعه‌ دیدیم‌ بچه‌ها دارند می‌آیندبیرون‌ و شهرامفر روی‌ دوش‌ آنهاست‌ و فریاد می‌زنند: «برادر ارتشی‌ خدا نگهدار تو...»
یک‌ درجه‌داری‌ داشتیم‌ که‌ خیلی‌ ساده‌ بود به‌ اسم‌«احمدی‌ نجات‌». با دیدن‌ این‌ صحنه‌ جا خورد و گفت‌ :«برای‌ چی‌ سروان‌ شهرامفر دارد با آنها همکاری‌ می‌کند؟» رفتم‌ جلو و به‌ او گفتم‌: «احمدی‌ نجات‌، توچقدر خِنگ‌ هستی‌، شاه‌ خودش‌ می‌خواهد تظاهرات ‌باشد. می‌دانی‌ چرا؟ چون‌ می‌خواهد نفت‌ را گران‌ کند.»احمدی‌نجات‌ گفت‌: «پس‌ چرا به‌ ما نمی‌گویند؟» گفتم‌: «خب‌ اگر بگویند مردم‌ می‌فهمند و دیگر نمی‌توانندنفت‌ را گران‌ کنند.» گفت‌: «پس‌ ما الکی‌ حساسیت‌نشان‌ می‌دهیم‌ و سر کار هستیم‌؟» هر کسی‌ را یک ‌جوری‌ ساکت‌ می‌کردیم‌. شب‌ به‌ شهرامفر گفتم‌: «می‌بینی‌ این‌ احمدی‌ نجات‌ چه‌ ساکت‌ شده‌!» گفت‌: «چه‌جوری‌ این‌ کار را کردی‌؟» برایش‌ که‌ تعریف‌ کردم‌،کلی‌ خندیدیم‌.
با هر کسی‌ به‌ شیوه‌ خاصی‌ برخورد می‌کردیم‌. مثلاً در موقع‌ اعتصاب‌ غذا، چند نفر از ضد اطلاعات‌ داشتندغذا می‌خوردند، شهرامفر رفت‌ و گفت‌: «چرا غذامی‌خورید؟» گفتند: «مگر چی‌ شده‌؟» شهرامفر گفت‌:«باباجان‌، این‌ آشپز غذا را خراب‌ کرده‌، ما اعتراض‌ می‌کنیم‌ که‌ از مواد غذایی‌ بهتر استفاده‌ کند.» همین‌جوری‌ بقیه‌ را هم‌ به‌ اعتصاب‌ می‌کشاند. ضداطلاعاتی هارا هم‌ به‌ اعتصاب‌ می‌کشاند. با همین‌ ترفندها، همه‌پادگان‌ را در دستش‌ داشت‌.

پایان

منبع:سایت سجاد


دسته ها :
جمعه چهارم 11 1387 17:42
X