دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 288356
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

- که ناگهان سکوت شد...

* بله! من در آن جلسه خطاب به حضرت امام(ره) گفتم با توجه به اینکه جنابعالی روز۱۵ خرداد بازداشت بودید، اگر اجازه بدهید من گزارش کوتاهی از آن روز بدهم که چه اتفاقاتی افتاد و مردم چه کردند. من وقتی گزارش می‌دادم امام(ره) به شدت اشک می‌ریخت و بدن ایشان تکان می‌خورد. امامی که در شهادت آقامصطفی، آن فرزند ممتاز و برجسته‌اش اشک نریخت اما آنجا...

بعد گفتم که ما آمده‌ایم برای عرض سلام و بیعت مجدد با جنابعالی. و برای اینکه مراتب ایمان و اعتقاد خودم را به نهضتی که شما آغاز کردید نشان بدهم می‌خواهم عرض کنم که بهره من از زندگی، تنها یک فرزند است که آماده‌ام این فرزند را هم در راه این انقلاب، تقدیم اسلام کنم. اینجا هم امام(ره) خیلی اشک ریخت. صحبت من در آنجا حدود۳۵ دقیقه طول کشید. از آنجا که آمدیم مشخص بود که تحت تعقیبیم. خیلی اصرار بود که برای سخنرانی به منزل آقای شریعتمدار، آقای نجفی و آقای گلپایگانی برویم اما من گفتم نه، من منحصراً برای امام(ره) آمدم. آقای شریعتمدار و به خصوص مرحوم آقای نجفی یک حق استادی نسبت به مرحوم والد ما داشتند و بالاخره از ما هم انتظار داشتند. ایشان اظهار داشتند خوب است من یک سخنرانی هم آنجا داشته باشم که من عذرخواهی کردم. هنگام آماده شدن برای مراجعت، آقای مدرس گفتند نمی‌توانند با ماشین برگردند، بنابراین همان جمع تصمیم گرفتیم با قطار برگردیم. در راه‌آهن قم نشسته بودیم تا قطار آماده شود که متوجه شدیم وضع غیرعادی است. شعاع وسیعی از اطراف ما را خلوت کرده بودند و چند مأمور هم آنجا را محاصره کرده بودند. یکی از آنها جلو آمد و گفت، جناب آقای طبسی! لطفاً چند دقیقه‌ای تا اطلاعات شهربانی تشریف بیاورید. گفتم شهربانی یا ساواک؟ گفت پس خودتان می‌دانید! اداره اطلاعات آنجا هم۵۰ قدم با ایستگاه راه‌آهن بیشتر فاصله نداشت. سرهنگ بدیعی رئیس ساواک قم بود. خود ایشان آمد پشت فرمان نشست و حدود سه چهار کیلومتر از قم بیرون رفتیم. این ماشین، ظاهراً ماشین شخصی بنام بدیعی بود. او یک راه انحرافی را در پیش گرفت و از جاده اصلی خارج شد. یک کیلومتر آن طرف‌تر یک ماشین لندرور آماده بود. ما را سوار لندرور کردند و بعد هم رفتیم طرف تهران. آنجا هم ما را به یکی از ادارات ساواک تهران تحویل دادند. غروب بود و هوا، سرد و بارانی. من توی اتاق نشسته بودم که ناگهان در را باز کردند و یک نفر گفت: آقای طبسی، انقلاب آقا! انقلاب؟ تبعیدت می‌کنیم به جایی که همه این حرف ها تمام شود. من نمی‌‌دانستم که او کیست. بعداً شنیدم که سرهنگ مولوی است که هیچکس از دست او جان سالم بهدر نبرده. یعنی در اولین برخورد، به حساب افراد می‌رسید. وقتی این را گفت، من گفتم حالا بفرمایید بنشینید با هم صحبت کنیم ببینیم قضیه چیست؟! تا این جوری گفتم و خونسرد برخورد کردم بلافاصله گفت نه جانم مرسی، من کار دارم، خداحافظ. (خنده حضار) او رفت و صبح آمدند من را برای دومین بار به قزل‌قلعه منتقل کردند. رئیس قزل‌قلعه، سروان آشتیانی بود اما مدیر اجرایی و اداره کننده آن، استوار ساقی بود. عجیب بود، ایشان با هر زندانی‌ای که زیردست بازجو، اعتراف می‌کرد، خیلی خشن بود و برعکس به کسی که مقاومت می‌کرد و حرفی نمی‌زد، احترام می‌گذاشت. آقای ساقی تا من را دید گفت، شما دوباره آمدی؟ گفتم حالا یک سلول خوبی به ما بده! گفت باشد و همین کار را هم کرد. یک سلولی که مقابل آن، فضای عمومی قزل‌قلعه بود به من دادند. چند روزی در سلول بسته بود ولی بعد دستور داد در سلول باز باشد. صبح که رفتم برای وضو گرفتن دیدم که یک آقا شیخی در حال وضو گرفتن است. این آقا شیخ علی‌اصغر مروارید را ندیده بودم ولی از نشانه‌‌هایی که از ایشان شنیده بودم، او را شناختم. گفتم جناب آقای مروارید! یک دفعه برگشت و گفت بله قربان! مثل اینکه اینجا هتل هایته (خنده حضار) که شما این طور صحبت می‌کنید!

 

 - با آقای مروارید مشهد نسبتی نداشتند؟

* خیر. بالاخره وضو گرفتیم و برگشتیم. فردای آن روز در حالی که در باز بود، شهید باهنر شنیده بود که من به آنجا آمده‌‌ام، خودش را رساند پشت در زندان عمومی که به سلول‌ها باز می‌شد و از آنجا نسبت به من اظهار محبت کرد.

آنجا آقای مروارید به من گفت که امام درباره شما پیامی داده که قبلاً برای هیچکس این کار را نکرده است. ایشان خطاب به ساواک گفته‌اند که شما مهمان من را گرفتید، پس در حقیقت خود من را گرفتید.

 

- در بین خاطراتتان یادی از مرحوم والدتان کردید. در قم ما هم شنیده بودیم که ایشان ضمن اینکه از علمای بزرگ حوزه بودند، خطیب و سخنور خوبی هم بودند و نفوذ کلام بالایی داشتند. کمی از خاطرات مرحوم والدتان بفرمایید.

* مرحوم والد ما از۱۳سالگی از طبس به مشهد می‌‌آیند و در درس مرحوم ادیب شرکت می‌کنند. چند سالی در مشهد و بعد قم و حدود یکسالی هم در نجف بودند. ایشان در سن۲۱ سالگی جزو نوابغ گویندگان کشور بود. به نفوذ کلام ایشان اشاره کردید. افرادی که ایشان را درک می‌کردند می‌گفتند هر کس در شعاع صدا و آهنگ کلام مرحوم طبسی قرار می‌گرفت، تکان نمی‌خورد و از اول تا آخر منبر ایشان به گوش بود. ایشان کلمات را مسلسل‌وار و سریع اما در عین حال قابل فهم و درک برای همه مخاطبین بیان می‌کردند.

مرحوم آقا نجفی مفصل درباره ایشان صحبت کرده است. مرحوم آقای اراکی هم به من گفتند شاید در دو ساعتی که مرحوم طبسی صحبت می‌کرد کسی نمی‌توانست تشخیص بدهد که ایشان نفس می‌کشد یا نه. از نظر علمی با اینکه ایشان در سن۳۸ سالگی فوت کرد در۲۱سالگی منبر ایشان درخشید. آقای وحید خراسانی، چند ماه پیش که تشریف آوردند و در خدمتشان بودیم خاطره‌ای تعریف کردند. ایشان می‌گفتند به خاطر یکی از سخنرانی‌هایم در قبل از انقلاب، منبر من ممنوع شد. مرحوم آقای خوانساری از این مسأله ناراحت شدند و گفتند این سخنرانی‌ها اهمیت دارد. سپس خاطره‌ای از مرحوم پدر شما نقل کردند. مرحوم آقای خوانساری می‌گفت در یکی از کشورها با خانواده تازه مسلمانی برخورد کردم که قبلاً یهودی بودند.ضمن صحبت‌ها گفتند که ما هر چه داریم از آقای طبسی داریم. او ما را هدایت کرد و نجاتمان داد. در سوریه، ایشان چند سخنرانی داغ و پرشور داشتند که مورد استقبال قرار گرفت. در عربستان(مدینه) هم ایشان چند منبر تأثیرگذار داشتند که فکر می‌کردند دستگیر شوند اما خیلی مورد احترام قرار گرفتند.

از نظر علمی هم من یک رساله‌ای از ایشان دیدم به خط خودشان در بحث اصالةالبرائة که بیانگر صاحبنظر بودن ایشان در مسایل اصولی و فقهی است که این موضوع راخدمت آقا (مقام معظم رهبری) هم عرض کرده بودم. در کنار اینها مسأله مهمتر تقوای ایشان بود. یک نوبت که بنده محضر حضرت امام(ره) بودم و گلایه‌هایی از برخوردهای سیاسی داشتم امام(ره) فرمودند من چه به خاطر خود شما و چه به خاطر مرحوم والدتان، به شما خیلی علاقه‌مندم و ایشان در این مورد تعبیر خاصی داشتند. مرحوم آقای شیخ عبدالکریم یزدی، مؤسس حوزه علمیه قم هم خیلی نسبت به ایشان عنایت و لطف داشتند. امیدوارم که ان‌شاءا.. ما هم که طلبه کوچکی هستیم بتوانیم خودمان را به جنبه‌های معنوی و پرهیز از امور عادی که موجب انحطاط انسان است و به جهت فکری و اعتقادی هم به انسان ضربه می‌زند، متخلق کنیم.

 

 - گویا والده شما یزدی بودند؟ مرحوم پدرتان در یزد هم سخنرانی داشتند؟

* بله. مرحوم جد ما (پدر مادرمان) مرحوم میرزا حسن ارباب معروف یزدی جزء تجاز معروف بود که در مشهد به دنبال سخنرانی‌‌های مرحوم پدرمان، به ایشان علاقه‌مند می‌شود و به ایشان پیشنهاد می‌کند که ایشان بشود داماد مرحوم ارباب. و لذا افتخار بزرگی هم نصیب مادر ما شد و این پیوند سر گرفت.

 

- اینکه حضرتعالی روحانی شدید و علاقمند به حوزه، بر اثر نقش پدر و توصیه‌های ایشان بود؟

* من که محضر مرحوم پدرم را درک نکردم. بنده یکساله بودم که ایشان فوت کردند. فقط شبی ایشان را- همراه با رفیقشان مرحوم شکوه- مکرر در خواب دیدم و به ایشان گفتم که من متأسفانه محضر شما را درک نکردم اما خصوصیاتی از منبر و سخنرانی‌های شما شنیدم که دلم می‌خواهد اگر حالش را دارید یک منبر بروید تا ما استفاده کنیم. ایشان قبول کردند من مضمون صحبت‌هایشان را یادم نیست اما آهنگ، همانی بود که شنیده بودم.

والده شاید اوایل خیلی مایل نبودند به اینکه من ترک تحصیل کنم و تحصیلات جدید را کنار بگذارم. من از اوایل سال اول دبیرستان می‌خواستم وارد حوزه شوم که نشد. لذا سال اول دبیرستان را خواندیم و در سال دوم، علاقه فراوان و گرایش شدید به حوزه باعث ورود من به درس و بحث طلبگی شد.

ادامه دارد...

دسته ها :
پنج شنبه دهم 11 1387 20:29
X