دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 209135
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

برای رفتن به حمام و دستشویی در زندان مقررات خاصی وجود داشت ، گاهی در این زمینه با مشکلاتی مواجه می شدیم ، از قبیل این که برای رفتن به حمام باید از کوچه ای از مأمورین می گذشتیم ، حدود 5 ماه به ما داروی نظافت ندادند ، روزی من به سروانی که رئیس زندان ما و نیز رهبر گروه ارکستر پادگان بود گفتم که ما به دارو احتیاج داریم . او گفت که به خود تیمسار بگو . من منتظر فرصتی بودم تا موضوع را به تیمسار خردور ( تیمسار خردور معاون دژبان مرکز ایران ) بگویم .
یک روز تیمسار خردور برای بازرسی و بازدید از قسمت های مختلف زندان آمد ، وقتی وارد حمام شد من در سر بینه مشغول کندن لباس هایم بودم ، جلو او ایستادم و گفتم : " تیمسار ما مسلمانیم و نیاز به نظافت داریم ، دستور دهید داروی نظافت به ما بدهند . "
نمی دانم با چه لحنی این جمله را گفتم که به او خیلی برخورد ، ناگهان سیلی محکمی به گوش من نواخت و تا من به خود بیایم از آنجا دور شد ، من چند فحش به او دادم و از برخوردش خیلی ناراحت شدم ، صورتم برافروزخته و رگه های شقیقه ام برجسته شد ، اگر کمی صبر کرده بود شاید با ضربه مشتی او را می کشتم .
در آن لحظه عصبانیت من حدی نداشت ، اگر لباس به تن داشتم حتماً دنبالش می دویدم و حسابش را می رسیدم ، وارد حمام شدم ، دوستان که عصبانیت و برافروختگی مرا دیدند علت را پرسیدند و من جریان را برای آنها گفتم .
آنها نیز خیلی ناراحت و عصبانی شدند ، قرار شد که بعد از حمام داخل اتاق تصمیم مقتضی برای این جسارت تیمسار بگیریم و با او برخورد کنیم ، از حمام که بیرون آمدم چند سرباز دژبان جلو مرا گرفته و با خود بردند ، بین راه می اندیشیدم که اگر با خردور مواجه شدم چگونه انتقام بگیرم .
به اتاقی وارد شدیم که تیسمار خردور در آن نشسته بود ، دو نفر سرهنگ نیز در دو طرف او بودند ، قبل از این که من حرفی بزنم ، تیمسار گفت : " آقای احمد احمد ! " گفتم : " بله ! " گفت : " من اشتباه کردم ، یک لحظه عصبانی شدم و تو گوش شما زدم ، از شما معذرت می خواهم ، خب شما هم نباید آن جمله را در مقابل جمع به من می گفتی ! "
با این جملات تیمسار کمی از خشمم فروکش کرد ، گفتم : " جناب تیمسار ! جای معذرت خواهی و بخشش نیست ، بین من و شما مسئله بخشش مطرح نیست ، ما مسلمانیم و 5 ماه است که نظافت نکرده ایم . " گفت : " من هم مسلمانم ، همین امسال زیارت خانه خدا بودم ، اگر نمی بخشی قصاص کن ! "
با این جمله آن دو نفر سرهنگ جا خوردند و رنگشان پرید ، کمی در جای خود جابجا شدند ، گویا می ترسیدند که من به واقع سیلی او را تلافی کنم ، من هم وقتی موضع نرم تیمسار را دیدم با این که باورم نمی شد در دستگاه رژیم کسی با این مقام و درجه چنین برخوردی کند خشم و عصبانیت خود را فرو نشاندم و گفتم : " بخشیدم . "

ادامه دارد...

منبع:سایت ساجد


دسته ها :
دوشنبه هفتم 11 1387 17:53
X