دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 208460
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

«زندان جمشیدیه»

قسمت پانزدهم

به کوشش محسن کاظمی
اواسط دی ماه تمام اعضای حزب ملل اسلامی به زندان پادگان جمشیدیه منتقل شدند ، این زندان از امکانات و فضای بهتری چون سالن بزرگ ، تخت های دو یا سه طبقه ، پتو و بخاری برخوردار بود .
جمشیدیه دارای دو زندان یکی مخصوص افسرها و دیگری برای سربازها بود ، ما را به زندان سربازها برده و محبوس کردند ، البته اعضای کادر مرکزی را به اتاق جداگانه ای بردند ، زمستان آن سال در آنجا برای ما بسیار خاطره انگیز بود ، بیشتر موقع به خاطر سردی هوا بخاری ها روشن بود ، سوخت بخاری ها در آن زمان زغال سنگ بود ، از این رو گرمای آن با دردسرهایی همراه بود .
به خاطر دارم برای ریختن زغال سنگ به درون بخاری باید در آن را باز می کردیم ، با باز شدن در بخاری دود زیادی داخل اتاق را می گرفت ، برای فرار از این دود پنجره را باز می کردیم و چون لوله بخاری در حیاط بود با باز شدن پنجره دود مضاعف از حیاط به داخل اتاق می آمد ، خلاصه ما سر راه اندازی و گرم نگه داشتن بخاری خیلی دردسر می کشیدیم .
رژیم شاه که تا آن روز از انتشار خبر دستگیری افراد حزب ملل اسلامی خودداری کرده بود ، پس از چند روز از انتقال ما به زندان جمشیدیه و در اوایل بهمن ماه در سطح وسیع با اطلاعات صحیح و غلط شروع به افشای جنجالی خبر کشف و دستگیری اعضای حزب کرد .
رژیم می کوشید با تحت تأثیر قرار دادن افکار عمومی آنها را آماده دریافت اخبار محاکمه در دادگاه کند ، به طریقی که احساسات و عواطف عمومی جریحه دار و بر ضد رژیم نشود ، به عبارتی با این تهاجم خبری سعی می کرد اقدام ظالمانه بعدی خود را توجیه کند .
انعکاس پر هیاهو و گسترده این اخبار ، عکس العمل ها و واکنش های متفاوتی در بر داشت ، برخی ما را منتسب به اخوان المسلمین در مصر و برخی هم منتسب به شوروی و کمونیست ها کردند ، آنها که ما را می شناختند و از ماهیت اسلامی افراد خبر داشتند جریان حزب ملل اسلامی را الهام گرفته از جمعیت فداییان اسلام و یا منشعب از آن دانستند .
در این میان موج تبلیغات علیه حزب موجب نگرانی مضاعف خانواده ها شد ، به ترتیبی که اغلب خانواده ها از زنده ماندن بچه های خود قطع امید کردند ، پدرم بعدها تعریف می کرد : " دیدم مقابل دکه روزنامه فروشی مردم جمع هستند ، جلو رفتم اهالی محل همه به من نگاه می کردند ، وقتی عکست را روی صفحه اول روزنامه دیدم بند دلم پاره شد و رنگ از رویم پرید ، با اضطراب و ترس پیش مادرت آمدم و گفتم که احمد را تیر باران می کنند ، احمد از دست رفت ... "

ادامه دارد...

منبع:سایت ساجد


دسته ها :
دوشنبه هفتم 11 1387 17:53
X