دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 208239
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

سرانجام او با مقاومت و هوشیاری مثال زدنی اش چند روزی ساواک را معطل می کند و چون طبق آموزش های حزب و اندیشه خود مطمئن می شود که تا کنون حزب به خطر مزبور پی برده و مکان و دفتر مرکزی حزب را تخلیه کرده است آدرس آنجا را به ضد اطلاعات می دهد . (3)
ولی متأسفانه وقتی مأمورین و آقای سید محمودی به دفتر مرکزی حزب می رسند با حسن حامد عزیزی (4) و وسایل و اسباب بسته بندی شده حزب مواجه می شوند ، آقای سید محمودی با مشاهده این صحنه به شدت یکه می خورد ، عزیزی پس از دستگیری و مقداری شکنجه تمام رمزها و کدهای تشکیلات را گشود و در اختیار اطلاعات شهربانی قرار داد . این سرآغاز دستگیری گسترده اعضای حزب ملل اسلامی بود .
رهبر و عده ای از اعضای حزب با وقوف به خطر پیش آمده به کوه های شاه آباد پناه بردند ، ولی مأمورین پس از یک تعقیب و مراقبت به محل اختفای آنها پی بردند و با استفاده از تاریکی شب به آنجا حمله کردند که با مقاومت افراد حزب مواجه شدند .
سرانجام همه را به جز دو نفر ، مرحوم ناصر نراقی و محمد مولوی عربشاهی دستگیر کردند ، آقای مولوی موفق شد پس از گذشتن از کوهها و راههای صعب العبور از مرز خارج شود ، ولی آقای نراقی که جوان و معلمی بیش نبود در روزهای بعد به مدرسه بازگشت و توسط دژبانی دستگیر شد ، برخی دیگر از اعضای حزب نیز در محل کار و یا در خانه دستگیر شدند .
زندان موقت شهربانی
زندان شهربانی دارای یک حیاط گرد و ساختمانی سه طبقه در اطراف حیاط بود ، با این که هر چند نفر را در یک اتاق زندانی می کردند اما چند نفری را که مقاومت و سرسختی کرده بودند از جمله من در اتاقی به صورت انفرادی محبوس کردند .
اتاق من پنجره ای مشرف به حیاط زندان داشت ، پاسبان های زندان بسیار بد خلق و بد زبان بودند ، چنان با ما برخورد می کردند که گویی با حیوان وحشی و درنده خویی طرف هستند . مثلاً وقتی غذا می آوردند از شیشه دریچه در به داخل اتاق نگاه می کردند و منتظر بودند که زندانی از در فاصله بگیرد و بعد یواش در را باز می کردند و ظرف غذا را پشت در می گذاشتند و زود در را می بستند .
شلواری که به تن داشتم راحت نبود و اذیت می شدم ، روزی پاسبانی که توسط برادرم تطمیع شده بود به سراغم آمد ، وقتی مطمئن شد که من احمد احمد هستم پرسید که به چه چیزی احتیاج داری ؟ گفتم : " پیژامه می خواهم ولی پولش را ندارم بدهم . " او گفت که برایم تهیه می کند ، فردای آن روز که بازگشت با خود زیر شلواری آورد و در فرصتی آن را با سرعت به داخل اتاق انداخت و دور شد .
کیفیت غذاها بسیار بد بود ، تقریباً هر روز آش و جمعه ها آبگوشت به زندانیان می دادند ، در ابتدا من نمی توانستم آش بخورم ، یک روز که گرسنگی مرا از پا انداخته بود ظرف آش را جلو کشیدم و با اکراه شروع به خوردن کردم .

ادامه دارد...

منبع:سایت ساجد


دسته ها :
دوشنبه هفتم 11 1387 17:53
X