دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 210002
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

و ما بر و بر به او نگاه می کردیم ، فهمیدیم که منظور آن پسر بچه از محمود همان مأمور بوده است ، گفتم : نه بابا جنایت چی چیه ؟ ... ما دوست نداشتیم سربازی کنیم و از آن فرار کرده ایم ، آنها دروغ گفته اند ... !

گویا پس از فرار دوستم از پادگان ، از طریق مدارک به دست آمده در کارگاه لشکری به ارتباط دوستم با گروه پی می برند و به خانه شان می آیند و برادرش را دستگیر می کنند و او را تحت فشار قرار می دهند تا اقوامش را معرفی کند .

او هم چند آدرس را در اختیارشان می گذارد ، آنها با حدس و گمان احتمال می دهند که ما به این مکان فرار کرده باشیم و ... تصور این که ما اگر یک شب زودتر می رسیدیم چه می شد ، خیلی جالب است !

جدال در باتلاق :

هوا خیلی پس بود و درنگ جایز نبود ، به دوستم گفتم : یاالله برویم ! خاله که متوجه شد بر خلاف آن گله و شکوایه اولش تغییر حالت داد و اصرار کرد که باید امشب آنجا بمانیم و شام بخوریم و صبح برویم ! غذا هم آورد .

من نپذیرفتم و نخوردم ، اما دوستم چند لقمه ای خورد ، در همین حین یکی آمد و خاله را به بیرون از اتاق صدا کرد ، پیدا بود که آنها نقشه ای برایمان کشیده اند ، کله قندها را از ساک درآوردیم و همانجا گذاشتیم و به سرعت از آنجا خارج شدیم .

ماشینی در کار نبود ، تا فردا هم صلاح نبود صبر کنیم ، ناچار از پیاده رفتن بودیم ، از ده خارج شدیم و در کنار جاده و با فاصله و در لابلای گندمزارها می رفتیم و از بیم تعقیب مأمورین از جاده استفاده نمی کردیم .

راه را هم بلد نبودیم ، فقط با جهت یابی به سویی روان بودیم و که حدس می زدیم به سمت اراک است و نمی دانستیم که چه مسیری و با چه مختصات و شرایطی در انتظارمان است... بعد از پیمودن مسافتی به منطقه ای باتلاقی رسیدیم .

در ظاهر زمینش شل و باتلاقی نشان نمی داد ولی وقتی پا را در آن می گذاشتیم تا ساق پا در گل فرو می رفتیم ، واقعاً ظاهری فریبنده داشت ، فکر می کردیم اگر سه چهار متر جلوتر برویم دیگر تمام می شود ، حیف مان می آمد که برگردیم ، هر چه که پیش می رفتیم باتلاق عمیق تر می شد ، تاریکی همه جا را فرا گرفته بود .

ادامه دارد...

منبع:سایت ساجد


دسته ها :
دوشنبه هفتم 11 1387 17:53
X