دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 209168
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

منزل سرهنگ قابل اعتنا و اعتماد نبود ، مأمورین عکس مرا به خاطر احضارهای قبلی به ساواک و نیز عکس میر هاشمی را از پرونده خدمت سربازی اش در اختیار داشتند ، لذا تعلل در تهران جایز نبود و به سمت اراک حرکت کردیم ، آن روستا در چند فرسخی (حدود 40 کیلومتری) اراک بود و به نظر می آمد که به خاطر پرت افتادن محل مناسبی برای اختفاء باشد تا آب ها از آسیاب بیفتد .

اواخر اردیبهشت ماه ، صبح هنگام عازم شدیم ، حوالی ظهر به اراک رسیدیم ، از اراک ساعت 1 بعدازظهر مینی بوس قراضه ای به آن ده و چند ده دیگر می رفت و فردا صبح دوباره باز می گشت ، در هر شب و روز فقط یک بار می رفت و ده به ده مسافرها را پیاده می کرد و ده به ده سوار می کرد و می آورد .

قبل از حرکت از داخل شهر چند کله قند سوغاتی برای خاله خانم گرفتیم و یک ساک هم پر از کتاب و لباس با خود داشتیم ، فکر می کردیم بیست _ سی روزی در آن روستا خواهیم ماند تا از التهاب و حرارت قضیه کاسته شود .

تا به ده برسیم از این که محلی مناسب برای اختفا یافته ایم احساس خوشحالی و خشنودی داشتیم ، بعد از دو سه ساعت تشنه و گرسنه به روستا رسیدیم ، وقتی از ماشین پیاده شدیم از بچه های ده آدرس خاله خانم را پرسیدیم ، پیدا بود که ما غریبه هستیم ، یکی از بچه ها با لکنت زبان گفت : دیشب محمود سراغتان آمده بود ! و دایم این جمله خبری را تکرار می کرد .

ما ابتدا نفهمیدیم که او چه می خواهد بگوید ، به میر هاشمی گفتم اینجا خبرهایی هست ! پرسان پرسان خانه خاله خانم را یافتیم ، وقتی در به رویمان باز شد یک دفعه زنی زد به سر و رویش و ایستاد به گریه کردن : خاله جان ! چرا اینجا آمدید ؟! بدبخت شدم ! بیچاره شدم ! ... دیشب ژاندارم و کدخدا به دنبال شما آمده بودند ، می گفتند که شما آدم کشته اید ! جنایت کرده اید ! آره ؟ درست است ؟؟!

ادامه دارد...

منبع:سایت ساجد


دسته ها :
دوشنبه هفتم 11 1387 17:53
X