دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 210151
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

فرار در فرار :

وقتی خیالم از جانب مأمورین رها شد به سراغ محل کارم در بازار رفتم ، حدس و احتمال قوی می دادم که مأمورین آدرس خانه ام را نمی دانند ، ولی از نشانی محل کارم مطلع هستند ، از قبل با استادکارم اختلافاتی پیدا کرده بودم ، از طرف دیگر او تعدادی از دوستانم را می شناخت .

در آن زمان بازار تا دیر وقت باز بود ، آقای مصدقی هم نماز مغرب و عشاء را در مسجد می خواند و بعد به مغازه باز می گشت ، یکی دو ساعت دیگر در مغازه می ماند ، سپس راهی منزلش می شد .

لذا به سراغش رفتم و به کوچه خلوتی کشاندمش و خیلی جدی محکم و توأم با تهدید گفتم: بعضی از دوستانم را گرفته اند ، شاید فردا به دکان و به سراغ شما بیایند و درباره من بپرسند ، فقط بدان که من و تو چند هفته پیش بر سر مسئله حقوق با هم اختلاف پیدا کردیم و من از پیش شما رفتم .

اگر غیر از این مطلب حرف اضافه ای بگویی مطمئن باش که اگر دستگیر شوم تمام قضایا را به گردنت خواهم انداخت و چون سابقه زندان داری خواهم گفت که پول تهیه اعلامیه و کاغذ آن را تو در اختیار ما می گذاشتی ، خلاصه حواست باشد ، این مختص من نیست ، اگر درباره هر یک از دوستانم لب باز کنی و حرفی بزنی ، همین داستان را برایت خواهیم نوشت .

او که دو سال سابقه زندان داشت حسابی جا خورده بود ، گفت این حرف ها کدام است ؟ من اصلاً از اول هم رفقای تو را نمی شناختم ! این تدبیر مؤثر واقع شد و از فردای آن شب که او را سه بار به اداره امنیت بردند همین مطالب را عیناً تکرار کرده بود .

چنین طرحی سبب خلاصی و رهایی اش از این مخمصه بود و به نفع خودش هم تمام شد ، در شب اول فرار در این فکر بودم که دیگر راحتم نخواهند گذاشت و اوضاع وخیم شده است .

من دو قبضه کلت کمری داشتم که داخل متکایی مخفی می کردم و شب ها آن را زیر سرم می گذاشتم ، من از سال 47 اسلحه داشتم ، یکی را از پاسبانی مصادره کرده و دیگری را بچه ها از کرمانشاه برایم آورده بودند .

لذا از بازار که به خانه آمدم اسلحه ها و مقداری مدارک و لوازم شخصی ام را درون چادر شبی ریخته به دوش کشیدم ، به صاحبخانه هم گفتم من حدود یک ماه به مسافرت می روم ، اگر کسی سراغ مرا گرفت بگو به مسافرت رفته است !

رفتم ... پسر صاحبخانه که با من رفیق بود فهمید که فرار کرده ام ، من اول در آنجا اتاقی نزدیک به پله داشتم ، اما پس از صمیمی شدن ارتباطم با این خانواده دو اتاق آن طرف تر در اختیارم گذاشتند .

فردای آن روز که مأمورین به آنجا مراجعه کردند ، صاحبخانه و پسرش همان اتاق اول دم پله را به آنها نشان دادند ، آنها بعد از رفتن مأمورین خود وارد دو اتاق دیگر شدند و یکسری از کتابهای بازرگان و آیت الله طالقانی را خارج کردند و از بین بردند .

پس از خروج از آن خانه مدارک و وسایل همراهم را در خانه ای گذاشتم ، سپس یک تاکسی ساعتی کرایه کردم و به منزل هفت هشت نفر از دوستانم رفتم تا بگویم اوضاع از چه قرار است و منزل من هم لو رفته ، به آن مراجعه نکنند .

من عادت داشتم هر شب به رادیوهای خارجی گوش می کردم ، جالب این که فردای آن شب وقتی به رادیو بغداد (رادیو میهن پرستان) گوش می کردم ، خبر کشف کارگاه به عنوان مخزن اعلامیه و فرار مرا پخش کرد .

نمی دانم و نمی دانستم که چه کسی این خبر را ظرف 24 ساعت به بغداد رسانده بودند ، تعداد زیادی از مبارزین و سیاسیون هر شب به این رادیو گوش می کردند ، طبیعی بود که از دوستان ما هم برخی این خبر را شنیده باشند ، اما از آنجا که نام من ذکر نشده بود هنوز در بی خبری بودند.

یکی از دوستانم به نام میر هاشمی 25 روز بود که به عنوان دیپلم وظیفه به خدمت سربازی اعزام شده بود ، باید او را هم خبر می کردم ، میر هاشمی بچه با استعداد و خوبی بود ، ولی در دامن چپی ها افتاده بود ، گرچه تظاهر به دینداری می کرد ، ولی با آنها مأنوس تر بود .

به هر حال او را هم باید خبر می کردم ، صبح زود پیراهن مشکی به تن کردم و به پادگان نیروی هوایی رفتم ، خواستار ملاقات و مرخصی او شدم ، گفتم که مادرش فوت کرده و می خواهم او را که فرزند بزرگ خانواده است برای آخرین دیدار با جسد مادرش و تشیع جنازه ببرم .

یکی دو تا از سرگرد ، سرهنگ ها آمدند و تسلیت گفتند ، به این ترتیب مرخصی او را گرفتم و حدود ساعت 8 صبح از پادگان خارج شدیم ، ساعتی طول نکشیده بود که ساواکی ها به پادگان می روند و می بینند که جا تر است و از بچه خبری نیست ، یکی دو روز با هم به خانه دیگر دوستان رفتیم .

بعد قرار شد با هم به نقطه ای دور از پایتخت فرار کنیم .(1) من مشهد و قم را پیشنهاد دادم چرا که هم زیارت می کردیم و هم از شلوغی آنجا برای مخفی شدن بهتر استفاده می کردیم .

در این میان چند نفری از دوستان و اعضای گروه بودند که در تبریز ، بهبهان و سایر شهرستان ها یا سکونت داشتند یا سرباز بودند و یا مأموریت و کارشان در آنجاها بود و با ما مکاتبه داشتند .

لشکری نامه های آنها را که حاوی اسم و مشخصات و آدرس بود جمع کرده و در کارگاه نگه می داشت ، پس از آن تفتیش و جستجو ، این نامه ها به دست مأمورین افتاد و آنها با همین اطلاعات حدود پانزده نفر را دستگیر کردند .

دوستان دستگیر شده ما چون فهمیده بودند که من فرار کرده ام ، کم لطفی نکرده تمام مسئولیت کار و عملیات را به گردن من انداختند ، از خرید دستگاه پلی کپی تا تهیه متن اعلامیه ها و پخش آنها و آتش زدن طاق نصرت ، همگی را به عهده من گذاردند .

تعدادی جاسویچی تبلیغاتی مربوط به گروه های مبارز فلسطینی که بر روی آنها نام های این گروه ها " الصاعقه ، العاصفه ، الفتح و ... " حک شده بود برای من آورده بودند ، من نیز آنها را بین بچه ها توزیع کرده بودم که پس از دستگیری گفته بودند از من گرفته اند .

شاید فکر می کردند با این کار جرم شان سبک و من هم گیر نخواهم افتاد ، میر هاشمی با رفتن به قم موافق نبود ، او به غیر از مشهد یکی از روستاهای دور افتاده اراک را نیز پیشنهاد کرد ، فامیل های او یک سرهنگ بازنشسته در مشهد و خاله اش هم اراک بود .

ادامه دارد...

منبع:سایت ساجد


دسته ها :
دوشنبه هفتم 11 1387 17:53
X