دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 208464
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

در این کارگاه چند شاگرد بچه سال کار می کردند ، از آنها پرسیدم : امیر کجاست ؟ گفتند : رفته بازار ، می آید ! این وقت روز برای رفتن به بازار غیر عادی بود ، با این حال نیم ساعتی منتظر شدم ، دوباره پرسیدم : چرا نیامد ؟ قرار بود که این ساعت اینجا باشد !

یکی از شاگردها با خنده گفت : امروز ظهر آمدند و سیلی زدند تو گوشش و او را بردند . پرسیدم دیگر چه کسی را بردند .متوجه شدم که نعمت الله حاج امیری را نیز دستگیر کرده اند ، فهمیدم با پای خود به مهلکه آمده ام ، باید سریع آنجا را ترک می کردم .

اما قبل از رفتن به فکر افتادم تا مقداری از مدارک از جمله کتاب ها و جزوات را پیدا کنم و با خود ببرم و نابود کنم ، می خواستم از پله ها پایین بروم که زنگ در به صدا در آمد ، به طبقه بالا برگشتم و از پنجره دیدم سه نفر مأمور هستند .

آنها را خوب می شناختم ، طی مدتی که در بازار بودم در ارتباط با مسائل متعدد از جمله مسجد جامع بازار و کارهای متفرقه مرا به سازمان امنیت برای سؤال و جواب برده بودند و بازداشت های یک روزه ، دو روزه در پرونده ام بود .

با دیدن مأمورین مترصد فرار شدم ولی راه فراری نبود ، در مرحله ای هم نبودم که بخواهم خود کشی کنم و به دست مأمورین نیفتم ، گفتم هر چه باداباد . آخرش می رویم یکی دو سال آب خنک می خوریم ! تنها کاری که توانستم بکنم این بود که جزوه ها و کتاب ها را از پنجره به گاراژی که در پشت کارگاه بود انداختم و چند کاغذ شماره تلفن را هم به چاه توالت ریختم .

آن موقع این گذشت را نداشتم که خودم را از پنجره به پایین بیندازم ، لذا با سرعت خود را به میان قراضه های پارچه انداختم و خود را لابلای تلی از کهنه پارچه ها و پوشال ها مخفی کردم و خود را به خواب زدم و بچه ها را تشویق و تهدید کردم که کسی نباید بفهمد که من اینجا هستم ، بعد آنها رفتند و در را باز کردند .

مأمورین به خاطر تأخیر در باز کردن در غرولند کنان وارد شدند و از همان پایین شروع به جستجو و گشتن تمام سوراخ سمبه ها ، در طبقه بالا سه چهار اتاق بود ، نقشه ام این بود که وقتی آنها به داخل یکی از اتاق ها رفتند من از طریق راهرو فرار کنم .

اما آنها هم حساب کار خود را داشتند و یکی شان در راهرو مراقب ایستاده بود و دو نفر دیگر وارد اتاق ها می شدند ، من از لای پوشال ها رفت و آمد آنها را می دیدم ، کاملاً خود را به خواب زدم تا این که وارد اتاق و محل اختفای من شدند .

بی درنگ پوشال ها را کنار زدند ، یک دفعه جا خوردند ، شاید هم ترسیدند ، من به روی خود نیاورده و به خروپف خود ادامه دادم ، گویا که چند ساعتی هست که در خوابم ! آن دو به هم نگاه کردند و دیگر همکار خود را هم صدا زدند ، یکی گفت : خودش است ، طرف اصلی همین است ! من می شناسمش !

او مرا شناخته بود ، پرسید : تو مگر شاگرد مصدقی نیستی ؟! تو خودت اعلامیه چاپ می کنی ، تو خودت در رأس اینها هستی و خط می دهی . دیدم اوضاع وخیم است ، سعی کردم بی تفاوت باشم ، در حالی که من خودم را به خواب زده بودم ، آنها مرتب فحش می دادند و من توجهی نمی کردم .

دستم را گرفتند و کشیدند و با چند اردنگی بلندم کردند ، خود را خواب آلود و هراسان نشان دادم و گفتم : مگر آزار دارید ، چرا می زنید ؟ اصلاً اینجا چه کار دارید . بعد وانمود کردم که کم کم هوشیار می شوم .

آنها عصبانی شدند و گفتند : اه آقا رو ! ما اینجا چه کار می کنیم ؟ تو اینجا چه کار می کنی ؟

گفتم : شما را سن نه ( به شما چه ؟ ) مأموری که مرا شناخته بود دوباره پرسید ؟ ببینم ! پدر سوخته ! مگر تو شاگرد مصدقی نیستی ؟

گفتم : چرا ! بودم . ولی حالا نیستم ، مدتی است که با او بر سر حقوق دعوا کردم و بیرون آمده ام . گفت : پاشو خر خودتی ! هر چی هست زیر سر خودت هست ! گفتم : مواظب حرف زدنتان باشید والا ....گفت : والا چی ! پاشو نقش بازی نکن ، ما مأمور سازمان امنیت هستیم .

من شروع کردم به فحش دادن به لشکری ( که قبلاً گرفته بودنش ) و بعد با خواب آلودگی رو به شاگردها کرده و گفتم : این فلان فلان شده کجاست چرا نیامده ، حالا وقتش است اگر بیاید امشب پدرش را در می آورم . پول مرا نمی دهد ! وقتی آمد به کلانتری خودش را پول می کنم ، به سیاه بازی خود به شکل دیگر ادامه دادم .

مأمورین گفتند : چیه ؟ چرا ناراحتی ؟! گفتم : این مردیکه فلان فلان شده صاحب کارگاه را می گویم ، الان سه ماه است که چند هزار تومان از من گرفته و پس نمی دهد . هی امروز و فردا می کنه ، امروز برو ، فردا بیا ! فردا برو پس فردا بیا ! خلاصه کلافه ام کرده است .

عصری هم آمدم منتظرش بودم تا بیاید و بردارمش و ببرمش کلانتری که نمی دانم چرا تا الان نیامده ، دیر کرد ، منم از فرط خستگی لای این پوشال ها خوابم برد ، آمدن شما را هم نفهمیدم ! گفتند : زکی ! خودتی ! فکر کردی ! نه خیر آقا !

آنها پوزخندی زدند و گفتند : شما از بس بی خوابی کشیده اید و اعلامیه چاپ کرده اید از خستگی اینجا خوابتان برده است ! گفتم : اعلامیه چی چی است ؟ این حرف ها کدام است؟ من از صحبت های شما سر در نمی آورم ! آقا من طلبی از این پدر سوخته دارم که آمده ام بگیرمش ... اصلاً به شما چه ، شما کی باشید ؟

گفت : پاشو ! خسته شدی !! پاشو دیگر تمام است ! آن قدر وقت برای خوابیدن بهت بدهیم که از خوابیدن بیزار شوی ، پاشو مردیکه ! بازداشت هستی !

گفتم : برای چی ؟ گفتند : مگر نمی خواهی دوستت را ببینی ! او به همراه دیگر دوستانت دستگیر شده و الان پیش ما هستند و اعتراف کرده اند ، اینجا هم محل تهیه و تکثیر و انبار اعلامیه است .

وانمود کردم که من بی خبر و بی گناه هستم و از این حرف ها هم سر در نمی آورم ، گفتم : چه خوب که دستگیر شده ! مملکت آباد است ، شاه ما شاه خوبی است و کسانی که این کارها را می کنند خائن هستند .

ادامه دارد...

منبع:سایت ساجد


دسته ها :
دوشنبه هفتم 11 1387 17:53
X