دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 208382
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

از لب گودال خود را به حاشیه جاده کشیدیم ، رود جاده را هم قطع کرده بود ، اما روی آن پلی نصب بود ، گذشتیم ، اما نباید به رفتن در جاده ادامه می دادیم ، پس به میان گندمزار برگشتیم .

ساعت دو بعد از نیمه شب بود که روستایی پیش رویمان سبز شد ، سگ های ده به ما حمله کردند و مردم هم با چوب و چماق به استقبال ما آمدند ، در لابلای گندم ها پناه گرفتیم ، وقتی صدای سگ ها ساکت شد ، کمی سینه خیز رفتیم ... بعد بلند شدیم و بی رمق و بی حس ادامه دادیم .

به جایی رسیدیم که دیگر تاب و توان نداشتیم و در زانوهایمان قدرتی برای رفتن نبود ، به یک باره سو سوی چراغ های شهر را دیدم ، به معجزه می ماند ، جان دیگری گرفتیم ، شعف و خوشحالی آن لحظه قابل وصف نیست ، تا آمدیم به سوی شهر خیز برداریم ، تردیدی مرا فرا گرفت ، پنداشتم که در این ساعت از شب شهر جای امنی برای ما نیست ، با این سر و وضع هر مأمور و پلیسی در شهر به ما شک خواهد کرد ، به دوستم نهیب زدم .

خبر از امام زاده ای در نزدیکی شهر داشتیم ، به سوی آن حرکت کردیم که به یک سیل بند رسیدیم ، رودخانه خشک و بستر آن شن و ماسه بود ، ساعت 5 صبح شده بود ، به سختی زمین شن و ماسه ای را گود کردیم و در آن دراز کشیدیم و بعد شن و ماسه را روی خود ریختیم تا گرم شویم .

دو ساعتی به همین شکل خوابیدیم و هیچ نفهمیدیم ، ساعت 7 و 8 صبح بود که بلند شدیم و به لب جاده آمدیم ، کمی لباس هایمان را تمیز و مرتب کردیم و منتظر ماشین های عبوری شدیم ، قصد نداشتیم داخل شهر شویم .

ماشین کمپرسی ای که بار گوجه و خیار داشت کمی دورتر از ما نگه داشت . راننده بار را از اهواز یا آبادان به تهران می برد ، قرار شد که او در قبال دریافت کرایه هر نفر پنج تومان ما را به قم ببرد ، ماشین که حرکت کرد گرمای دلچسب آن چشمانمان را گرم کرد ، این گرما برای وجود خسته و کوفته ما خیلی گوارا و دلچسب بود .

دیگر چشمانمان را یاری مقاومت نبود ، در حالی که نشسته خوابیده بودیم من به روی دوستم افتادم و لحظه ای بعد او روی من افتاد ، راننده هم که گویا شب را بی خواب بود از خواب ما خوابش گرفت و چند بار ماشین از جاده خارج شد .

یک بار چنان خارج شد که نزدیک بود بدنه پشت کمپرسی از شاسی جدا شود ، ما هم که ترسیده بودیم دیگر خوابمان نبرد ، راننده که به وضع ما مشکوک شده بود پرسید شما که هستید و از کجا می آیید و به کجا می خواهید بروید ؟

ما سیاه بازی دیگری را به نمایش در آوردیم که ما دختر خاله ای داشتیم که عروسی اش بود ، رفته بودیم عروسی خودت می دانی که دهاتی ها تا صبح می زنند و می رقصند ، ما هم تا دم صبح بیدار بودیم ، الان هم باید برگردیم ، تا یک چک را وصول کنیم ، عجله هم داریم !

مطمئن بودیم که راننده حرف های دروغ ما را باور ندارد ، لذا دو سه کیلومتر مانده به قم گفتیم که نگه دارد ، دلیلش را پرسید ، گفتیم که اینجا فامیل داریم ، حالا که این راه را آمده این خوب است به او هم سری بزنیم ، او اصرار کرد : نه ! باید به قم بیایید ، شما تا قم کرایه کرده اید !

گفتیم : این دیگر به تو مربوط نیست ، دلمان می خواهد اینجا پیاده شویم ، اما او همچنان اصرار می کرد ، حالا اتفاقی یا خدا خواهی بود ، دو سه کیلومتر به شهر مانده ماشین ها متوقف شده پشت سر هم ایستاده بودند ، این کمپرسی هم مجبور به توقف بود .

ده تومان جلو داشبورد ماشین انداختیم و به زور از ماشین پریدیم بیرون ، در کنار رودخانه ای دست و روی خود را شستیم و در کنار آن حرکت کردیم و به قم آمدیم ، در شهر صبحانه خوردیم ، وقتی خیال مان راحت شد که کسی دنبال ما نیست به سمت تهران حرکت کردیم .

_____________________

1 . بنگرید به سند شماره 13

پایان

منبع:سایت ساجد


دسته ها :
دوشنبه هفتم 11 1387 18:16
X