دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 210035
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

پاسبانی به من مشکوک شد ، جلو آمد و پرسید که در کیف چه دارم ؟ گفتم : اینجا تاریک است و تو نمی توانی داخلش را ببینی ، بیا به آن طرف که لامپ دارد و روشن تر است و ببین که چه دارم!

او را به قسمتی بردم که چهار پله به سمت پایین می خورد و به کوچه دیگری منتهی می شد ، کیف را زیر نور لامپ باز کردم ، او همان طور که مشغول وارسی کیف بود با ضربه فنری محکم به سینه اش زدم و او از پله ها پایین افتاد و بی حال شد ، بعد اسلحه اش را برداشتم و از آن محل گریختم .

ما تا سال 49 توانستیم چند قبضه کلت کمری به دست آوریم ، البته هدف ما خلع سلاح نبود ، اگر می خواستیم خیلی بیش از اینها موفق بودیم ، تنها پاسبان هایی هدف ما بودند که به ما ظنین شده بوده و حمله می کردند .

از سال 48 _ 47 مقابله با پاسبان ها سخت تر شد ، آنها دو نفری به گشت زنی می پرداختند و هر دو مسلح به کلت رولور با شش فشنگ اضافی بودند ، در این سال ها به خاطر گسترش فعالیت ما ، تعداد اعضای مان نیز افزایش یافته به حدود پنجاه نفر رسیده بود .

کنترل این پنجاه نفر برای ما مشکل بود ، در این زمان دیگر من در رأس تشکیلات و گروه قرار داشتم و چون در محیط بازار و در بین مردم بودم و در چندین سال مبارزه و تعقیب و گریز تجربه فراوانی اندوخته بودم ، می توانستم افراد را به خوبی بشناسم و پی به ماهیت درونی ، فکری و اعتقادی آنها ببرم .

حتی دانشجویان در مسائل مربوط به مبارزه (مثلاً هنگامی که درصدد راه اندازی تظاهرات دانشجویی بودند) از من مشورت می گرفتند ، همه این ظرایف موجب شد که خود به خود در حلقه اصلی گروه قرار بگیرم .

اما این بدان معنا نبود که نقش واقعی خود را ایفا کنم ، در تلاش بودم که همچنان به چشم نیایم و در حاشیه باشم ، در حاشیه بودن و نپرداختن به برخی فعالیت های علنی موجب می شد تا من بهتر به کار برنامه ریزی و سازماندهی و حتی پشتیبانی گروه بپردازم .

در این سال ها کارها و مشغله ها و دغدغه های زیادی داشتم ، تقریباً هر کاری که می توانستم می کردم ، مدتی آب حوض می کشیدم تا از این طریق دریابم که در خانه های مردم چه خبر است ، پیت حلبی به دست می گرفتم و به خانه ها می رفتم .

مدتی هم کت و شلوار می فروختم و هم لباس مندرس و کهنه می خریدم و در بازار سید اسماعیل می فروختم ، چون وارد نبودم گاهی اوقات کلاه سرم می رفت و ضرر می کردم ، مثلاً یک بار انگشتری به قیمت چهل تومان خریدم که فکر کردم طلاست اما بعد فهمیدم که بدل است و دو تومان هم آن را نمی خریدند .

با این وصف به این کارها ادامه می دادم ، خیلی از شب ها در خیابان ها و پارک ها می خوابیدم ، در میدان شوش و سید اسماعیل با هروئینی ها و معتادها کارتن خواب بودم تا ببینم برخورد پاسبان ها با این افراد چگونه است ، یک دفعه هم اطراف میدان اعدام گیر افتادم .

مأمورین ابتدا می خواستند مرا به اردوگاه اجباری بفرستند ، البته خودم بدم نمی آمد تا اطلاعی هم از این اردوگاه پیدا کنم ، اما وقتی دیدند معتاد نیستم از من توضیح خواستند ، به آنها گفتم که دیر وقت از شهرستان به تهران رسیدم و چون گمان کردم که شاید در خانه را کسی به رویم باز نمی کند برای رفع خستگی اینجا افتادم ، آنها هم مرا رها کردند .

هنگام درو محصول گندم و خرمن کوبی نیز به روستاهایی مثل فریدن ، پرسش ، قربلطاق ، حسین آباد و ... می رفتم و ضمن کمک به رعایا از نظر آنها درباره انقلاب سفید و اصلاحات ارضی جویا می شدم ، آنها در برخوردهای ابتدایی چیزی نمی گفتند ، می ترسیدند که من ساواکی باشم ، لذا همیشه انقلاب سفید (3) را ستایش می کردند .

ولی وقتی فهمیدند که من از خودشان هستم و با آنها سر یک سفره می نشینم و مجانی برایشان خرمن می کوبم ، اعتمادشان جلب می شد و نظر واقعی خود را ابزار می کردند و آسیب ها و صدماتی را که بر اثر اصلاحات ارضی متحمل شده بودند می شمردند .

و می گفتند : " وضع ما از قبل خیلی بدتر شده است ، قبلاً اربابی بود ، مالکی بود ، بذر و کود به ما می داد و کمک هایی به ما می کرد ، اگر وامی می خواستیم به ما می داد و نزول از ما نمی گرفت ، اما الان هیچ چیز نداریم ، تفنگ داریم ، ولی گلوله نداریم ، زمینی که به ما داده اند نه کود دارد نه آب . هر چه که خود داشته ایم بر سر آن گذاشته ایم ، هر چه که در می آوریم باید سر سال به شرکت تعاونی بدهیم ، چیزی برای خودمان نمی ماند . "

روستاییان به لحاظ مسائل بهداشتی و درمانی در رنج و عذاب بودند ، من هر از گاهی برای آنها مقداری دارو از قبیل قرص آسپرین و نوژالین (آرامبخش و مسکن) می بردم ، گاهی در اعلامیه هایمان به وضعیت اسفبار بهداشتی و فقر شدید روستاییان نیز اشاره می کردیم .

پس از منظم شدن تشکیلات ، ارتباط مان مقداری فشرده تر شد ، تماس های متفرقه کمتر شد ، برای گسترش حوزه های نفوذ سفر به شهرستان ها افزایش یافت ، من به شهرهای مختلف از جمله الیگودرز ، اصفهان ، دماوند و قم می رفتم .

در الیگودرز به منزل آقای مهدی کروبی می رفتیم و اعلامیه هایی را تحویلش می دادیم ، او را آدم پاک و ساده ای یافتم که چندان سیاستمدار به نظر نمی آمد ، اما از آنجا که از یاران و علاقمندان آقای خمینی بود و مرا به دنباله روی ایشان می دید کمکم می کرد و می گفت : اگر هر وقت جا نداشتید به منزل ما بیایید .

پدر وی شیخ احمد در الیگودرز امام جماعت بود ، خیلی تند ، رک ، صریح و با شجاعت برخورد و صحبت می کرد ، در سخنرانی هایش یک سره به شاه ، فرح ، ولیعهد ، دربار و دستگاه حاکم بد و بیراه می گفت .

از آنجا که ساواک حریفش نبود او را مانند شیخ غلام حسین جعفری " شیخ دیوانه " و " آخوند دیوانه " خطاب می کرد و چون نمی توانست ساکتش کند اطرافیانش را پراکنده بود ، از این رو در مسجد وقتی او به منبر می رفت فقط چند ساواکی به پاس صحبت هایش می نشستند و فحش های او را به شاه و سران رژیم تحمل می کردند ، اما کاری از دستشان بر نمی آمد .

جالب این که وقتی به او اعلامیه می دادم ، می گفت : این کارها چیه ؟ بروید مبارزه مسلحانه کنید ! و خودش اعلامیه ها را به مسجد می برد و در بین فرستادگان ساواک توزیع می کرد .

حتی برخی اعلامیه ها را به رئیس شهربانی هم می داد و می گفت : بخوان ! بعد به دلیل این که کاغذ اسراف نشود آن را می گرفت و به دیگران می داد ، در شهرهای دیگر نیز افرادی را یافته بودیم که از آنها نیز در یک سری کارها مثل اسکان ، اختفای مبارزین و تأمین سلاح کمک می گرفتیم .

______________________

1- در دوران نخست وزیری امیر عباس هویدا چندین جشن پر هزینه و پر سر و صدا از جمله جشن هنر شیراز ، جشن تاجگذاری و جشن های 2500 ساله شاهنشاهی برگزار شد . محمد رضا پهلوی در تقلید از پادشاهان عصرهای گذشته ایران ، با ایجاد هزینه های سنگین و سرسام آور به دوش ملت مراسم تاجگذاری خود و فرح را در آبان 1346 برگزار کرد .

2- بانکه (مأخوذ از روسی) ظرف شیشه ای دهان گشاد که برای شیرینی و آجیل یا چیز دیگر استفاده می شود ( فرهنگ عمید)

3- شاه که از دولت علی امینی به خاطر نزدیکی بی واسطه اش به آمریکا بیمناک بود ، در فروردین 1341 به آمریکا رفت و در آنجا به جان اف کندی رئیس جمهور وقت ایالات متحده قول داد در صورت رضایت به برکناری دولت امینی ، خود اصلاحات مد نظر آمریکا را به اجرا بگذارد . پس از برکناری امینی در تیرماه 1341 شاه اصول ششگانه موسوم به اصول انقلاب سفید را در 6 بهمن 1341 به رفراندوم گذاشت و به ظاهر آن را به تصویب ملت رساند .

مفاد آن عبارت بود از : 1 . الغای رژیم ارباب رعیتی یا تصویب اصلاحات ارضی ایران ، 2 . ملی کردن جنگل ها ، 3 . فروش سهام کارخانجات دولتی ، 4 . سهیم کردن کارگران در سود کارخانه ها ، 5 . اصلاح قانون انتخابات ، 6 . ایجاد سپاه دانش . در سال های بعد به تعداد این اصول افزوده شد و تا سال 1357 به 19 اصل رسید .

پایان

منبع:سایت سجاد


دسته ها :
دوشنبه هفتم 11 1387 17:28
X