دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 209753
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

متن سخنرانی شاه را کپی گرفتم و در اختیار آقای جعفری قرار دادم ، او خواند و برایش جالب بود ، در ماه رمضان به خصوص از روز نوزدهم تا بیست و سوم مأمورین به وضوح در مساجد حضور می یافتند .

آشیخ غلامحسین روز نوزدهم خطاب به سرهنگ طاهری و دیگر مأمورینی که در مسجد بودند گفت : " آقایان سوزمانی ها ! (به سازمانی ها می گفت سوزمانی ها) روز بیست و یکم این چیزک هایشان (ضبط صوت هایشان) را بیاورند که من می خواهم فردا مطالب مهمی بگویم ، کامل آن را ضبط کنند و به گوش اربابان شان برسانند ، نه چیزی کم و نه چیزی زیاد ! "

روزی در مسجد پای منبر آقای جعفری نشسته بودیم و احساس می شد که چند ساواکی هم بین جمعیت هستند ، بین صحبت او ناگهان گربه ای از پنجره پرید داخل مسجد ، ایشان گفت : " راه را باز کنید تا از مسجد برود بیرون ، شیطان به هر لباس در می آید ، این ساواکیها هم چون شیطان هستند ممکن است به شکل گربه در آمده باشند ، بگذارید تا برود بیرون ! مردم با خنده گربه را از در مسجد بیرون کردند .

ساواک واقعاً حریف آقای جعفری نبود ، مانده بودند که با او چه کنند ، به او می گفتند : "شیخ دیوانه ! " چرا که هر چه تشخیص می داد علیه رژیم شاه می گفت ، یک بار تیمسار مقدم (2) به او تلفنی گفته بود که : " آقا شما بهتر است برای تبلیغات اسلام از تلفنت ، از قلمت استفاده کنی ، نامه بنویسی ، توصیه بکنی و برای هر کاری ما کمکت می کنیم ، مقاله ای بنویس ، مجله ای تأسیس کن ، بودجه اش را ما تأمین می کنیم ، چرا با سخنرانی خودتان را به زحمت می اندازید . "

شیخ هم مطالب و پیشنهادات تیمسار را بالای منبر طرح کرد و گفت : " من در همان پشت تلفن به او گفتم که آن قلم و آن دست و آن گوشی بشکند ، آن زبان لال بشود که بخواهد با تلفن توصیه و تبلیغ کند ، شما بروید و این دام را برای مرغ دیگری بگذارید ، من اهل این حرف ها نیستم ، کار خودم را می کنم . "(3)

روز بیست و یکم او با یک بقچه زیر بغل وارد مسجد شد ، به پای منبر که رسید گفت : " بالاخره اگر ما بخواهیم داخل آب برویم خیس می شویم ، من هم الان کفنم را آورده ام چرا که می خواهم حرف هایی بگویم که شاید سوزمانی ها را خوش نیاید و بخواهند مرا بزنند ."

بعد سینه اش را باز کرد و گفت : " اگر می خواهید بزنید ، به همین جا بزنید ، تا لااقل در جا در همین مسجد بمیرم ، من مجبورم که به نصیحت شاه عمل کنم ، چرا که می ترسم در روز آخرت یقه ام را بگیرد و بگوید من که گفته بودم نصیحت کنید ، پس چرا نکردید ."

سپس آقای جعفری شروع به خواندن متن سخنرانی شاه کرد و گفت : " حالا من می گویم شاه زمانی که این حرف ها را زد دستمال ابریشمی در دست داشت ، آن موقع ضعیف بود ، نه تانکی داشت نه ارتشی ، نه آمریکا پشت سرش بود و .... اما الان قدرت دارد ، ارتش دارد ، توپ و تانک دارد ، آمریکا از او حمایت می کند ، پس دیگر روحانیت به درد نمی خورد و باید خفه شود ، خمینی تبعید شود ، در مملکت تمام قوانین ضد اسلامی پیاده شود ؟ ... خدایا تو شاهد باش که من تکلیفم را انجام دادم و آنچه شرط بلاغ است گفتم تا در روز قیامت گیر نباشم ."

معلوم بود بعد از این سخنرانی او را دستگیر می کنند ، خبر هم داشتیم که مأموران سر خیابان بوذر جمهری (15 خرداد) منتظر هستند ، لذا بعد از این که آقای جعفری از منبر پایین آمد به او گفتم : " حاج آقا می خواهند شما را بگیرند ." گفت : " من که آماده ام ، مسئله نیست ! "

گفتیم : " پس برای این که کمی اینها را دست بیندازیم ، بیایید از بازار مولوی بروید ، اگر آنجا گرفتندتان که گرفتند و اگر نه فبها لمراد ." او پذیرفت و راه افتاد و جمعیتی پشت سرش صلوات گویان مشایعتش می کردند ، سر چهارراه مولوی که رسیدیم دیدیم چند مأمور با یک خودروی بنز منتظر هستند .

ادامه دارد...

منبع:سایت سجاد


دسته ها :
دوشنبه هفتم 11 1387 17:28
X