دسته
آدرس های دیگر این وبلاگ
دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 208388
تعداد نوشته ها : 1708
تعداد نظرات : 23
Rss
طراح قالب

عکس هایی برای تاریخ :

نمی دانم در بحبوحه دادگاه نظامی به اصطلاح ضاربان منصور یا پس از اعدام آنها بود که به دوست سربازی که در دادسرای نظامی خدمت می کرد و الان اسمش در خاطرم نیست ، مراجعه کردم و گفتم : می توانی عکس های جریان محاکمه را از درون پرونده ها بلند کنی و برایم امانت بیاوری ؟

او قبول کرد و بعد چهار _ پنج قطعه عکس از دادگاه برایم آورد ، من از روی آنها عکس دیگری گرفتم و نسخه های اصلی را به دوستم برگرداندم ، از این عکس ها چند نسخه تکثیر کردم و از هر یک نسخه ای برای اسدالله بادامچیان کنار گذاشتم که در حجره فرش فروشی پدرش در بازار کار می کرد ، خبر دقیقی نداشتم که آیا او نیز دستگیر شده است یا خیر ، به این بهانه می خواستم سر و گوشی هم آب بدهم که اوضاع از چه قرار است .

دو سه مرتبه به حجره رفتم ، پدرش (حاج محمد باقر) تنها بود و از اسدالله خبری نبود ، بالاخره تصمیم گرفتم که آنها را به پدرش بدهم . عکس ها را داخل پاکتی گذاشتم و درش را چسب زدم ، به حجره رفتم و پس از سلام و علیک پرسیدم : حاج آقا ! اسدالله نیست ؟

گفت : چه کارش داری ؟ گفتم : کار دارم . گفت : معلوم نیست کی بیاید . پاکت را به دستش دادم و گفتم : پس این را به او بدهید . پرسید : داخلش چیست ؟ گفتم : نمی دانم ! یکی از رفقا از من خواسته که این را به اسدالله برسانم .

پاکت را همان طور در دست سبک و سنگین می کرد ، به آن مشکوک شد ، دو سه تا فحش داد که : ای پدر سوخته ! برو که نبینمت ، بچه ام را بدبخت کردید ، بیچاره کردید و ... من هم سریع آنجا را ترک کردم ، بعدها دیگر از آقای بادامچیان نپرسیدم که آیا عکس ها به دستش رسیده است یا خیر ؟

شیخ غلامحسین جعفری همدانی :

در دهه 40 مسجد جامع بازار یکی از مراکز و پایگاه های مهم فعالیت های سیاسی بود و من به سبب حضورم در بازار به آنجا رفت و آمد می کردم ، در شبستان گرمخانه این مسجد شیخی به نام غلام حسین جعفری همدانی(1) اقامه جماعت می کرد .

این روحانی مبارز سر نترسی داشت و به صراحت علیه رژیم صحبت می کرد ، هیچ ترس و واهمه ای از ساواک و مأمورین امنیتی رژیم نداشت . او برای صحبت کردن یا نکردن استخاره می کرد ، رک و با صراحت لهجه سخن می گفت ، اما بیان نداشت ، هر چه را که می فهمید و تشخیص می داد می گفت .

من یکی از علاقمندان واقعی او بودم ، خیلی از مبارزین و روحانیون پای منبر ایشان می نشستند ، من به حدی به او نزدیک شده بودم که وی را وجود داشتن دو پسر مرا فرزند اول خود می دانست .

البته من با پسران وی رفیق بودم ، سال های 42 _ 43 تعدادی از روحانیون مانند آقایان : ربانی املشی ، هاشمی رفسنجانی ، شیخ حسن طاهری اصفهانی ، مروارید و ... ده روز کمتر یا بیشتر در مسجد او سخنرانی کردند و دستگیر شدند و من از اینجا بود که با این چهره های مبارز و روحانی آشنا شدم .

سال 42 _ 43 من یکی از شماره های مجله خواندی ها را پیدا کردم که تاریخش مربوط به زمان اشغال ایران توسط قوای متفقین بود ، در این مجله سخنی از محمدرضا پهلوی درج شده بود که از روحانیت تجلیل کرده بود ، گفته بود که : " روحانیت طرفدار استقلال مملکت است ، هر وقت مملکت در معرض خطر و در لب پرتگاه قرار گرفته است این روحانیون آن را نجات داده اند ، حالا هم من از روحانیت می خواهم که اولیاء امور را نصیحت کنند ، تذکر بدهند ."

ادامه دارد...

منبع:سایت سجاد


دسته ها :
دوشنبه هفتم 11 1387 17:28
X