معرفی وبلاگ
دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1634
تعداد نوشته ها : 10
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
GraphistThem253
توسل به حضرت زهرا سلام الله علیها

ازعبدالحسین برونسی خواستم خاطره ای برایم بگوید. گفت: توی یکی از عملیات هاکار گره خورده بود، حجم آتش دشمن سنگین بود. شاید همین باعث شد تا تمام گردان کپ کنند. هرچه از بچه ها خواستم بلند شوند، فایده نداشت. انگار چسبیده بودند به زمین.لحظه ها لحظه های حساسی بود. اگر معطل می کردیم، ممکنبود بچه ها توی محورهای دیگر هم موفق نشوند. متوسل شدم به بی بی دوعالم سلام الله علیها. با تمام وجود از حضرت خواستم کمکم کنند.در آن تاریکی شب، ودر آن بی چارگی محض، یک دفعه فکری به ذهنم افتاد. رو کردم به بچه ها ، با ناراحتی گفتم: فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد، دیگه هیچ کدومتون رو نمی خوام.یکی از آرپی جی زن ها بلند شد. محکم و قاطع گفت: من میام.به چند لحظه نکشید، یکی دیگر مصمم تر از او بلند شد، وپشت بندش یکی دیگر. تا آمدم به خودم بیایم، تمام گردان بلند شده بودند.

«ساکنان ملک اعظم2 /ص70»

 

دسته ها :

از زبان همسر شهید عبد الحسین برونسی

(از زبان همسر شهید عبد الحسین برونسی ) >>> یک روز صبح زینب از خواب بیدار شد و گفت : من آقای خامنه ای را در خواب دیدم . از اطرافیان سوال کردم گفتند : آقای خامنه ای مشهد هستند . رفتیم مسجد گوهرشاد پای سخنرانی ایشان ... روزهای بعد هر وقتی که می خواستیم برویم بیرون زینب مانعمی شد و می گفت : تا وقتی اقا مشهد هستند جائی نروید ، این دفعه آقا حتما خانه ما می آیند . من آقا را خواب دیدم ، حتما به خانه ما می آیند.مرتب انتظار آقا را می کشید هنوز هیچ خبری هم نبود . تا اینکه اقا سر زده وارد خانه ما شدند . بچه ها وقتی چشمشان به آقا افتاد خیلی خوشحال شدند .آقا یکساعت با بچه ها صحبت کردند و از همه انها دلجوئی نمودند . خواب زینبرا برای آقا تعریف کردم و گفتم : شما هر وقت به مشهد می آئید تا وقتی دوباره به تهران بر می گردید این بچه ها چشم انتظارند . آقا به زینب گفتند :بیا نزدیک من بنشین ، و بعد عکس گرفتند و قرآن ِ زینب را امضاء کردند و این جوری خواب زینب تعبیر شد . ( کتاب گلبوی ص 159 )

دسته ها :
.
امتـــداد ِ نگاه ِ #رهبر ،
مسیـــــــــر ِ حرکت ِ هر بسیجی ست ...
و در ایــــــن #راه ، هرگز از پای نمی نشیند ...
ان شاءالله ..

دسته ها :

برا سنگرش کولر نصب کرده بودند

دیدم اومده بیرون و توی سایه خوابیده

ازش پرسیدم:

«مگه کولر مشکلی پیدا کرده؟

چرا توی سنگر نمی خوابید توی این گرما؟»

گفت: « مگه همه ی رزمنده ها کولر دارند که زیر باد خُنکش استراحت کنند؟

من هم یکی از آنها ... »

 

منبع: کتاب خدمت از ماست ...

دسته ها :

ماه رمضون سال ۶۶ بود

بچه ها سحری که می خوردند ظرفها کثیف می موند

اما صبح که بلند می شدیم می دیدیم تمام ظرفها شسته شده

اطراف چادرها و توالت ها هم تمیز شده بود

خیلی دوست داشتیم ببینیم چه کسی این کارا رو انجام میده

یه شب نخوابیدم تا بفهمم کار کیه

اون شب بعد از خوردن سحری و خوندن نماز دیدم یکی بلند شد و رفت بیرون

دستشویی ها رو شست و ظرفها رو آب کشید

اطراف چادرا رو هم تمیز کرد

دقت که کردم شناختمش

روحانی گردانمون بود

وقتی فهمید لو رفته ، گفت:

من خاک پای رزمنده هام...


راوی : آقای عبدالرضا همتی

منبع: روزنامه ملت

 

 

دسته ها :

پسرکهمان طور که داشت زنجیر می زد توی صف در هیئت عزاداری پیش می رفت که ناگهان باران شدیدی شروع به باریدن کرد پس از چند لحظه با لحن کودکانه رو به آسمان کرد و با خود گفت : «خدایا گریه نکن بچ

ه ها دیگه تشنه نیستن»

دسته ها :

پدرش فوت شد. به سراغ لباس مشکی ها رفت. خندید. خیالش راحت شده بود. لباس مشکی ها را با شال یا حسین دیده بود.

هر دیدی بازدیدی دارد!

دسته ها :
 
دسته ها :

همسرشهید دکتر احمد رحیمی؛ ساکن مشهد مقدس می گوید: پس از مدت ها در رویایی شیرین دیدم: درون قطار به همراه دخترم؛ آسیه نشسته ام. بیرون پنجره سیدی سبز پوش بود که نور بر صورتش احاطه داشت، او مرا محو خود کرده بود. با اشاره ی کسی که در کنارش ایستاده بودم، نگاهم را از آن سید برداشتم. خدا میداند چقدر از دیدنش خوشحال شدم. او کسی جز احمد نبود. به من اشاره کرد و با صدایی رسا گفت: ناراحت نباش، من دارم می آیم.

فردایآن روز بی صبرانه منتظر تعبیر خوابم بودم. دخترم؛ آسیه که تا آن زمان فقط کلمات نامفهومی را تکرار می کرد، بدون مقدمه شروع کرد به بابا گفتن!

ساعتنه صبح از تهران تماس گرفته شد و گفتند: یک شهید بسیجی به نام احمد رحیمی به مشهد منتقل شده که احتمال می دهیم متعلق به خانواده ی شما باشد. با خانواده برای شناسایی راهی معراج شهدا شدیم. باورش خیلی سخت بود. پیکرش به طور کامل سوخته، استخوان هایش درهم شکسته و ترکش های متعددی بر بدنش نشسته بود. وقتی چشمم به پای چپش که قبلاً ترکش خورده بود، افتاد اطمینان پیدا کردم که خواب دیشبم تعبیر شده است.

بعداز دیدن پیکرش بار دیگر در خواب به سراغم آمد و دلسوزانه گفت: چرا این قدرناراحتی؟ من در آن جا از غصه هایی که تو با دیدن جنازه ام می خوری، معذبم.بعد با حالتی خاص گفت: باور کن قبل از شهادتم تعداد زیادی تانک عراقی را منهدم کردم و لحظه ی شهادت هیچ چیز نفهمیدم چون حضرت ابالفضل علیه السلام در کنارم وامام زمان عجل الله تعالی فرجه بالای سرم نشسته بودند.

آن خواب، آرامش خاصی به من داد. گویا جان تازه ای پیدا کرده بودم و فهمیدم که  شهدا پس از شهادت هم در زندگی، حضوری عینی دارند.

«هفته نامه ی پرتو سخن/سال هشتم/ش369»

دسته ها :

آیت الله بهاء‌الدینی وقتی وارد جلسه شدند فرمودند:

در بین شما یکی از سربازان امام زمان(عج) هست و به زودی از میان شما می‌رود.

بعد‌هاکه جلال افشار شهید شد عکسش را بردند خدمت آقا، آیت الله بهاء الدینی بی‌اختیار گریه کردند، طوریکه شبنم اشکهایشان از گونه سرازیر می‌شد و روی عکس جلال می‌افتاد و بعد فرمودند:

امام زمان(عج) از من یک سرباز می‌خواستند، من هم آقای افشار را معرفی کردم. اشک من اشک شوق است، ‌ایشان (جلال) ”‌ ذاکر قریب البکاء”‌ است.

حجتالاسلام و المسلمین جلال افشار نام شهید بزرگ مقامیست که ذکرش همیشه این بود: دنیا ارزش ندارد به خاطرش آخرتمان را خراب کنیم.آخرش همه ما را می‌گذارند در یک وجب جا، آنجاست که باید جواب یک ذره مال حرام را بدهیم.

نزدیکانجلال افشار می‌گویند: دست و بالش تنگ بود،‌ دارائیش از مال دنیا فقط یک موتور بود که همیشه خدا هم دست‌هایش روغنی بود و تعمیرش می‌کرد، ‌سوار موتور می‌شد و می‌رفت قبض‌های حقوق یتیمان را توزیع می‌کرد.

جلال افشار در گوشه‌ای از وصیت‌هایش برای ما می‌گوید:

ایامت به پا خواسته قیام خود را حفظ کنید تا قائم این حق حجت الله الاعظم بیاید و پرچم توحید را بر فراز قله‌های جهان به اهتزاز در آورد.

و این شعر یادگاری از راز و نیاز های عاشقانه جلال هنگام دعای توسل خواندن با امام زمان(عج) است:

بیا بیا که سوختم ز هجر روی ماه تو

بهشت را فروختم به نیمی از نگاه تو

اگر نیست باورت بیا که رو برو کنم

بدان امید زنده‌ام که باشم از سپاه تو

 

من جا مانده ام!!! دارم می سوزم!!!

جلالبا حالتی غمگین در گوشه‌ای زانوی‌ غم بغل گرفته بود پرسیدم اتفاقی افتاده؟گفت دیشب در پادگان مشغول قدم زدن بودم که صدای گریه‌ای در پشت یکی از اینساختمان‌‌ها شنیدم. نزدیک‌تر رفتم پیرمرد سالخورده‌ای در گوشه‌ای نشسته و زار زار میگریست کنارش رفتم و از او دلجویی کردم.

بی‌اختیارگریه‌ام گرفت علت ناراحتی‌اش را پرسیدم پیرمرد گفت:«امشب شب چهلم پسر شهیدم است چون مرخصی‌ها لغو شده نتوانستم در مراسمش شرکت کنم حالا که دیدم همه خواب هستند آمدم اینجا و در تنهای برایش مراسم ختم برپا کردم».

جلالساکت شدو بعد ادامه داد:«عظمت این صحنه مرا به‌یاد حبیب‌بن‌مظاهر انداخت واز اینکه قافله رفت و من جا مانده‌ام دارم می‌سوزم تا کی برای این بسیجی‌ها حرف بزنم آنها بروند و شهید شوند و من جا بمانم».

 

امر به معروف

از اصفهان به قم می رفت

صدای آهنگ مبتذلی که راننده گوش می کرد اونو آزار می داد.

رفت و با خوشرویی به راننده گفت: اگه امکان داره یا نوار و خاموش کنید یا برای خودتون بذارین

راننده با تمسخر گفت اگه ناراحتی می تونی پیاده بشی

چند لحظه ای رفت توی فکر: هوای سرد، بیابان، تاریکی و ...

اینبار به راننده گفت اگه خاموش نکنی پیاده میشم راننده هم نه کم گذاشت نه زیاد پدال ترمز و فشار داد و وایساد و گفت بفرما!

پیاده شد.

اتوبوس هنوز خیلی دور نشده بود که ایستاد، همین که به اتوبوس رسید راننده بهش گفت بیا بالا جوون، نوار و خاموش کردم.

 

دسته ها :
X