نگاه امام خمینی
خاطره ای جالب از حجه السلام فرقانی درباره امام(ره) ایشان پانزده سال در نجف خدمت امام بوده است
انتظار حسین بن منصور حلاج از شبلی
حسین بن منصور حلاج را كه به دار آویختند، جماعتی فریب خورده یا زرگرفته و حق به ناحق فروخته، پای چوبه دار گرد آمده و به او سنگ می زدند و حلاج لب فرو بسته بود. نه سخنی به اعتراض می گفت و نه از درد فریادی می كشید.در این میان شیخ شبلی نیز كه از آن كوی می گذشت، ریگی برداشته و به سوی او پرتاب كرد. منصور حلاج از ژرفای دل آه سردی كشید و به فریاد از درد نالید. پرسیدند از آن همه سنگ كه بر پیكرت زدند گلایه ای نكردی، مگر ریگ شبلی چه سنگینی داشت كه فریاد برآوردی؟منصور در پاسخ گفت: از آن جماعت فریب خورده انتظاری نیست. چرا كه مرا نمی شناسند و علت بر دار شدنم را نمی دانند، شبلی اما از ماجرا باخبر است. از او انتظار دلجویی و حمایت داشتم، نه سنگ پرانی و ملامت .
خاطره ای جالب از حجه السلام فرقانی درباره امام
حجه الاسلام فرقانی كه پانزده سال در نجف خدمت امام بوده است نقل میكنند: یكی از آقایان وعاظ كه معمولا هنگامیكه امام به حرم مشرف می شدند خدمت می رسیدند و مطالبشان را عرضه می كردند و گاهی مشورت می گرفتند یك شب خدمت امام این تذكر را عرض كرد كه یك قاری قرآنی هست شوشتری و بسیار متمدن با پنج شش بچه كوچك دو سه سال است كه به مرض فلجی مبتلا گشته است و در سالی پایش را از تشك زمین نگداشته است و وضع مناسبی ندارد؛ امام فرموده بودند به آقای فرقانی تذكر دهید كه فردا به من یادآوری كند و من عرض كردم باشد و جدا شدیم. درب صحن امام قبل از اینكه پایشان را داخل بگذارند به بنده فرمودند فردا ساعت 9 صبح برای این آقا یاد من بیاور و من در دفترچه یادداشت كردم؛ فردا صبح كمی زودتر از معمول از درب خانه بیرون آمدم ساعت 30/7 چشمم به جمعیت زیادی از عمامه به سرها در درب منزل امام افتاد در حیرت بودم كه فردی آمد و گفت آقای فرقانی جنازه حاج آقا مصطفی رو كربلا میبرند؟زانوهایم سست شد همه گریه می كردند در فكر احمد آقا بود كه امام متوجه نشود تا برایشان مشكلی پیش نیاید. برنامه ای مفصل ریختند كه یك دفعه به امام نگویند و در حال اجرای آن بودند كه از پشت در احمد آقا نتوانست صدای گریه اش را بگیرد؛ امام یكدفعه صورتش را برگرداند كه احمد چته؟مگر مصطفی مرده؟همه می میرند و كسی باقی نمی ماند!آقایان بفرمایید سر كارتان. و خودشان هم آستین را بالا زدند برای وضو گرفتن. و بعد شروع به قرآن خواندن كردند من به یاد ساعت 9 افتادم و با خود گفتم باشد برای یك وقت بعد!و دم درب ایستاده بودم! ناگهان متوجه نگاه امام شدم؛ معنای این نگاه امام را میدانستم؛ جلو رفتم و عرض كردم امری دارید؟فرمودند مگر بنا نبود ساعت 9 یاد آوری كنی و الان 10/9 است! دو دستی به صورت زدم و نتوانستم خود را كنترل كنم و گفتم در این وضع؟ فرمودند یعنی چه؟دنبالم بیا و از لابلای جمعیت به اطاق رفتند و پولی در پاكت گذاشتند و با آب دهان مباركشات پاكت را بستند و به من دادند و فرمودند برو بده منزل شوشتری. من به خود گفتم مهمان امروز زیاد است و امام هم كه مسجد نمی روند؛بعدا می روم! بعد از پنج دقیقه دیدم امام میفرمایند آقای فرقانی نرفتی؟ گفتم می روم آقا! فرمودند یا الله الان برو! وقتی به پیرمرد گفتم كه امام مرا فرستاده كه احوال پرسی كنم . وی میدانست جریان شهادت حاج آقا مصطفی را خیلی منقلب شد و گفت او الان دلش خون است!چرا؟مهر برداشت به پیشانی چسباند و مدام شكر میكرد.
زانوهایم سست شد همه گریه می كردند در فكر احمد قا بود كه امام متوجه نشود تا برایشان مشكلی پیش نیاید. برنامه ای مفصل ریختند كه یك دفعه به امام نگویند و در حال اجرای آن بودند كه از پشت در احمد آقا نتوانست صدای گریه اش را بگیرد؛
روسو؛ علیه تكنولوژی مدرن
روسو كه از رمانتیك های فرانسوی است ، رساله ای علیه تكنولوژی مدرن نوشت و پیشنهاد بازگشت به طبیعت اولیه بشر را داد و به قول خودش می گفت انسان وحشی چون شكمش سیر باشد با تمام طبیعت در حال صلح و صفا و نسبت به همه مخلوقات مهربان است . این مقاله به دست ولتر رسید و ولتر نامه ای را برای روسو فرستاد : «كتابی كه بر ضد نژاد بشر نوشته اید رسید و از این بابت از شما متشكرم . هرگز برای احمق ساختن ما مردم چنین ذكاوتی به كارنرفته بود . انسان با خواندن كتاب های شما میل می كند كه چهار دست و پا راه برود . اما من چون بیش از شصت سال است كه این عادت را از دست داده ام ، با كمال تاسف احساس می كنم كه از سر گرفتن آن برایم مقدور نیست . جستجوی وحشیان كانادا هم برایم غیر مقدور است . زیرا بیماریهایی كه بدانها مبتلا شده ام مرا به جراحان اروپا محتاج ساخته اند و در آن صفحات جنگ در جریان است ، و سرمشق گرفتن از اعمال ما ، وحشیان را نیز تقریبا مانند خود ما فاسد ساخته است.»
بخش فرهنگ پایداری تبیان
منبع: مرکز اسنادانقلاب اسلامی