فرمانفرما چندین زن و تعداد زيادي فرزند داشت و بعد از اينکه رضاخان از ترس قدرت اين پيرمرد، پسر بزرگش را کشته و فرمانفرما را به زندان انداخت، خانواده بزرگش از هم پاشيد و هرکدام با املاک کمي که رضاخان به آنها دست نبرده بود زندگي ميکردند.
عبدالحسين ميرزا ملقب به فرمانفرما يکي از بزرگترين زمينداران ايران بود که در اکثر شهرها زمينهاي زيادي خريده بود کسي که از قدوقواره رضاخان خوشش آمد و او را زير بال و پر خود گرفت تا قزاق شود. بعد از به قدرت رسيدن رضاخان به اين پيرمرد سياستمدار سخت گذشت به طوري که هيچوقت فکر نميکرد زيردستش شاه شود و او را در تنگنا قرار بدهد تا حدي که رضاشاه دستور داد؛ تمام املاک فرمانفرما قبضه شود و خانه بياندازه بزرگ او تبديل به کاخ مرمر گشت. فرمانفرما سه زن و تعداد زيادي فرزند داشت و بعد از اينکه رضاخان از ترس قدرت اين پيرمرد، پسر بزرگش را کشته و فرمانفرما را به زندان انداخت، خانواده بزرگش از هم پاشيد و هرکدام با املاک کمي که رضاخان به آنها دست نبرده بود زندگي ميکردند. بزرگ این خاندان، عبدالحسینمیرزا و پسر ارشدش نصرتالدوله فیروزمیرزا – که مشهور است به دستور رضاشاه کشته شده است – در مقبرهای ساده و سفیدرنگ در همان محوطه شاهعبدالعظیم به خاک سپرده شدهاند. قصه تعامل رضاشاه پهلوی با این خانواده قصهای است مفصل ... روایت مهرماه دخترک شازده از کودتا دختری با چادرنماز غرق گلهای بابونه و چارقد سپید، از کلاس فارسی جناب میرزای مکتبدار به خانه برمیگردد، در راه سرخوشانه شعر میخواند و لیلی میکند غافل از آنکه در همان لحظات اتفاق بزرگی در تاریخ ایران رخ داده و سلسلهای برافتاده است؛ سیدضیاءالدین طباطبایی بر مسند قدرت نشسته است و رضاخان میرپنج را هم در کنار خود دارد؛ مردی که به زودی تاج پادشاهی بر سر مینهد و میکوشد کاخ خود را بر بقایای املاک پدری همین دخترک بنا کند، دخترکی که مهرماه نام دارد و یکی از دختران جناب شازده بزرگ، میرزا عبدالحسینخان فرمانفرما از نوادگان خاندان قجری است. روایت دخترک از روز کودتا، روایتی است از یک خانواده اشرافی دستپاچه از تغییر حاکمیت در صحن حیاط خانهای اعیانی در اصفهان، خانه ظلالسلطان که مدتی میزبان حرمخانه شازده بود. این دستپاچگی و هیاهویی که دخترک از آن روز تاریخی هولانگیز ترسیم میکند، به خوبی میتواند نمادی باشد از تلاطمی که در دریای زندگی ایرانیان و به ویژه طبقه اشراف با کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ و زمزمههای تأسیس حکومتی نوپا - حکومت پهلوی - جاری شد: «رفتوآمد شدید و غیرعادی حکمفرما بود. در نزدیک به هشتی باز و عدهای مرد که هیچگاه اجازه آمدن به اندرون را نداشتند در حال رفتوآمد بودند. قالیها را از آنجا بیرون میکشیدند و روی قالیهای موجود پهن میکردند. محیط آشفته و درهم دل مرا لرزانید و ترس بر وجودم چیره شد. با چشم جستجو میکردم که چادر نماز مادرم را در میان آن عده بیابم. به سختی آن را پیدا کردم و به سوی آن دویدم...» راوی، روزهای بعد را نیز همچنان هراسانگیز ترسیم میکند در حالی که از ترس سربازانی که بر بامهای منزل در گردشاند، اسباببازیهایش را با نگرانی کودکانهای پنهان میکند و حتی سوراخی در باغچه میکند تا سنجاق قشنگش را چال کند که دست سربازان بدان نرسد، سنجاق قشنگی که دیگر هرگز در آن باغچه پیدایش نمیکند و این همه، مقدمات رویارویی یک خانواده اشرافی متنفذ با شاه تازهای است که آمده است با توسل به تجددخواهی و بیزاری از منسوبان به قاجار و اشرافیت قاجاری، طرحی نو دراندازد. نخستین گناه نصرتالدوله فیروزمیرزا برادر مهرماه - نصرتالدوله فیروزمیرزا - از جمله نخستین کسانی است که پس از کودتا در تهران از طرف سید ضیاء نخستوزیر توقیف میشود در حالی که بسیاری چنین گمانهزنی میکردند که چون کودتا از سوی انگلستان طراحی شده است و خاندان فرمانفرما همواره از حامیان سیاستهای انگلیسیها در ایران بودهاند، پس یکی از گزینههای اجرای کودتا هم نصرتالدوله بوده است؛ ظاهراً این گمانهزنیها دور از واقع نبوده اما نقل شده است که نصرتالدوله از قبول این پیشنهاد به دلیل انتساب به قاجاریه سر باز میزند و ظاهراً این نخستین گناه او بوده است. حشمتاللهخان فربد که از نزدیکان فرمانفرماییان بوده است در خاطرات خود نقل میکند که رضاخان پس از رسیدن به قدرت به پاس محبت فرمانفرما در روزهایی که وزیر جنگ بوده است، اسباب آزادی نصرتالدوله را فراهم میکند و حتی او را به وزارت نیز میگمارد. اما مهر و مدارا دولتی مستعجل بود و به زودی با محاکمه و بازداشت نصرتالدوله، رضاشاه قدم به راهی میگذارد که در آن مصرانه میکوشد خاندان فرمانفرماییان را مورد آزار و اذیت قرار دهد. و اکنون اردیبهشتماه است و نصرتالدوله فیروزمیرزا، فرزند محبوب و ارشد جناب شازده پس از روزها محاکمه به اتهام ارتشا در وزارت مالیه که به تعبیر خودش در دفاعیاتش تنها دسیسه بوده است، به اتهامی تازه در سمنان در تبعید به سر میبرد، دور از خان و مان اما قلم و کاغذ و دفتر و کتاب دارد و میتواند برای دختر محبوبش لیلی نامه بنویسد: «من در اینجا اغلب دامنه البرز و شمیران را پیش چشم خود مجسم مینمایم و مشغول تماشای رنگآمیزی آنها و تجلی بهار در آن صفحات میشوم و چون این تماشا صرف در عالم خیال و فکر است، و من هم در طرز مخیله خود لااقل مختار هستم همیشه آن مناظر را در بهترین وضعیات و با قشنگترین صورت به نظر میآورم و اگر گاهی میلم بکشد در روی توچال کاروان ابری مطابق منظور خودم تصویر میکنم و تو را هم یک گوشه بر فراز اسبت جای میدهم. این قدرت را دارم که آن را ثابت فرض کرده و هرقدر میخواهم به آن نگاه کنم...» اما پادشاه مغرور وقت که گویی از یک کاریکاتور در مطبوعات فرانسوی بسیار عصبانی است، مایل نیست نصرتالدوله برای این خیالپردازیهای زیبا و پدرانه مهلت زیادی داشته باشد و در نتیجه پدر دلتنگ در غربت، به زودی با دستوری که پیداست از سوی حکومت است، در تبعید کشته میشود در حالی که پیش از این اتفاق طی نامههایی برای مادر و پدر و همسرش از قریبالوقوع بودن مرگش مینویسد، گویی او را برای چنین رخدادی آماده کرده بودند: «پدر عزیزم من میمیرم بیگناه نسبت به مخلوق و برای دشمنی بیجهت از طرف آنها و اما نسبت به خالق آنچه در این مدت فکر و جستجو در خود کردهام گناهی که قابل چنین کیفر باشد نیافتهام.» شر شیطان به شکل شاه اما ادامه قصه پر بیم و هراس فرمانفرماییانها و رضاشاه را در روایت ستاره فرمانفرماییان، خواهر ناتنی نصرتالدوله فیروزمیرزا، در کتاب خاطراتش - «دختری از ایران» - میتوان دنبال کرد. ستاره در این روایت دستگیری برادرش را از سوی سرپاس مختاری، رئیس شهربانی تهران، به چاپ یک کاریکاتور در یکی از مطبوعات فرانسوی، مربوط میداند که «به نشان علاقه مفرط رضاشاه در تصاحب املاک دیگران، گربه سیاهی به شکل رضاشاه را نشان میداد که در حال بلعیدن نقشهٔ ایران بود. زیر کاریکاتور نوشته بودند: گربهٔ ایرانی. رضاشاه از تشبیه خودش به گربه به ویژه که در زبان فرانسه، واژهٔ گربه به همان صورت شاه تلفظ میشود، به شدت خشمگین بود و دولت فرانسه را به قطع رابطه تهدید کرد» و در عین حال فرصتی به دست آورد تا فرزند یکی از اشراف بزرگ قجری را به اتهام دوستی با دیپلماتهای فرانسوی مقیم تهران، به زندان و تبعید بفرستد، زندانی که در آن هر چقدر کتاب میخواست داشت حتی سگش کتی را هم داشت اما به هر حال زندان بود مخصوصاً اینکه تنها پسر ۱۲ سالهاش اجازه ملاقات داشت. به نظر میرسد شهامت ستاره، خواهر زندانی، در نقل شرایط نسبتاً مرفه برادرش در زندان موید همان تصاویر متناقضی است که به ویژه در همین روزها و پس از پیدا شدن جنازه مومیایی شبیه به رضاشاه، دربارهاش نقل محافل شده است، شاهی که هم به زندان میفکند و هم کتاب و قلم به دست زندانی میدهد، شاهی که هم سرکوب میکند و هم درهای مؤسسات تحصیلات عالی را به روی زنان میگشاید، هم نابود میکند و املاک متنفذان را میبلعد و هم میسازد و آباد میکند. اما روایت ستاره از بعدازظهر یک روز اردیبهشتی که رضاشاه دستور تخریب بخشی از مجموعه عمارتهای شازده را میدهد همان روز کودتا و تب و تاب خانواده فرمانفرما را در روایت خواهرش مهرماه فریاد میآورد: «به خانه که رسیدم، هنگامهای بود. چنین ضجه و زاری را تنها در روزهای عاشورا و تاسوعا شنیده بودم. با عجله به اتاق ناهارخوری رفتم، که معمولاً بعدازظهرها در آنجا کار تغذیه عصرانهٔ برادر و خواهرهای کوچکترم به عهده من بود. {مادرم گریه کرده بود} - چی شده خانوم؟ باز چی شده؟ صدایم از وحشت میلرزید و صدای مادرم از گلوی خشکشدهاش به سختی بیرون میآمد. - یه خط وسط مجموعه کشیدن میگن از اینجا به اون طرف واسهٔ خیابونکشی خراب میشه. میخوان از اینجا تا خیابون کاخ دوباره جاده بکشن. نصف مجموعهٔ ما و همه خانه عزتالدوله {همسر اول فرمانفرما و مادر نصرتالدوله فیروزمیرزا} را خراب میکنن. فقط خونه ماس که سالم میمونه و عمارت شازده. لکنت گرفته بودم و در واقع چیز زیادی حالیام نمیشد. آخر رضاشاه چرا خیابانهایش را از وسط مجموعه ما میکشید؟ {...} مثل روزی که با شازده در بوران گم شده بودیم میلرزیدم. {و مادرم} ناگهان اشکش جاری شد و از میان هقهق گریه به سختی گفت: تو هم دعا کن ساتی، دست به دامن خدا و امامان معصوم بشو تا شر این شیطون به شکل شاهو از سر همه ما کم کنه...» مریم فیروز معروفترين اين فرزندان که کينه رضاخان را در دل داشت و فرصت انتقام را لحظهشماري ميکرد عزيز کرده فرمانفرما يعني مريم فيروز بود. دختري که به خاطر سخت گيريهاي مذهبي پدر در خانه درس ميخواند و به انتخاب پدرش شوهر کرد و بعد از مرگ فرمانفرما در زندان رضاخان تبديل به موجي از نفرت شد و افسار گسيخته، آماده انتقام گرديد. تا حدي که سرتيپ اسفندياري «همسرش» قدرت مقابله با او را نداشت. همه جا صحبتش با بدگويي از رضاخان شروع ميشد و از هر طريقي آماده ضربه زدن بود. کسي که در کودکي همبازي اشرف بود حالا به هر بهانهاي زبان به طعنه داشت و همه جاي خانهاش اسلحه پنهان ميکرد. مريم با کينههايي که در دل داشت پدر حتي بعد از تبعيد رضاخان هم آرام نگرفت. پی نوشت: 1- آنچه رضاشاه با خانواده فرمانفرما کرد، نسیم خلیلی، سایت تاریخ ایرانی 2- مشرق نیوز


