میرزای کرمانی که بود؟
"میرزا رضای کرمانی" پسرملاحسین عقدایی یزدی بود ، اما چون در کرمان متولد شد و تربیتش نیز در همان شهر بود لذا کرمانی محسوب می شد....
فهیمه السادات آقامیری-بخش تاریخ ایران و جهان تبیان
اولین آزاری که میرزا رضا از حکام وقت دید
میرزا رضا ساکن کرمان بود و آب و ملک مختصری به نام "نشورو "داشت. محمد اسماعیل خان وکیل الملک حاکم کرمان ملک او را که قبلاً دراجاره پدر میرزا رضا بود از او گرفته و به ملا ابوجعفر نامی داد. این اولین آزاری بود که میرزا رضا از حکام و آدمهای مال مردم خور تجربه کرد. سپس به یزد مسافرت کرد و در جرگه طلاب مشغول تحصیل شد و از آنجا بود که به تهران آمد. میرزارضا کرمانی برای شکایت از حاکم کرمان به تهران آمد.در تهران شغل های دست فروشی ، سمساری و دلالی شال و خز را پیشه کرد و به قول عبدالله مستوفی همیشه با بقچه ای از شال و برگ و خرده ریز دیگر به مجلس اعیان وارد می شده و به رسم دوره که از این کاسبکاران دوره گرد زیاد بودند مشغول کسب خود بوده است. ورود به مجالس اعیان ، البته آداب خاص وبردباری لازم داشت که یک نفر ولایتی باید خیلی چشم و گوش خود را باز کند و متوجه حرف های اهل مجلس باشد تا بتواند از کسب خود بهره ببرد والا کارش نمی گرفت. این شخص با بقچه کالای خود که بهترین جواز ورود او به مجلس بود، حاضر می شد.
مورد آزار نایب السلطنه کامران میرزا قرار گرفت و مدتها همراه حاج سیاح محلاتی و چند تن دیگر در زندان محبوس بود. وی پس از آزادی جزو مریدان سید جمال الدین اسدآبادی شد. میرزارضا کرمانی به شدت تحت تأثیر تعلیمات سید جمال قرار گرفته بود. وی در شهر بارفروش به قصد کشتن کامران میرزا یک پنج لول روسی خرید، اما مدتی بعد قصدش را تغییر داد و تصمیم گرفت کسی را که فکر می کرد ریشه تمام ستمهاست از میان بردارد.
خدمت مرحوم سید جمال الدین اسد آبادی رسیده و مجذوب او شد. میرزا رضا کرمانی پس از ملاقات با سید جمال الدین اسدآبادی در 26رجب1313ق از استانبول حرکت کرد و به عنوان خدمتکار شیخ ابوالقاسم برادر کوچک شیخ احمد روحی از راه طرابوزان به تفلیس بعد بادکوبه و از آنجا به مشهدسر (بابلسر فعلی) وارد ایران شد و با تهیه تپانچه روسی در بارفروش (بابل فعلی) 2 شوال همان سال به شهرری وارد شد میرزا در شهرری مخفیانه به دیدار شیخ هادی نجم آبادی که روحانی مبارز، خوش نام و نیکوکاری بود می رود، این ایام هم مقارن با پنجاهمین سال سلطنت ناصرالدین شاه بود ودر روز 17 اردیبهشت 1275 (مقارن جمعه 17 ذی القعده 1313 قمری)، ناصرالدین شاه برای زیارت به شاه عبدالعظیم رفت میرزا نیز با استفاده از این فرصت به بهانه تقدیم نامه ای به شاه به او نزدیک شده و از زیر عریضه با تپانچه به ناصرالدین شاه شلیک می کند و شاه را در هنگام ورود به امامزاده حمزه، در داخل حرم هدف گلوله قرار داد و کشت.
سکوت میرزا وقتی که شاه کشته شد....
بعد از تیر خوردن شاه، میرزا رضا را به تهران آوردند و در اطاق کوچکی درحیاط آبدارخانه زندانی کردند. زنجیر دانه درشتی را به گردن او انداخته ، به آن قفل زدند و سر زنجیر را از زیر در بیرون آورده و در حیاط به زمین کوبیدند. بر اندام میرزا جز پیراهنی کهنه و پاره پاره چیزی نمانده بود. دستهایش را هم از بازو به عقب بستند و مورد ضرب و شتم شدید قرار دادند اما وی در موقع بازجویی کسی را به عنوان همدست یا مطلع معرفی نکرد. هنگامی که امین الممالک( برادر اتابک) و ظهیرالدوله در شامگاه روز جمعه برای دیدن میرزا رضا وارد آن اطاق شدند ، امین الملک بر حال و وضع میرزا رقت آورد و دستورداد لباسی مناسب به او بپوشانند و گفت چون گردنش درزنجیر است، دستهایش را بگشایند تا نمیرد. ظهیرالدوله نوک عصایش را آهسته بر پیشانی میرزا رضا نهاد. میرزا چشم باز کرد نگاهی به ظهیرالدوله کرد و بدون آنکه حرفی بزند باز چشمها را به هم گذارد، میرزا رضای کرمانی در اقرارهای خود اشاره کرد که یکبار در باغی فرصتی بهتر برای ترور ناصرالدین شاه داشته است ولی چون در گوشه آن باغ تعدادی یهودی حضور داشتند منصرف شد زیرا اگر شاه را می کشت خون به گردن یهودیان می افتاد. میرزا رضا در استنطاق خود کمال شجاعت و خونسردی و صداقت را نشان داد و با آنکه او را جسماً و روحاً به شدت شکنجه کردند، نام کسی را نبرد و فقط به مراد خویش سید جمال الدین اشاره کرد.بر خلاف تصورمردم که گمان می بردند میرزا رضا، بعد از کشتن شاه چند روز بیشتر زنده نخواهد ماند، او را قریب به چهار ماه در توقیف نگاه داشتند و دراین مدت به طرق مختلف سعی کردند نام همدستان و شرکای جرم را از زبانش بیرون بکشند، ولی آخرالامرمعلوم شد که علت ومحرک اصلی میرزارضا همین تعدیات وستم هایی بود که کامران میرزا و وکیل الدوله درباره اش روا داشته بودند. درباره شکنجه هایی که بر میرزا رضا وارد کردند، از جمله نوشته اند که پسر کوچک او را در برابر چشمش با آهن تفته داغ کردند، تا مگر همدستان خود را معرفی نماید.
مظفرالدین شاه خیال کشتن میرزا رضا را نداشت
مظفرالدین شاه خیال کشتن میرزا رضا و قصاص او را نداشت و کراراً گفته بود قصاص و کشتن میرزارضا تشفیّ قلب من نیست. من اگر بخواهم انتقام بکشم، باید تمامی اهل کرمان را از دم تیغ انتقام بگذرانم . از مرحوم شیخ محمد حسن شریعتمدار طهران شنیدم که می گفت: من به اعلیحضرت مظفرالدین شاه گفتم: چرا در کشتن میرزا رضا مسامحه دارید و کشتن او را به تأخیر می اندازید؟ مظفرالدین شاه فرمود این شخص قابل کشتن نیست. من جواب دادم اعلیحضرت از حق خود گذشتند ولی ما رُعایا که فرزندان شاه شهید هستیم تا قاتل پدر خود را به دار نبینیم ، چشممان گریان خواهد بود ، مستدعی هستیم که میرزا رضا را به ملت بدهید تا مردم گوشت بدن او را با دست و دندان بکنند. مظفرالدین شاه فرمود : آیا این طور کشتن موفق شرع است و آیا قانون اسلام اجازه می دهد که این طور کسی را به قتل رسانند؟ جناب آقا شیخ محمد رضا مجتهد که حاضر بود گفت: این طور کشتن را قانون اسلام اجازه نداده است 6 چون مقصود مظفرالدین شاه طفره از کشتن بود. جناب آقا شیخ محمدرضا ملتفت شده با شاه همراهی می کرد، ولی شیخ محمد حسن شریعتمدار یا ملتفت نشده یا به غرضی دیگر اصرار به کشتن میرزا رضا می کرد، تا شاه متغیر شده رو کرد به اتابک میرزا علی اصغرخان امین السلطان و فرمود فردا بدهید سر این پسره را ببرند.
هم عقیده من در این شهر و مملکت بسیار است...
میرزا رضا کرمانی مرید سیدجمال الدین اسدآبادی بود و بی دلیل نبود اگر عمده بازجویی از میرزا رضا درباره نقش سید جمال در قتل ناصرالدین شاه باشد، پرسش هایی که البته این پاسخ میرزا رضا را همراه داشته است: دستور العمل مخصوصی نداشتم الا اینکه حال سید واضح است که از چه قبیل گفتگو می کند. پروایی ندارد. می گوید ظالم هستند و از این قبیل حرف ها می زند.
بازجو این ادعا را که می شنود از میرزا رضا می پرسد: پس شما از کجا به خیال قتل شاه افتادید؟ و پاسخ می شنود از جانب میرزا رضا که: از کجا نمی خواهد. از کند ها و بند ها که به ناحق کشیدم و چوب ها که خوردم و شکم خودم را پاره کردم. از مصیبت ها که در خانه نایب السلطنه و در امیریه و در قزوین و در انبار به سرم آمد. چهار سال و چهار ماه در زنجیر و کند بودم و حال آنکه به خیال خودم خیر دولت و ملت را خواستم و خدمت کردم. قبل از وقوع شورش تنباکو نه اینکه فضولی کرده بودم، اطلاعات خود را دادم بعد از آنکه احضارم کردند.
و باز نوبت بازجو است که از میرزا بپرسد: کسی که با شما غرض و عداوت شخصی نداشت درصورتیکه اینطور می گویید خدمت کرده باشید و از شما آنوقت علامت فساد و فتنه جویی دیده نشده باشد جهتی نداشت که در ازاء خدمت به شما آنطور صدمات زده باشند. پس معلوم است که در همانوقت هم در شما آثار بعضی فتنه و فساد دیده بودند.
بعد از دستگیری میرزا رضا کرمانی و هنگام بازجویی از او پرسیدند چرا حضرت ناصرالدین شاه را کشتی؟ او پاسخ داد: سراسر مملکت را فساد و فقر گرفته و همه تقصیر از او بود، چرا که سر رشته ی همه چیز در مملکت به او ختم می شد و تمام قوا در شخص او متمرکز بود. گفتند: این ربطی به والا حضرت ندارد و اطرافیان او مقصرند، او از خیلی امور ناراست بی اطلاع بود. پاسخ میرزا شنیدنی و تاریخی است و همیشه در تاریخ ایران به یادگار خواهد ماند. او گفت: اگر اطلاع داشت که حقش بود و اگر بی اطلاع بود، وای به حال مملکتی که شاهش از این همه ناراستی و فقر و فساد بی اطلاع باشد، همان بْه که بمیرد
که میرزا رضا می گوید: الحال هم حاضرم بعد از این مدت که طرف مقابل حاضر شده، آدم بیغرضی تحقیق نماید که من عرایض صادقانه خود را محض حب وطن و ملت و دولت بعرض رساندم و ارباب غرض محض حسن خدمت و تحصیل مناصب و درجات و مواجب و نشان و حمایل و غیره بعکس به عرض رساندند الحال هم حاضرم برای تحقیق.
بازجو اما مشتاق است تا بداند میرزا از چه کسانی کینه و نفرت در دل انبار کرده و می پرسد: این ارباب غرض کی ها بودند؟؟ و میرزا رضا پاسخ می دهد: شخص پست و نانجیب و بی اصل و رذل غیرلایق که قابل هیچیک از این مراتب نبود آقای آقابالاخان وکیل الدوله و کثرت محبت حضرت والا آقای نایب السلطنه به او. بار بزرگی از قلوب مردم برداشت. میرزا رضا سپس شرحی از چهار سال زندان خود در قزوین و جاهای دیگر و مصیبت هایی که کشیده می دهد و از اینکه زنش طلاق گرفت و بچه شیره خوارش سر راه افتاد و پسر هشت ساله اش هم به خانه شاگردی رفت می گوید تا انگیزه خود از قتل شاه را روشن تر بیان کرده باشد: وقتی به اسلامبول رفتم و در مجمع انسان های عالم و در حضور مردمان بزرگ، شرح حال خودم را گفتم، به من ملامت کردند که با وجود این همه ظلم و بی عدالتی، چرا باید من دست از جان نشسته و دنیا را از دست این ظالمین خلاص نکرده باشم. بازجو باز هم می پرسد: شاه چه تقصیری دارد؟ طبیعی است که نایب السلطنه و دیگران، اوراقی نزد او آورده و او را قانع می کردند. در این صورت مقصر این دو نفر بودند و به قتل اولویت داشتند، چه شد که به خیال آنها نیفتادید و دست به این کار بزرگ زدید؟
و اینجاست که ابوتراب نظم الدوله در مقام بازجو می خواهد انگیزه میرزا رضا از قتل شاه را مکشوف کند، پس می پرسد: این ظلم هایی که به تو شده، از ناحیه شاه نبوده. شما بایستی این تلافی و انتقام را از آنها بکنید که سبب ابتلای شما شده بودند و یک مملکتی را یتیم نمی کردید و اما انگیزه میرزا رضا از ترور ناصرالدین شاه: پادشاهی که پنجاه سال سلطنت کرده باشد و هنوز امور را به اشتباه کاری به عرض او برسانند و تحقیق نفرمایند و بعد از چندین سال سلطنت ثمر آن درخت، وکیل الدوله، آقای عزیزالسلطان، آقای امین الخاقان و این اراذل و اوباش و بی پدر و مادرهایی که ثمر این شجره شده اند و بلای جان عموم مسلمین گشته باشند، چنین شجره را باید قطع کرد که دیگر این نوع ثمر ندهد. ماهی از سر گنده گردد نی ز دم. اگر ظلمی می شد، از بالا می شد
و میرزا رضا جواب می دهد: تکلیف بی غرضی شاه این بود که یک محق ثالث بیغرضی بفرستد میان من و آن ها حقیقت مسئله را کشف کند. چون نکرد او مقصر بود. سال هاست که به این منوال، سیلاب ظلم بر عامه رعیت جاری است. مگر این سید جمال الدین، این ذریه رسول، این مرد بزرگ چه کرده بود که به آن افتضاح او را از حرم عبدالعظیم بیرون کشیدند. زیرجامه اش را پاره کردند. آن همه افتضاحات به سرش آوردند. او غیر از حرف حق چه می گفت... اینها ظلم نیست؟ اینها تعدی نیست؟ اگر دیده بصیرت باشد ملتفت می شود که در همان نقطه که سید را کشیدند، در همان نقطه گلوله به شاه خورد.... حالا که این اتفاق بزرگ به حکم قضا و قدر به دست من جاری شد یک بار سنگینی از تمام قلوب برداشته شد. مردم سبک شدند. دل ها همه منتظرند که پادشاه حالیه حضرت ولیعهد چه خواهند کرد به عدل و رافت و درستی. جبر قلوب شکسته خواهند کرد یا خیر. اگر ایشان چنانچه مردم منتظرند یک آسایش و گشایش به مردم عنایت فرمایند، اسباب رفاه رعیت می شود و بنای سلطنت را بر عدل و انصاف قرار بدهند البته تمام خلق فدایی ایشان می شوند و سلطنتشان قوام خواهد یافت و نام نیکشان در صفحه روزگار خواهد بود. و اسباب طول عمر و صحت مزاج خواهد شد. و اما اگر ایشان هم همان مسلک و شیوه را پیش بگیرند این بار کج به منزل نمی رسد
اطلاع سید جمال الدین از قصد ترور شاه
اینجاست که ابوتراب نظم الدوله درپی آن بر می آید تا همدستان احتمالی میرزا رضا را نیز از خلال سخنان او شناسایی کرده و لذا می پرسد: درصورتیکه واقعا خیال شما خیر عامه بوده و برای رفع ظلم از تمام ملت این کار را کردید پس باید تصدیق کنید به اینکه اگر این مقاصد بدون خونریزی به عمل آید و این مقصود حاصل شود البته بهتر است. حالا ما می خواهیم بعد از این درصدد اصلاح این مفاسد برآییم. در این صورت باید بدانیم اشخاصی که با شما متفق هستند کی هستند و حالشان چیست و این را هم شما بدانید که غیر از شخص شما که مرتکب این جنایت هستید یا کشته می شوید یا شاید چون خیالتان خیر عامه بوده است نجات یابید، امروز دولت معترض احدی نخواهد شد. فقط می خواهیم بشناسیم اشخاصی که با شما هم عقیده هستند که در اصلاح امورات شاید یک وقت به مشاوره آنها محتاج بشویم. میرزا رضا اما زیرک تر از آن است و پاسخ می دهد: صحیح نکته می فرمایید. من چنانچه به شما قول دادم به شرف و ناموس و انسانیت خودم قسم است که به شما دروغ نخواهم گفت. هم عقیده من در این شهر و مملکت بسیار است. در میان علما بسیار، در میان وزرا بسیار، در میان امرا بسیار، در میان تجار و کسبه بسیار، در میان جمیع طبقات بسیار هستند. شما می دانید وقتی که سیدجمال الدین در این شهر آمد تمام مردم از هر دسته و طبقه چه در طهران و چه در حضرت عبدالعظیم به زیارت و ملاقات او رفتند و مقالات او را شنیدند. چون هرچه می گفت لله و محض خیر عامه مردم بود همه کس شیفته مقالات او شدند و تخم این خیالات بلند را در مزارع قلوب پاشید. مردم بیدار بودند، هوشیار شدند و حالاهمه کس با من هم عقیده است. ولی به خدای قادر متعال که خالق سیدجمال الدین و همه مردم است قسم که از این خیال من و نیت کشتن شاه احدی غیر از خودم و سید اطلاع نداشت. در ادامه ابوتراب نظم الدوله سئوالاتی درباره چگونگی دستیابی میرزا رضا به اسلحه از او می پرسد - این طپانچه ششلول بود که داشتی؟ - خیر پنج لول روسی بود - از کجا تحصیل کردی؟
- در بارفروش از شخص میوه خری که برای بادکوبه میوه حمل می کرد در سه تومان و دو هزار به انضمام پنج فشنگ خریدم.
- آنوقت که خریدید به همین نیت خریدید؟
- خیر برای مدافعه خریدم. به خیال نایب السلطنه بودم.
میرزا یکبار دیگر در پاسخ این پرسش که چرا نایب السلطنه کامران میرزا را نکشتی، با اینکه او به تو ستم کرده بود، گفت: خیال کردم که اگر او را بکشم، ناصرالدین شاه با این قدرت، هزاران نفر را خواهد کشت. پس قطع اصل شجر ظلم را باید کرد نه شاخ و برگ را.
و اما بازجو همچنان اصرار دارد که: شما قبل از اینکه اقدام به این کار بکنید ممکن بود بعد از خلاصی دسترسی داشتید خودتان را به یک ثالثی ببندید مثل صدراعظم. معمولا به اهل ایران ما است که در وقت تعدی به بست می روند و متحصن می شوند و حرف حسابی خود را عاقبت می گویند و رفع تعدی از خود می کنند. شما هم می خواستید این کار را بکنید اگر از این اقدامات شما نتیجه حاصل نمی شد آنوقت دست به اینکار می زدید. کشتن یک پادشاه بزرگی که کار شوخی نیست.
و میرزا رضا نیز بر عقیده خود پای فشاری می کند که: بلی. انصاف نیست از برای گوینده این کلام به توهم اینکه در دفعه ثانی من رفته بودم عرض حال خود را به صدارت عظمی بکنم، باز نایب السلطنه مرا گرفت و گفت چرا به منزل صدراعظم رفتی. وانگهی شما همه می دانید همین که پای نایب السلطنه در یک مسئله به میان می آمد، صدراعظم و دیگران ملاحظه می کردند و جرئت نمی کردند حرف بزنند اگرهم می زدند شاه اعتنا نمی کرد.
بازجو در ادامه نظر میرزا رضا را به سوگواری و عزاداری مردم برای ناصرالدین شاه جلب می کند و به میرزا رضا می گوید: اگر مردم همه با شما هم خیال هستند، پس چرا آحاد و افراد مردم از بزرگ و کوچک، زن و مرد، در این واقعه مثل آدم فرزند مرده گریه می کنند و در خانه ای نیست که عزا به پا نباشد؟
اما میرزا هم پاسخ خود را دارد به این ادعا: این ترتیبات عزاداری ناچار موثر است، اسباب رقت می شود، اما بروید در بیرون ها، حالت فلاکت رعیت را تماشا کنید. حالا واقعا به من بگویید ببینم بعد از این واقعه بی نظمی در مملکت پیدا نشده است؟ طرق و شوراع معشوش نیست. به جهت اینکه این فقره خیلی اسباب غصه و اندوه من است که در انظار فرنگی ها و خارجه به وحشیگری معروف نشویم و نگویند ایرانی ها هنوز وحشی هستند.
بازجو از اقدام میرزا رضا برای ایجاد بلوا و اغتشاش در مملکت با این خونریزی انتقاد کرده و او را توبیخ می کند: شما که اینقدر غصه مملکت را می خورید و در خیال حفظ آبروی مملکت هستید اول چرا این خیال را نکردید؟ مگر نمی دانستید کار به این بزرگی البته اسباب بی نظمی و اغتشاش می شود. اگر حالا نشده باشد خواست خدا و اقبال پادشاه است. اما میرزا رضا پاسخی عجیب می دهد: بلی راست است اما به تواریخ فرنگ نگاه کنید. برای اجرای مقاصد بزرگ، تا خونریزی ها نشده است، مقصود به عمل نیامده است.
در ادامه بازجویی، میرزا از موقعیت سید جمال در اسلامبول و به خصوص نزد سلطان عثمانی گفته واز اندیشه های وحدت گرایانه او برای گردآوری سنی و شیعه تحت لوای خلیفه عثمانی سخن می گوید: در آن روزی که سلطان او را در قصر یلدوز دعوت کرد و در کشتی بخار که توی دریاچه باغش کار می کند، نشسته، صورت سید را بوسید. و در آنجا بعضی صحبت ها کردند. سید تعهد کرد عن قریب، تمام دول اسلامیه را متحد کند و همه را به طرف خلافت جلب نماید و سلطان را امیرالمومنین کل مسلمین قرار بدهد. این بود که به تمام علمای شیعه کربلا و نجف و تمام بلاد ایران باب مکاتبه را باز کرد، به وعده و نوید و استدلالات عقلیه، بر آن ها مدلل کرد که ملل اسلامیه، اگر متحد بشوند، تمام دول روی زمین نمی توانند به آنها دست یابند. اختلاف لفظ علی و عمر را باید کنار گذاشت و به طرف خلافت نظر افکند. در همان اوقات فتنه سامره و نزاع بستگان مرحوم میرزای شیرازی طاب ثراه با اهل سامره و سنی ها برپا شد. سلطان تصور کرد که این فتنه را مخصوصا پادشاه ایران محرک شده است که بلاد عثمانی را مغشوش کند. با سید در این خصوص مذاکرات و مشورت ها کرد و گفته بود ناصرالدین شاه به واسطه طول مدت سلطنت و شیخوخیت یک اقتدار و رعبی پیدا کرده است که فقط بواسطه صلابت او علما شیعه و اهل ایران حرکت نمی کنند که با خیال ما همراهی کنند و مقاصد ما به عمل نخواهد آمد. درباره شخص او باید فکری کرد و به سید گفت تو درباره او هرچه بتوانی بکن و از هیچ چیز اندیشه مدار.
این سخنان میرزا رضا تعجب ابوتراب نظم الدوله را همراه دارد: تو که در مجلس سلطان و سید حاضر نبودی، این تفضیلات را از کجا می دانی؟
و میرزا رضا با مباهات پاسخ می گوید: سید از من محرم تری نداشت. چیزی از من پنهان نمی کرد. من در اسلامبول که بودم، از بس که سید به من احترام می کرد در انظار تمام مردم تالی خود سید به قلم رفته بودم. تمام اینها را خود سید برای من نقل کرد و خیلی صحبت ها از این قبیل سید برای من نقل کرد ولی در خاطرم نیست. سید وقتی که به نطق می افتاد مثل ساعتی که فنرش در رفته باشد مسلسل می گشت. مگر می شد همه را حفظ کرد؟...
میرزا را به دار آویختند...
در سحرگاه نیمه شب پنج شنبه در میدان مشق ، داری بر پا گردید. میرزا رضا را شامگاه قبلش به سرباز خانه ای که مجاور میدان بود آورده بودند. سحرگاه او را بیرون آوردند. سربازها دو ردیف ، تفنگ در دست، اطراف چوبه دار حلقه زده و جمع زیادی از مردم برای تماشا در اطراف این حلقه گرد آمده بودند.
میرزا سراسر شب را به دعا و نماز گذراند. تمام تقاضای او را در شب قبل از اعدام انجام دادند. ولی وقتی تقاضا کرد قرآن به وی داده شود این تقاضایش را رد کردند. هر آینه قرآن به دست می گرفت دیگر نمی توانستند آن را از دست وی بگیرند و دستش را ببندد.
به نوشته کاساکوفسکی: میرزا را با پیراهن و شلوار نازکی ، دست بسته برون آوردند. او می خواست خود را شجاع و خونسرد وانمود کند، ولی چون چشمش به دار افتاد ظاهراً روحیه اش سست شد. ولی باز هم آن اندازه قوت قلب داشت تا بگوید: مردم بدانید که من بابی نیستم و مسلمان خالص هستم و شروع کرد به ادای شهادتش. سپس گفت این چوبه دار را به یادگار نگه دارید. من آخرین نفر نیستم ....
بعد از مرگش شیخ هادی نجم آبادی برای وی مراسم چهلم و سالگرد برگزار کرد که افراد بسیار معدودی در آن شرکت کردند. خواهر و همسر و فرزند میرزارضا کرمانی تا مدتها مورد شماتت و آزار عوام الناس قرار می گرفتند
پی نوشت: تاریخ بیداری ایرانیان ؛ ناظم الاسلام کرمانی زندگینامه میرزارضای کرمانی،صوراسرافیل،سایت تاریخ ایرانی