در این غزل حافظ شکایت از غم دوران می کند و دلگیر از خرقه ی ریایی زاهدان به دیر مغان پناه برده و در نهایت با تحسر از روزگار وصال یاد می کند و قرار و آرامش از وی رخت بر بسته است.

دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
چراغ مرده، شمع آفتاب
چراغ مرده، شمع آفتاب در این غزل حافظ شکایت از غم دوران می کند و دلگیر از خرقه ی ریایی زاهدان به دیر مغان پناه برده و در نهایت با تحسر از روزگار وصال یاد می کند و قرار و آرامش از وی رخت بر بسته است. صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا حافظ در اشعارش بارها کلمه ی خراب را آورده است : -چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست -چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم در کنج خراباتی افتاده خراب اولی این خراب همان مست لایعقل ، بی خود از شراب یا همان سیاه مست است . این بیت دارای صنعت ایهام است .حافظ در این بیت خود را این گونه خطاب می کند که صلاح کار با من لایعقل و بی خبر از همه جا چه کار . به نوعی راه خویش را از به ظاهر عاقلان جدا می داند . دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ی سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا صومعه که معنای اصلی آن عبادتگاه راهب و ترسا است که در قرآن نیز به کار رفته است . معنای دیگر که در فرهنگ ها به آن تصریح شده خانقاه است و در شعر حافظ به این معنی به کار رفته است . حافظ گاه صومعه را نقطه مقابل دیر مغان به کار می برد . شاهد این مطلب همین بیت است . خرقه به معنی پاره و قطعه یی از جامه است اما در اصطلاح صوفیه جامه یی پشمین است که از پارچه های به هم دوخته فراهم آمده است . این جامه چون از پارچه های متنوع و رنگارنگ به وجود آمده ، مرقعه نیز نامیده می شود . خرقه بر دو نوع است : خرقه اردات و خرقه تبرک . اما خرقه در دیوان حافظ بر سه گونه است و حافظ به هیچ یک نظر خوبی ندارد و آن سه خرقه زاهد ، خرقه صوفی و خرقه خود حافظ است . او بارها در اشعارش اشاره می کند که این خرقه را باید به می تطهیر کرد و گاه آن را در خرابات رهن می و مطرب می سازد . سالوس که همان مردم چرب زبان و ظاهر نما است و گاه در معنای خدعه نیز به کار می رود و حافظ در اینجا منظورش خرقه ریا و تزویر است در جایی دیگر می گوید : -دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم به آن که بر در میخانه برکشم علمی و البته که به معنی ریا نیز گاه به کار برده است . خرقه سالوس یعنی خرقه ی ریایی که حافظ در جاهای دیگر نیز به آن اشاره دارد . حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری کاتش از خرقه ی سالوس و کرامت برخاست دیر مغان اصطلاحی از آفریده ها و برساخته های اسطوره وار طبع حافظ است و مصداق خارجی ندارد . اگر چه منشا انتزاعی این اسطوره ها عالم واقع است . دیر مغان در واقع از ترکیب خانقاه و میخانه شکل گرفته است . چه نسبت است به رندی صلاح و تقوی را سماع وعظ کجا نغمه ی رباب کجا رندی ! دشوارتر از این کلمه در دیوان حافظ نیست . حافظ نظریه یی جدید نسبت به این کلمه دارد و آن را به شکل اصطلاحی مثبت به کار برده است . گرچه این اصطلاح به معنی شخص زیرک ، بی باک ، منکر ، لاابالی و بی قید کاربرد دارد . معنای اولیه آن فاقد هر گونه تلمیح عرفانی و بار معنایی مثبت است . در شعر فارسی ، اولین بار رند را در اندیشه ی سنایی می بینیم و شگفتن اولیه این رند تمام عیار حافظ در دیوان سنایی است : بسا پیر مناجاتی که بر مرکب فرو ماند بسا رند خراباتی که زین بر شیر نر بندد دیوان سنایی . (110) رندی ! دشوارتر از این کلمه در دیوان حافظ نیست . حافظ نظریه یی جدید نسبت به این کلمه دارد و آن را به شکل اصطلاحی مثبت به کار برده است . گرچه این اصطلاح به معنی شخص زیرک ، بی باک ، منکر ، لاابالی و بی قید کاربرد دارد . معنای اولیه آن فاقد هر گونه تلمیح عرفانی و بار معنایی مثبت است . می توان گفت استفاده ی حافظ از این کلمه نشانه نگرش ملامتی وی است و هر نهاد اجتماعی مقبول یا مردود را با دیدی انتقادی و ارزیابی دوباره می سنجد . گاه رندان تشنه لب را ولی می نامد و مقام یک انسان کامل را بر آن اطلاق می کند : رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا در این بیت حافظ بسیار زیبا روی دوست را در سفیدی و روشنایی به شمع آفتاب و دل دشمنان را در سیاهی به چراغ مرده تشبیه کرده است . فروزانفر شمع آفتاب و چراغ مرده را تشبیه صریح می داند . حافظ ماهرانه از صنایع لفظی و معنوی برای بیان مقصود استفاده نموده است . چو کحل بینش ما خاک آستان شماست کجا رویم بفرما از این جناب کجا کحل سرمه یا مرهمی که بر چشم کشند . جناب در این جا همان درگاه و بارگاه است . حافظ این کلمه را در جاهای دیگر با این مضمون به کار برده است . او خطاب به معشوق می گوید حالا که سرمه و مرهم چشم ما خاک درگاه شماست اکنون امر کن که از این درگاه به کجا رویم . این نکته ارادت حافظ به کوی معشوق را می رساند . مبین به سیب زنخدان که چاه در راهست کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا مراد حافظ از چاه همان فرو رفتگی چانه و چال است که در شعر حافظ بارها به کار رفته است . در شعر حافظ دل عاشق دو جایگاه دارد یکی پیچ و خم زلف یار و دیگر چال صورت وی . این بیت دارای مفهومی کنایی است که فقط محو جمال و ظاهر زیبای یار مشو بلکه به مشکلات و خطرات آن هم بیندیش و عجله مکن. بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا حافظ به روزگار وصال اشاره دارد و یاد خوش آن را در ذهن عنوان می کند که کجا رفت آن روزگاران خوش و با تحسر از آن سخن می گوید که آن همه ناز و غمزه ، اشاره به چه بود و این عتاب و خشم و ملامت کجا . در واقع خشم گرفتن همراه با ناز و قهر توام با لطف است . این خشم تلخ نیست و حتی خوشایند می نماید . قرار و خواب زحافظ طمع مدار ای دوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا ای رفیق قرار و آرامش از حافظ توقع نداشته باش چرا که صبر و آرامش از وی رخت بسته به خاطر دوری و فراق از یار . صنعت تکرار در این بیت نیز به کار رفته است . این غزل بر وزن مفاعلن ، فعلاتن ، مفاعلن ، فعلن بحر مجتث مثمن مخبون محذوف سروده شده است . اکرم نعمت اللهی بخش ادبیات تبیان

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها