مردى از خوارج، متعرض خوكى شد و او را كشت،بدو گفتند:كارتو «فساد فى الارض» و تبهكارى در زمين بود با اين وصف شکم زن حامله را دريدند
جنایتهاى خوارج ابن ابى الحدید گوید:از خبرهاى شنیدنى آنها یكى این است كه اینان در راه خود كه مىرفتند به دو مرد،یكى مسلمان و دیگرى نصرانى بر خوردند،مسلمان را كشتند چون عقیدهاش بر خلاف عقیده آنها بود و نصرانى را رها كردند و گفتند:در تحت ذمه مسلمانان است و باید حفظ ذمه بشود!از ابو العباس روایت كرده كه گوید:اینان در راه كه به سوى نهروان مىرفتند عبد الله بن خباب (1) را كه به همراه همسر حاملهاش مىرفت در حالى كه قرآن در گردن داشت دستگیر كردند و بدو گفتند: اینكه در گردن دارى به ما دستور مىدهد تا تو را به قتل رسانیم! عبد الله گفت:آنچه را قرآن زنده كرده شما هم زنده كنید و آنچه را قرآن میرانده است شما هم آن را بمیرانید. در این وقت مردى از ایشان برخاست و خرمایى را كه از درخت افتاده بود در دهان گذارد،دوستانش بر سر او فریاد زدند (كه این مال مردم است!) و آن مرد خرما را از روى پرهیزكارى از دهان بیرون انداخت.و مردى از ایشان متعرض خوك نجسى شد و او را كشت،بدو گفتند:این كارى كه كردى«فساد فى الارض»ـو تبهكارى در زمین بود و چرا این كار را كردى؟ (2) سپس نزد عبد الله بن خباب آمده و بدو گفتند: از پدرت براى ما حدیثى بگو! عبد الله گفت: از پدرم شنیدم كه مىگفت:از رسول خدا (ص) شنیدم كه فرمود: «ستكون فتنة یموت فیها قلب الرجل كما یموت بدنه یمسى مؤمنا و یصبح كافرا فكن عند الله المقتول و لا تكن القاتل». [ بزودى فتنهاى پدید خواهد آمد كه دل مرد در آن بمیرد همان گونه كه بدنش مىمیرد،روز را به شب در آورد در حالى كه مؤمن است و شب را به روز آورد درحالى كه كافر است.در آن روز تو در نزد خدا مقتول باش ولى قاتل نباش. (3) ] سپس از او درباره ابو بكر،عمر و عثمان سؤال كردند و او به نیكى از ایشان یاد كرد و چون عقیده او را درباره على (ع) پس از ماجراى حكمیت سؤال كردند؟ در پاسخ گفت: «ان علیا أعلم بالله و أشد على دینه و أنفذ بصیرة» [براستى كه على نسبت به خدا داناتر و بر دین خدا پرهیزكارتر و بصیرت و بیناییش بیشتر از دیگران است.] سپس او را به كنار نهر آورده و بر زمین خوابانده و سرش را بریدند و در نقل دیگرى است كه در آغاز كه او را دستگیر كردند و امانش دادند و سپس داستان خوك و نصرانى ذمى را نقل كرده و نوشتهاند:هنگامى كه عبد الله بن خباب آن احتیاط و پرهیز آنها را دید بدانها گفت: اگر شما راست مىگویید،به نظر من نباید از طرف شما به من صدمهاى برسد،زیرا به خدا سوگند من در اسلام بدعتى نگذارده و كار خلافى انجام نداده و من شخص مؤمنى هستم و شما مرا امان دادید و گفتید:ترسى بر تو نیست!ولى آنها به سخن عبد الله گوش نداده و او را سر بریدند! بدو گفتند:تو پیروى از هدایت نمىكنى و تابع اسم و رسم مردان هستى! سپس او را به كنار نهر آورده و بر زمین خوابانده و سرش را بریدند (4) .و در نقل دیگرى است كه در آغاز كه او را دستگیر كردند امانش دادند و سپس داستان خوك و نصرانى ذمى را نقل كرده و نوشتهاند:هنگامى كه عبد الله بن خباب آن احتیاط و پرهیز آنها را دید بدانها گفت: «لئن كنتم صادقین فیما أرى ما على منكم بأس،و الله ما أحدثت حدثا فى الاسلام و انى لمؤمن،و قد آمنتمونى و قلتم لا روع علیك»! [اگر شما راست مىگویید،به نظر من نباید از طرف شما به من صدمهاى برسد،زیرا به خدا سوگند من در اسلام بدعتى نگذارده و كار خلافى انجام نداده و من شخص مؤمنى هستم و شما مرا امان دادید و گفتید:ترسى بر تو نیست!]ولى آنها به سخن عبد الله گوش نداده و او را سر بریدند! (5) و سپس به سراغ همسر حاملهاش كه از ترس مىلرزید رفته و او از روى ترحم خواهى بدانها گفت:آیا از خدا نمىترسید من یك زن هستم! ولى به سخن او نیز گوش نداده و او را نیز كشته و شكمش را دریدند! و سه زن دیگر را نیز به قتل رساندند كه در میان آنها ام سنان صیداوى که از زنانى بود كه صحبت رسول خدا (ص) را درك كرده و به اصطلاح«صحابیه»بود. (6) و در شرح نهج البلاغه از ابو العباس روایت كرده كه گوید:پس از قتل عبد الله بن خباب به نزد مرد نصرانى كه داراى نخل خرمایى بود رفته و از او خواستند تا خرماى آن نخل را به آنها بدهد!نصرانى گفت:از آن شما باشد! گفتند:تا قیمت آن را نگیرى ما بدان دست نمىزنیم!نصرانى گفت: «و اعجبا!أ تقتلون مثل عبد الله بن خباب و لا تقبلون جنا نخلة الا بثمن»! [بسیار شگفت است كه شما مردى چون عبد الله بن خباب را مىكشید ولى حاصل یك درخت خرما را بدون پرداخت بهاى آن نمىپذیرید!] و در شرح نهج البلاغه از ابو العباس روایت كرده كه گوید:پس از قتل عبد الله بن خباب به نزد مرد نصرانى كه داراى نخل خرمایى بود رفته و از او خواستند تا خرماى آن نخل را به آنها بدهد!نصرانى گفت:از آن شما باشد! گفتند:تا قیمت آن را نگیرى ما بدان دست نمىزنیم!نصرانى گفت: «و اعجبا!أ تقتلون مثل عبد الله بن خباب و لا تقبلون جنا نخلة الا بثمن»! [بسیار شگفت است كه شما مردى چون عبد الله بن خباب را مىكشید ولى حاصل یك درخت خرما را بدون پرداخت بهاى آن نمىپذیرید!] پىنوشتها: 1.پدرش خباب بن ارت،یكى از اصحاب بزرگوار رسول خدا (ص) و یاران با وفاى امیر المؤمنین (ع) بود،و هم او بود كه در راه اسلام شكنجههاى سختى را از مشركین تحمل كرد و ما شرح حال او را در كتاب زندگانى پیغمبر اسلامـدر زمره مسلمانان صدر اسلامـذكر كردهایم،و در چند صفحه پیش از این نیز داستان وفات او را در غیاب امام (ع) نقل كردیم. و عبد الله بن خباب چنانكه ابن شهر آشوب فرموده هنگامى كه خوارج به نهروان آمدند از طرف امیر المؤمنین (ع) والى و حاكم آنجا بود. 2.و در پارهاى از نقلهاست كه مردى كه خوك را كشته بود به نزد صاحب آن كه مرد نصرانى و اهل ذمه بود،رفت و او را راضى كرد! 3.ظاهرا معناى«مقتول باش و قاتل نباش»این باشد كه در چنین روزى اگر كشته شوى و دین تو سالم باشد،بهتر از آن است كه قاتل باشى و دین تو به خطر افتد.چنانكه وضع او با خوارج این گونه بود و پس از این گفتگو او را كشتند. و در جاى دیگر از كتاب صفین ابن دیزیل نقل كرده كه وقتى از او پرسیدند چه حدیثى از پدرت شنیدى كه از رسول خدا نقل كرده؟او همان حدیث معروف را كه درباره خوارج از رسول خدا (ص) نقل شده كه فرمود«...یمرقون من الدین كما یمرق السهم من الرمیة...»و ما پیش از این آن را نقل كردیم ذكر كرد... 4.شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید،ج 1،صص 207ـ .206 5.و در چند نقل آمده كه وقتى خون عبد الله در نهر آب ریخت با آب داخل نشد و روى آب همانند روى زمین جریان یافت. (شذرات الذهب،ج 1،ص 51،شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید،ج 1،ص 203) 6.حیاة الامام الحسین بن على (ع) ،ج 2،ص .82 زندگانى امیرالمؤمنین علیه السلام ص 631 نوشته سیدهاشم رسولى محلاتى تنظیم شده توسط موسوی بخش دین و اندیشه تبیان


