اينطوري نميشه . اينطوري نميشه لاابالي و سرگردون شب روز بشه و روز شب ، بي اميد فردا و آينده . اينطوري نميشه با اين چشم هاي بي عينك كه تاري و درهم برهمي آدمها امانش رو بريده ، هي راه رفت و هي دم زد از وضوح و روشني
تو این روزها ، توقف ممنوع ! اندر احوالات هدف... هدف یه چیزه . یك نقطه ی ثابت و روشن كه باید به سمتش حركت كنم .حالا اون روزنه ی نورانی كه منو به یه دنیای روشنتر و بهتر می رسونه چیه ؟ كجاست ؟ چه شكلیه ؟ هدف من تو زندگی اینه كه ..................... چرا دستم رو دكمه ها ی كیبورد خشك شده ؟ چرا چشم هام میخكوب شده به نشانگر اول سطر كه هی ناپدید میشه و هی ظاهر میشه و انگار هولم می كنه كه :" دِ بگو دیگه ! بگو كه وقت نداریم . بگو كه دنیا ، دنیای توقف نیست ! بگو كه اگه مكث كنی ممكنه هزار تا اتفاق بیفته و رشته ی افكارت ابتر بمونه ! بگو كه زمان دیگه بركت نداره این روزا ! بگو كه اگه بایستی ، له میشی تو هجوم سرعت و تكنولوژی و مدرنیته ! " چرا نمیگم ؟ چرا چیزی نمی نویسم ؟ چرا نمی دونم ؟ چرا از "هدف" تعریف كلمه ی هدف رو می دونم و از "راه رسیدن به هدف" فقط تعریف مسیر و یه نقطه ی نورانی و یه دنیای بهتر و قشنگ تر و راحت تر و ..... اینطوری نمیشه . اینطوری نمیشه لاابالی و سرگردون شب روز بشه و روز شب ، بی امید فردا و آینده . اینطوری نمیشه با این چشم های بی عینك كه تاری و درهم برهمی آدمها امانش رو بریده ، هی راه رفت و هی دم زد از وضوح و روشنی . اینطوری نمیشه تو دنیای كثرت ، دنبال وحدت گشت . اینطوری نمیشه تو دنیای پیشرفت و آسایش ، دنبال آرامش گشت . مجال هایی كه فقط قرار بود یه مجال باشن ، یه محل استراحت ، كه توقفگاه شد ، كه جاخوش كردم و موندم و واموندم از آدم هایی كه با سرعت از كنارم رد شدن و بالا رفتن . درسته كه عصر سرعته و حركت ، ولی من از روزگار یه فرصت كوتاه می خوام . البته یه فرصت واقعا كوتاه . مثلا چند ساعته . مثلا از نماز عصر تا نماز مغرب . نه یه فرصت یه روزه كه دوباره گم بشم تو روز ها و روزها و روزها . كه گم بشم تو مجال هایی كه فقط قرار بود یه مجال باشن ، یه محل استراحت ، كه توقفگاه شد ، كه جاخوش كردم و موندم و واموندم از آدم هایی كه با سرعت از كنارم رد شدن و بالا رفتن . مثل همكلاسی دبیرستانم كه حالا دكتراشو گرفته . مثل همسایه ی خونه قبلیمون كه بی حجاب بود و حالا خانمی شده برا خودش . مثل آدمی كه تازه از چهل سالگی شروع كرد به درس خوندن و علامه شد . مثل هزار تا آدم دور و برم كه نموندن و پریدن و بالا رفتن . مثل اونائی كه فرصت ها رو قاپ زدن و جویدن و بالا رفتن . یه فرصت می خوام از روزگار، یه مجال واقعا كوتاه ، كه فكر كنم ، كه پیدا كنم ، كه یه شبه ره صدساله برم و بپرم و جهش كنم از این روزهای تكراری و كسالت آور . كه به قول معلم علوم كلاس سوم راهنمای ام بیدار شم از این خواب خرگوشی ، كه فكر كنم . به آینده . به مسیر . به هدف .شاید این روزها فرصت خوبی باشه . نویسنده : سرور حاجی سعید تنظیم :داوودی برای پاسخ به سوال اینجا کلیک کنید. مقالات مرتبط : تنها فرصت برای انتخاب مردن اما آهسته آهسته آدمی باش با کار های غیر معمولی زندگی تان را هدایت کنید! شباهت آدم ها و آب!



