تعداد مطالب : 61
تعداد نظرات : 170
زمان آخرین مطلب : 3156روز قبل

تنها توی اطاقش نشسته بود . روی دیوار اطاقش همه نوع قاب عکس دیده میشد . عکس تقدیرنامه هاش ، عکس مادرش ، عکس بچگیش عکسایی با دوستاش . اما کنار این عکس ها یه جای خالی روی دیوارش بود . هر کاری می کرد نمی تونست یه عکس یا یه تابلوی مناسب واسه اون قسمت پیدا کنه . گاهی وقتها چند ساعت به اون جای خالی روی دیوار خیره میشد . мебели

دم دمای ظهر بود . هوا بارونی بود . صدای اذان به گوش می رسید . دلش بد جور گرفته بود . صبح به یاد مادرش که چند سال قبل به خاطر مریضی فوت کرده بود افتاد . یاد خاطرات خوشی که باهاش داشت . لباسش رو پوشید و بدون اینکه چتر رو برداره از خونه زد بیرون . دلش میخواست بره جایی که اروم بشه و هیشکس نباشه تا بهش بگه چی کنه و چی کنه . می خواست خودش باشه و خودش . اروم بدون اینکه بفهمه کجا میره شروع کرد به قدم زدن . توی فکر و خیال غرق شده بود که یه دفعه خودش رو توی مزار شهدای امامزاده محلشون دید . برای اولین بار شروع کرد به خوندن اسامی شهدا . هر چی جلوتر میرفت یه حس عجیبی بهش دست می داد . بدون اینکه خودش بخواد جلوی یکی از قبر ها نشست . روی سنگ دو شاخه گلایل بود که نشون میداد کسی تازه از اون جا گذشته . نگاهی به سنگ روی قبر انداخت . درست هم سن خودش بود . یه حس عجیبی به اون شهید پیدا کرده بود .خیلی دوست داشت عکس اون رو ببینه . همیشه روز های پنجشنبه موقع اذان ظهر سه شاخه گلایل می خرید و میرفت پیش دوستش و بالای سر قبر اون می شست و سه شاخه گلش رو میذاشت کنار دو شاخه ای که یه نفر قبل اون روی سنگ قبر بود . چند ماهی بود که کارش شده بود رفتن به مزار دوستش و درد دل کردن اما هیچ وقت کسی رو که هر پنج شنبه قبل اون دو شاخه گل رو میاورد رو ندیده بود. خیلی دوست داشت بدونه کیه که برای دوستش همچین کاری می کنه و بیشتر از اون دوست داشت که ببینه دوستش چه شکلیه . یه روز که سر کنار مزار دوستش نشسته بود بهش گفت من دوست دارم یه عکس از تو داشته باشم اما حیف که نمیدونم چی کار کنم . این رو گفت و اروم اروم به سمت خونه حرکت کرد . هفته بعد که مثل همیشه به دیدن دوستش می رفت زیر دو شاخه گل یه عکس بود . خیلی خوشحال شد . نمی دونست از حوشحالی چی کار کنه . عکس رو برداشت و براش یه قاب عکس قشنگ گرفت و اون قاب عکس رو گذاشت توی جای خالی دیوار اطاقش .

جمعه 12/4/1388 - 1:32

كشتی در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره كوچك بی آب و علفی شنا كنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهیم.دست به دعا شدند.برای این كه ببینند دعای كدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.نخست از خدا غدا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا به صورتی معجزه وار تمام چیزهایی كه خواسته بود به او رسید.مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا كشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فدا كشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود.پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا كه درخواست های او پاسخ داده نشد.(پس همین جا بماند بهتر است.).

زمان حركت كشتی ندایی از آسمان پرسید:”چرا همسفر خود را در جزیره رها می كنی؟”

پاسخ داد: ” این نعمت هایی كه بدست آورده امهمه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست های او كه پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.”.

ندا مرد را سرزنش كرد: ” اشتباه می كنی.زمانی كه تنها خواسته او را اجابت كردم این نعمت ها به تو رسید”

مرد با حیرت پرسید: ” از تو چه خواست كه باید مدیون او باشم؟”

” از من خواست كه تمام خواسته های تو را اجابت كنم.”

جمعه 12/4/1388 - 1:31

دم دمای عید بود دلش نمی خواست بهار بیاد آخه می ترسید بهار بدون ترانه رو ببینه خیلی تلاش کرد به هر دری زد ولی نتونست هزینه ی عمل قلب ترانه ی کوچو لو رو جور کنه.
یه گوشه نشست چشماش به پسری افتاد که با لباس آبی و یه تنگ بلور که دو تاماهی توش بود داره با پدرش رد میشه یهو یاد اونروز افتاد همونروزیکه تو سرمای آخر اسفند دم خونه نشسته بود تا مادر بیاد اتفاقا اونروزم همون صحنه رو دیده بود وای که چقدر دلش لباس آبیو ماهی گلی خواسته بود تا مادر اومد دوید و گفت :مادر من لباس آبی و ماهی گلی می خوام اما یهو خودش شرمنده ی دستای پینه بسته و کمر تا شده ی مادر شد دلش به بزرگی همه ی بزرگیای دنیا گرفت یهو یه چیزی به ذهنش رسید مادر……….مادر…………خدا کجاست؟مادر گفت خدا بالاست……بالا…..
بالاترین جای که سراغ داشت پشت بام ساختمان نیمه کاره ی سر خیابون بود ولی خوب الان کارگرا اونجا بودن باید تا شب صبر می کرد
بالاخره شب شد با هر زحمتی بود خودشو به بالای ساختمون رسوند تا می خواست خدا رو صدا کنه چشمش به یه دست لباس آبی خورد ویه تنگ بلور و دو تا ماهی گلی!
………………………………………………………
اره حالا خوب فهمیده بود که درمون درد قلب مریض ترانه ی کوچولو رو اونجای که باید جستجو نکرده با دل شکسته بلند شد تا بره بره به بالاترین بالایی که سراغ داره…

جمعه 12/4/1388 - 1:30

روزی معلم و شاگردی در یك مزرعه پر از گل در زیر درختی نشسته بودند. ناگاه شاگرد پرسید: مدتی است كه سوالی فكرم را مشغول ساخته است آیا شما میتوانید مرا راهنمایی كنید؟

معلم لبخندی زد و گفت خوشحال خواهم شد اگر بتوانم.

شاگرد گفت چگونه میتوانیم شریك روح و زندگی خود را بیابیم؟؟

آموزگار مدتی فكر كرد و سرانجام گفت: سوال سخت و در عین حال آسانی است. و سپس به مزرعه روبرو اشاره كرد و گفت: همانطور كه می بینی در این مزرعه گلهای بسیاری روییده است. شروع به حركت كن و هرگاه به زیباترین گل رسیدی آنرا بكن و برای من بیاور. اما به یاد داشته باش كه اجازه نداری به عقب برگردی همیچنین تنها میتوانی یك گل بكنی . حال برو!

شاگرد حركت كرد و پس از مدتی برگشت معلم به او گفت: تو باز گشتی اما من گلی در دستهایت نمیبینم؟

شاگرد جواب داد: در مسیر حركتم گلهای زیادی دیدم. امام با خود فكر كردم شاید بهتر و زیباتر از این گل هم باشد پس به حركت ادامه دادم و آنگاه زمانی رسید كه خود را در پایان راه دیدم و چون گفته بوددید كه نباید به عقب بازگردم پس دست خالی بازگشتم.

معلم گفت برای یافتن شریك زندگی هرگز مقایسه نكن و امیدوار نباش كه شخص بهتری را می یابی. این تنها وقت تلف كردن است چرا كه زمان به عقب باز نمی‌گردد.

سعی كن شریكت را همانگونه كه هست بپذیری!

پنج شنبه 11/4/1388 - 18:2

پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آآآی ی ی !!

صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟

پاسخ شنید: کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد.

اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی ، زندگی همان را به تو خواهد داد.

شنبه 6/4/1388 - 2:16

روزی شخصی در کوچه ای می گذشت ناگهان غلامی را دید از اینکه چشم بر زمین دوخته خوشحال شد و قصد خریدنش را کرد از او پرسید می توانم تو را به غلامی برگزینم گفت:آری گفت نامت چیست گفت هرچه تو بگویی گفت:از کجا آمده ای گفت هر کجا که تو بخواهی گفت: چه کار می کنی؟گفت: هر چه تو بگویی ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت ما نیز باید برای صاحبمان خدا اینگونه باشیم و رو به غلام کرد گفت: تو آزادی.

جمعه 5/4/1388 - 2:13

برایدانشگاه آزاد... !

در پشت این میز
ما در خیال وضع خیط و پیط خویشیم؛
یعنی كه اینجا
در این اتاق سرد و نمناك
شادان و شنگولیم از گفتار استاد
اینجاست دانشگاه آزاد !
***
ما در خیال مدرك بی مصرف خویش
آینده تابان كشك آلود خود را
-آرام، آرام-
در این تجارتخانه معروف و گمنام
چشم انتظاریم
چوخ بیقراریم!
***
ماییم مردان فرار از تانك و از تیر
آینده ساز مرز و بومی شیر تو شیر
كمبود امكانات و كشك و قند و چایی
بی اعتدالی، نارسایی
الحق چه خوش گفته « ابو المجد سنایی »«1»
« ای دل بلا، ای دل بلا، ای دل بلایی ! »
***
ما از تبار سنگ پاییم
از سرزمین « اسب ابلق، سم طلا» ییم !
پادر هواییم !
آه ای رئیس كل دانشگاه آزاد
در جیب من دیگر نمی یابی پشیزی
از لطف سركار
من غوره ای بودم، ولی گشتم مویزی !
آیا میان آنچه در زنبیلتان است،
هنگام ثبت نام در آغاز هر « ترم »
چیزی به نام « رحم » یا « انصاف » هم هست ؟!
***
طرح جدید « علم بازار شبانه » (!)
ما را ز شكوا كرد مأیوس !
لبهایمان را مثل « زیپی » روی هم دوخت
صد جایمان سوخت !
آه ای بزرگانی كه اندر رأس كارید
وقتی كه روز اول ترم
شهریه ها را می شمارید،
آنگه كه خوشحالید و شنگولید و دلشاد
آهسته زیر لب بگویید:
« بیچاره دانشجوی دانشگاه آزاد ! »
« بیچاره دانشجوی دانشگاه آزاد ! »

***
پاورقی:
«1»- نام شاعر عماد خراسانی است! منتها اگر: عماد روستایی یا پارسایی یا یك چیزدیگری در همین مایه ها بود، ما مجبور نمی شدیم اسم شاعر دیگری را بیاوریم! البتهرعایت قافیه، مهمتر از این حرفهاست و اهل تحقیق، همین كار ما را می توانند بهعنوان یكی از صناعات ادبی محسوب بفرمایند!


ازسروده های استاد مسلم سخن استاد ابولفضل زرویی نصر آباد

*:راستی بنده حقیر هم جزو همین بیچاره ها محسوب می شوم!!!

 

شنبه 30/3/1388 - 0:21
دنیا آن قدروسیع است که برای همه ی مخلوقات جایی هست ،

 پس به جای اینکه جای کسی را بگیرید ،

 تلاش  کنید  جای  واقعی  خود را بیابید .

می گویند این جمله ای از چارلی چاپلین است.
جمعه 29/3/1388 - 1:41
یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شده ازسوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد سپس فعالیت پروانه متوقف شد و بنظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله راباز کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروکبود آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد وچون انتظار داشت که بالهای پروانه باز،گسترده ومحكم شوند واز بدن پروانه محافظت كنند، !هیچ اتفاقی نیفتاد در واقع پروانه بقیه عمرش خزید و مشغول بود وهرگز نتوانست پرواز كند. چیزی كه آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بودكه محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن ، راهی بود كه خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرارداده بود تا پروانه بعد ازخروج از پیله بتواند پرواز كند نكتـــــــــه در اینجاست گاهی اوقات تلاش تنها چیز نیست كه درزندگینیازداریم اگر خداوند اجازه می دادكه بدون هیچ مشكلی زندگی كنیم فلج میشدیم ، به اندازه كافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پــــــــــرواز كنیــــم .
جمعه 29/3/1388 - 1:38

شخصی از پادشاهی سوال كرد : تو طلا را بیشتر دوست می داری یا گناه را ؟

پادشاه گفت :‌ای مرد ! كسی كه از طلا خبر داشته باشد و آن را بدست اورده باشد آن را از همه چیز دیگر بیشتر دوست می دارد .

آن شخص به پادشاه گفت : اگر درست اندیشه كنی خواهی دید كه تو گناه را بیشتر  دوست  داری زیرا تو گناه را با خودت به گور میبری ؛ اما طلا و ثروت را باقی می گذاری

جمعه 29/3/1388 - 1:29
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته