tolooearamesh ( تعداد مطالب : 1420 ) ( تعداد نظرات : 2 )

به گزارش خبرنگار ایسنا، شورای صنفی نمایش پس از تعطیلی رسمی روز ششم آذرماه؛ سه‌شنبه هفتم آذر تشکیل جلسه داد و رضا درمیشیان و محسن امیریوسفی سازندگان دو فیلم «عصبانی نیستم» و «آشغال‌های دوست‌ داشتنی» هم برای پیگیری ثبت قرارداد فیلم‌هایشان در جلسه‌ی امروز 7 آذر ماه حضور داشتند و صحبت‌های انجام شده به اینجا رسید که احتمالا هفته آینده باید بررسی‌های قطعی برای اکران این دو فیلم انجام شود.

 با وجود اینکه علی سرتیپی پخش‌کننده فیلم «عصبانی نیستم» در گفت‌وگویی اعلام کرده بود که قرارداد این فیلم در همین هفته یا هفته آینده ثبت می‌شود، صحبت‌های غیررسمی در حاشیه جلسه اخیر شورای صنفی نمایش براین نکته تاکید دارد که شورا مشکلی با اکران دو فیلم «عصبانی نیستم» و «آشغال‌های دوست‌داشتنی» ندارد و با تکمیل پروسه به ثبت قرارداد اقدام می‌کند، اما آنچه در این روند بحث‌هایی را ایجاد کرده به پروانه‌های نمایشی یا همان حواله‌هایی مربوط می‌شود که در سازمان سینمایی و برای ارائه به سالن‌های سینمایی باید صادر شود.

با این حال با توجه به پیگیری سازندگان این دو فیلم و حضورشان در جلسه شورا و نیز صحبت‌های سرتیپی مبنی بر احتمال ثبت قرارداد در این هفته یا هفته آینده باید تا دوشنبه دیگر (13 آذرماه) منتظر ماند تا تکلیف اکران این دو اثر پس از چند سال و در فاصله‌ای کوتاه تا جشنواره فیلم فجر مشخص شود.

این در حالی است که این دو فیلم «عصبانی نیستم» و «آشغالهای دوست داشتنی» شهریور ماه سال 96 جدیدترین پروانه نمایش‌هایشان صادر شد.

همچنین غلامرضا فرجی ـ سخنگوی شورا ـ  درباره مصوبات جلسه هفتم آذرماه به ایسنا گفت: فیلم سینمایی «وقتی برگشتیم» ساخته وحید موساییان از چهارشنبه 8 آذر به جای فیلم سینمایی «ملی و راه‌های نرفته‌اش» به کارگردانی تهمینه میلانی در سرگروه سینمایی «کوروش» اکران می‌شود.

به گفته وی؛ فیلم سینمایی «آذر» به کارگردانی محمد حمزه‌ای و تهیه‌کنندگی نیکی کریمی هم از چهارشنبه 8 آذر ماه در گروه آزاد به نمایش در می‎‌آید.

سخنگوی شورای صنفی نمایش خاطرنشان کرد: با عنایت به بعضی از اظهار نظرها در خصوص تصمیمات شورای صنفی نمایش یادآوری می‌شود که تصمیمات شورا به اتفاق آرا است.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 86روز قبل
سه شنبه 7/9/1396 - 15:43
Sara_1400 ( تعداد مطالب : 0 ) ( تعداد نظرات : 0 )

 

 بیوگرافی : مجید صالحی متولد 26 شهریور ماه 1354 در تهران می باشد و هم اکنون 41 سال سن دارد. وی در سن هجده سالگی دیپلم ریاضی فیزیک اش را گرفت. سال ۱۳۸۰ مدرک کارشناسی بازیگری و کارگردانی تاتر خود را از دانشکده هنر و معماری تهران اخذ نمود و کارشناسی ارشد خود در همین رشته و دانشگاه را نیز در سال ۱۳۹۴ دریافت کرد. وی هم اکنون در موسسه ی فرهنگی و هنری اندیشه ی ماهان زیر نظر امیر دژاکام مشغول تدریس می باشد.

او فعالیت هنری خود را با بازی در نمایش دکتر جوشکار به کارگردانی سیم جوش خوار و تاتر بعدی “آنتیگونه” آغاز کرد و سپس به تلویزیون رفت. وی با بازی در مجموعه مجید دلبندم در سال 1377 به کارگردانی رضا عطاران شهرت رسید و پس از آن در مجموعه های سینمایی و تلویزیونی بسیاری به ایفای نقش پرداخت. مجید صالحی علاوه بر بازیگر تا کنون کارگردانی سه سریال : آشتی کنان ( سال 82) ,سه در چهار سال (87) ,موج و صخره ( سال 89) را بر عهدا داشته است. او نیز به عنوان یکی از بهترین بازیگران کمدی سینما و تلویزیون ایران به شمار می آید.

 

همچنین وی با پرستو صالحی نیز نسبتی ندارد و تشابه فامیلی می باشد. آخرین کار او در تلویزیون نیز حضور در مجوعه آرام میگیریم می باشد که از شبکه دو زمستان 95 پخش میگردد . وی در این سریال یکی از متفاوت ترین نقش های خود را ایفا کرده است. ( در نقش مسعود )

 ازدواج و همسرش

مجید صالحی چند سالی است که ازدواج کرده است و حاصل ازدواج او نیز دو فرزند می باشد : یک دختر و پسر که دوقلو هستند. او در سال ۱۳۸۰ مدرک کارشناسی بازیگری و کارگردانی تاتر خود را از دانشکده هنر و معماری تهران اخذ نمود و کارشناسی ارشد خود در همین رشته و دانشگاه را نیز در سال ۱۳۹۴ دریافت کرد. وی هم اکنون در موسسه ی فرهنگی و هنری اندیشه ی ماهان زیر نظر امیر دژاکام مشغول تدریس می باشد.

 اعترافات صادقانه من

هیچ وقت پیش از این که بچه هایم بدنیا بیایند راجع به پدرشدن فکر نکرده بودم باید صادقانه اعتراف کنم که الان مدت کوتاهی است که پدربودن را لمس، درک و باور کرده ام. من حتی تا یکی دو ماه پیش گاهی اسم پسرم را اشتباه می گفتم. به دلیل این که با دوست خوبم امیر جعفری رفت و آمد زیادی دارم و فرزند او (آئین) را خیلی دوست دارم و در تمام این سال ها به اسم او عادت کرده بودم. گاهی آروین رابه اشتباه آئین صدا می زدم و همسرم هم با لحنی خشن می گفت: «آروووووین…» جالب است که حتی گاهی پسرم را به اسم باجناقم صدا می زدم! از آن بدتر این که یکی دوبار به بچه هایم می گفتم «عمو جان بیا…» اصلا یادم می رفت که این ها فرزندان خودم هستند!!

 

حس پدر بودن

این که بگویم پدربودن برای من چه حسی دارد باید بگویم که حس مسئولیت دارد، آن هم مسئولیتی سنگین. من تازه متوجه شدم که پدرها و مقام پدر در طول تاریخ چقدر مظلوم واقع شده و پدر چقدر جایگاه عزز و عجیبی داشته و دارد. من در این حس پدرشدن همیشه به یاد دوران کودکی خودم می افتم. درست زمانی که حدود 11 سال سن داشتم و پدرم را از دست دادم، ولی در آن زمان هرگز مسئولیتی که یک پدر در قبال خانواده اش داشت را درک نمی کردم، اما حالا متوجه می شوم که این حس و مسئولیت چقدر عجیب و سنگین است.

از تهران خارج نمی شوم

بخش بیشتر یا بهتر بگویم 95 درصد کارهای بچه ها با همسرم می باشد. از تهیه غذا و شستشو و تمیزکاری گرفته تا دکتر و واکسن و تهیه وسایل و لباس و… اما من در تمام این مدت سعی کرده ام در کنارش باشم و در حد توان و بضاعت خودم به همسرم کمک کنم و اگر جایی کاری از دستم برآمده حتما انجام داده ام. گاهی مجبور بودم که سر کار بروم و حتی در این مدت کارهایی که در شهرستان بوده را قبول نکرده ام تا بتوانم بیشتر در خدمت خانواده باشم.

زمانی که بچه ها بدنیا آمدند اوخر کارم در سریال «مدینه» بود و بعد از پایان این سریال من تا حدود 2 ماه سر هیچ کاری نرفتم و کلا در خانه بودم. حتی آقای مقدم و آقای سعید نعمت ا… برای بازی در سریال «میکائیل» از من دعوت کردند و با تماممیل و علاقه ای که برای بازی در این کار داشتم اما چون کار در شهرستان بود نتوانستم آن را قبول کنم و پیش از عید هم کار دیگری پیشنهاد شده که باز هم در شهرستان بود و من نرفتم… درواقع سعی کرده ام که در حد توان در کنار همسرم و البته بچه ها باشم و هرکاری که از دستم بر می آید انجام بدهم.

 راه افتادن یک موج اشتباه

من همیشه بچه ها را خیلی دوست داشتم و با بچه های دوستان، اقوام و نزدیکان همیشه رابطه خوبی داشتم، ولی در همان زمان می دیدم که پدرها و مادرهای آنها همیشه دنبال این هستند که اگر می خواهند چیزی برای فرزندشان بخرند، سعی می کنند گران ترین را بخرند! مثلا اگر یک پوشک 40 هزار تومانی و یک پوشک 70 هزار تومانی را موجود باشد، سعی می کنند آن 70 هزارتومانی را بخرند چون این موج غلط در ذهن ما ایجاد شده که "چیز گران بی علت نیست."

من همیشه این کار آنها برایم تعجب برانگیز بود ولی زمانی که خودم بچه دار شدم، دیدم که این موج به من هم سرایت کرده و اوایل دقیقا من هم، همین کار را می کردم ولی رفته رفته متوجه شدم که نباید روی این مسائل سختگیری داشت و می شود با خرید همان کالای یک مقدار ارزان تر، الباقی آن پول را برای آینده خود بچه ها سرمایه گذاری کرد تا خودشان در آینده از آن پول بهره برداری کنند.

 زحمت 10 برابر دوقلوها

بعضی ها فکر میک نند زحمت دوقلوها دو برابر یک بچه عادی است ولی واقعا 10 برابر است. ضمن این که دوقلوهای من همسان نیستند و یکی پسر با خصوصیات اخلاقی بسیار پسرانه و دیگری دختر با ناز و کرشمه های دخترانه و هرکدام هم، جنس رفتارها و حسادت های خودشان را دارند که از غریزه آنها نشأت می گیرد و نگه داشتن و هماهنگی کارهای آنها واقعا سخت است. مثلا یکی از آنها صبح زودتر از خواب بیدار می شود و دیگری دیرتر و برعکس شب ها یکی زودتر می خوابد و دیگری دیرتر و ا ین یعنی ما باید زمان خواب مان را با هردوی آنها هماهنگ کنیم.

از طرفی زمان غذاخوردن آنها با هم متفاوت است. گاهی لجبازی هنگام غذاخوردن باعث می شود که به دیگری هم سرایت کند و یا گریه یکی از آنها بعث گریه دیگری هممی شود. جنگ بر سر اسباب بازی هم که دیگر جای خود را دارد، حتی زمانی که برای هردوی آنها اسباب بازی مخصوص خودشان را می خری ممکن است که آن یکی اسباب بازی را بخواهند! حتی حالا که از 10 ماهگی گذشته اند و پدر و مادر و اطرافیان را می شناسند و تشخیص می دهد، محبت به آنها هم شکل جدیدی گرفته است. زمانی که یکی از آنها را بغل می کنی و با او بازی می کنی، دیگری طوری به تو نگاه می کند که دل آدم برایش کباب می شود و باید سریعا او را هم در آغوش بگیری.

 زحمات بی نهایت همسرم

تمام مسائلی که به آنها اشاره کردم صرفا به این دلیل بود که بدانید زحمت نگه داشتن دوقلوها چقدر زیاد است و در این بین واقعا همسرم به صورت 24 ساعته باید به بچه ها سریس بدهد. شب ها باید چندین بار از خواب بیدار شود تا به بچه ها غذا بدهد و سپس زحمت عوض کردن پوشک و شستشو و… رفته رفته هم به فصل گرما نزدیک می شویم و قطعا حمام کردن های هرروزه هم به این کارها اضافه می شود.

واقعا مدیون همسرم هستم چرا که بی نهایت در این مدت زحمت کشیده و تمام وقت به کارها و مسائل بچه ها رسیدگی کرده است، ولی با تمام این تفاسیر وقتی رشد و شیرینی بچه ها را می بینیم، خدا را شکر می کنیم که این بچه های نازنین را به ما هدیه داده است. درواقع تمام این سختی ها و کارها در مقابل شیرینی و جذابیت و لذتی که از وجود بچه ها می بریم، هیچ است.

 

 مدیریت در زندگی ما

من پیش از ازدواج حدود 4 سال تنها بودم و تنها زندگی می کردم، ولی ازدواج و وجود بچه ها زندگی من را از یک نفر به 4 نفر تغییر داد و خب قطعا چنین وضعیتی نیاز به مدیریت اقتصادی هم دارد و خوشبختانه همسرم هم در این موضوع بسیار کمک کرده است، همیشه سعی کرده ایم که خرج ها و خریدهای مان منطقی باشد و کالایی خریداری کنیم که کارآیی داشته باشند و حتی لباس هایی برای بچه ها بخریم که بتوانند بیشترین استفاده را از آنها ببرند. جلوی هزینه های اضافی را گرفته ایم و خدا را شکر شرایط هم خوب بوده و مثل آن ضرب المثل معروف است: «شرایط گاهی به مو رسیده ولی هیچ وقت پاره نشده».

ضمن این که خداوند روزی را می رساند و در زندگی مان خیر و برکت وجود داشته و من هم سعی می کنم این محبت خداوند را فراموش نکنم و تمام تلاش خود را به کار بگیرم. در این بین هم واقعا دوست ندارم به خاطر این که درآمد بیشتری داشته باشم، تن به هر خفتی بدهم و در کارهای بد و بی ارزش بازی کنم چرا که نه همسرم به این موضوع راضی می شود و نه حتی بچه ها در آینده راضی خواهندشد! اما حتی روی مسائلی مانند سفرکردن سعی کرده ایم که در این مدت مدیریت داشته باشیم. مثلا به جای یک سفر خارج از ایران، از یک سفر داخلی همان قدر لذت برده ایم شاد شده ایم.

 

کنترل زمان توسط بچه ها

انسان از یک سنی که می گذرد یعنی از حدود 25-30 سالگی که عبور می کند زمان برایش به سرعت می گذرد و خیلی کنترلی روی زمان ندارد ولی تولد بچه و حضور فرزند در زندگی باعث می شود که گذر زمان کندتر شود و سرعت زندگی کنترل می شود، به خاطر این که شما منتظر تک تک لحظه هایی هستید که رشد فرزندتان را ببینید، از چهار دست و پا و سینه خیز رفتن گرفته تا راه افتادن، از دندان درآوردن گرفته تا خندیدن و حرف زدن و شما منتظر تمام این لحظه ها هستید تا از آنها لذت ببرید و این لحظات آنقدر زیبا و آرام است که دریچه ای جدید در زندگی شما باز می کند که بسیار لذت بخش است.

  حساسیت یا وسواس؟

دوقلوهای من تا به امروز 2 بار کار حرفه ای را تجربه کرده اند (با خنده). یک بار برای برنامه نوروزی احسان علیخانی و بار دوم برای همین عکاسی مجله خانواده سبز و هر دو بار چون قرار بود که کار به صورت حرفه ای انجام شود، من حساسیت داشتم چون می خواستم خروجی کار خوب باشد. دوقلوها تا به حال برای عکاسی به آتلیه نرفته بودند و در ماه های اخیر هم اتفاقاتی افتاد که منجر شد تا بچه ها از جاهای شلوغ کمی ترس داشته باشند و گوشه گیر شدند، حساسیت های من برای این بود که تجربه خوبی ایجاد شود و حتی از این تجربه عکاسی، ما چیزهایی یاد گرفتم.

اصلا روی بچه ها وسواس ندارم اتفاقا آنقدر نگهداری آنها زحمت و خستگی داشته که وقتی اقوام و یا دوستان به ما سر می زنند، زود بچه ها را می دهیم به آنها که یک ساعت هم شده از بچه ها مراقبت کنند و ما استراحت کنیم.

در این مدت واقعا همه اقوام من و همسرم کمک زیادی به ما کردند و همیشه در کنارمان بودند مخصوصا خواهر همسرم و باجناقم آقای کامبیز دارابی که زحمت زیادی برای ما کشیدند و جا دارد تشکر ویژه ای از آنها داشته باشم. همچنین لازم است تا از دکتر محمد یاریگرروش، دکتر قاضی و دکتر شاه حسینی که در بیمارستان بهمن بارها برای دوقلوها، مزاحم این عزیزان شدیم، نیز نهایت تشکر و قدردانی را داشته باشم.

کمک به خانواده دوقلوها مستحب است!!

همانطور که گفتم واقعا نگهداری از دوقلوها کار سختی است و خودم شخصا هرجا می بینم که کسی فرزند دوقلو دارد هر کمکی از دستم بربیاید برای او انجام می دهم چون می دانم چقدر سخت است. از همه مردم هم تقاضا دارم اگر در اطرافیان و دوستان و آشنایان خود کسانی را دارند که دوقلو دارند واقعا مستحب است که به آنها کمک کنند!! منظورم کمک مالی نیست، بلکه کمک کاری است حتی در حد یک ساعت نگهداری از بچه ها یا یک وعده مناسب غذا درست کردن… دیگر اگر کسی سه قلو داشته باشد که کمک به او از مستحب هم گذشته و واجب است. درواقع به نظرم همه ما وظیفه داریم که نسبت به اطرافیان خود هرکاری که می توانیم انجام دهیم و کمک کردن وظیفه انسان هاست.

 سریالهای مجید صالحی

۱۳۹۵ آرام می گیریم

1394 آسپرین

۱۳۹۳ مدینه

1393 ابله

۱۳۹۲ باغ سرهنگ

۱۳۹۱ بیدار باش

۱۳۹۰ سه دونگ، سه دونگ

۱۳۸۹ موج و صخره

۱۳۸۷ عید امسال

۱۳۸۷ سه در چهار

۱۳۸۵ ترش و شیرین

۱۳۸۴ مرده متحرک

– بوی خوش زندگی

۱۳۸۳ خوش غیرت

۱۳۸۲ او مثبت

۱۳۸۲ آشتی کنان

۱۳۸۱ خوش‌رکاب

۱۳۸۲ کوچهٔ اقاقیا

۱۳۸۰ پلیس جوان

۱۳۸۰ زیر آسمان شهر

۱۳۸۰ خانه پدری

۱۳۸۰ روزهای مهتابی

۱۳۷۹ قطار ابدی

۱۳۷۷ مجید دلبندم

۱۳۷۶ سیب خنده

 فیلم های سینمایی مجید صالحی

۱۳۹۵ من دیوانه نیستم

۱۳۹۵ پسرعمو، دخترعمو

۱۳۹۵ چراغ های نا تمام

۱۳۹۴ ثبت با سند برابر است

۱۳۹۴ صداهای خاموش

۱۳۹۴ من و شارمین

۱۳۹۳ سه بیگانه

۱۳۹۳ استراحت مطلق

۱۳۹۲ مجرد ۴۰ ساله

۱۳۹۲ نازنین

۱۳۸۹ همه چی آرومه

۱۳۸۹ ورود زنده‌ها ممنوع

۱۳۸۹ پیتزا مخلوط

۱۳۸۸ بعد از ظهر سگی سگی

۱۳۸۸ ازدواج در وقت اضافه

۱۳۸۸ حلقه‌های ازدواج

۱۳۸۷ دلداده

۱۳۸۵ سوغات فرنگ

۱۳۸۵ هر چی تو بخوای

۱۳۸۳ پل سیزدهم

۱۳۸۳ خوابگاه دختران

۱۳۸۳ شاخه گلی برای عروس

۱۳۸۳ مجردها

۱۳۷۹ یکی بود یکی نبود

۱۳۷۲ چشم شیطان

زمان آخرین مطلب این کاربر: 473روز قبل
دوشنبه 12/4/1396 - 10:58
مهدی ابراهیم پور ( تعداد مطالب : 1 ) ( تعداد نظرات : 0 )

مهدی ابراهیم پور متولد24/11/77دربابل شاعرجوانی است که کتاب الکترونیکی شعرخودرابانام خداحافظی تلخ منتشرکرده است.

سبک شعرهای اوعاشقانه وغمناک است.بزودی کتاب الکترونیکی راجب شهدا منتشرمیکندکه به گفته خودش روزی آرزویش راداشت که چنین کتابی رامنتشرکند.این شاعرجوان رادنبال کنید. 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 678روز قبل
يکشنبه 21/9/1395 - 1:16
alibeik51 ( تعداد مطالب : 650 ) ( تعداد نظرات : 85 )
اول تیر که بیاید، ازدواج ما 13 سالش تمام می شود. البته اگر زمان آشنایی و دو سال و نیم نامزدی را در نظر بگیریم، از مرز 15 سال می گذرد. درواقع سر سریال «پسرخاله ها» بود که با هم آشنا شدیم.

 بعضی نام ها و واژه ها هستند که به دنبال خودشان نام و واژه ای را به دنبال می آورند و به نوع همیشه در کنار هم معنا و وزن مناسب را پیدا می کنند. اگر به این دست عناوین ترکیبی از منظر اشخاص نگاه کنیم بعضی اسامی هم همیشه در کنار هم معنای دقیق تر و ئکامل تری دارند. «سحر ولدبیگی و نیما فلاح» یکی از همین ترکیب های خاص هستند که همیشه به زبان آوردن نام یکی از آنها مترادف با به ذهن آوردن نام آن دیگری است.

زوجی که همین تیرماه زندگی مشترک شان وارد سال سیزدهم خود می شود. بی حاشیه بودن و شادابی بارزترین وجه زندگی آنهاست. دو عاملی که به زندگی آنها در این سال ها قوام لازم را داده و باعث شده آن باور همیشگی «زندگی زوج های هنری دوام ندارد»، شکست سختی بخورد. اما این تنها بخش رویی ماجراست.

نیما فلاح و سحر ولدبیگی از رازهای 12 سال زندگی مشترک موفق خود می گویند

وقتی پای صحبت آنها می نشینید متوجه می شوید که این زندگی موفق، لایه های درونی و عمقی بسیاری در خودش دارد که در این مصاحبه به بخش های نهمی از آنها پرداختیم. مسائلی که تبدیل به رازهای زندگی موفق آنها شده است. با آنها به گفتگو نشستیم، راستی، برنامه آشپزی آنان، دستپخت های خودمان را می بینید، برنامه ای که توانسته مخاطبان زیادی را جذب خود کند...

دوران نامزدی مهم است.

چند سال از ازدواج تان می گذرد و چطور به این نتیجه رسیدید که زوج مناسبی برای یکدیگر هستید؟

سحر: اول تیر که بیاید، ازدواج  ما 13 سالش تمام می شود. البته اگر زمان آشنایی و دو سال و نیم نامزدی را در نظر بگیریم، از مرز 15 سال می گذرد. درواقع سر سریال «پسرخاله ها» بود که با هم آشنا شدیم. بعد از آن باز هم در کارهای مختلفی کنار هم بازی کردیم و بیشتر با هم آشنا شدیم، به نقاط مشترک و سلیقه های هم پی بردیم و رفته رفته هفته ای یکبار دیدن مان تبدیل به دو بار و بیشتر شد و یکدفعه گفتیم چرا اصلا همیشه با هم نباشیم!؟ اولین کار مشترک مان بعد از نامزدی، سریال «دختران » بود.

نیما:
دوران نامزدی بسیار مهم است. شما را آماده می کند تا به طرف مقابل خود نزدیک تر شوید، خلق و خوی همدیگر را بشناسید تا بعد از ازدواج وقتی قرار است در کنار هم زیر یک سقف پا بگذارید، با شناخت کامل تر و دقیق تری آماده پذیرش مسئولیت های جدید باشید.

سحر:
من هم با نیما موافق هستم. دوران نامزدی زمانی است که نه تنها خودتان بلکه خانواده های هر دو طرف هم بیشتر با هم آشنا می شوند، هم عروس و داماد از خانواده طرف مقابل شناخت بهتری پیدا می کنند و این معاشرت ها و نشست های دورهمی باعث می شود، ذره ذره همدیگر را بشناسید. درواقع در همان دورهمی ها و معاشرت های کنار خانواده به طرز تفکر و نوع نگرش هم پی می برید و متوجه می شوید.

این آدم مناسب شما هست یا خیر؟ البته این را هم بگویم که همه چیز در مورد شناخت همدیگر به دوران نامزدی ختم نمی شود و شما بعد از رفتن زیر یک سقف و تشکیل زندگی مشترک هم با اتفاقات و شرایطی رو به رو می شوید که باعث شناخت بیشتر و بهتر می شود. اما آن شناخت اولیه به شما این امکان را می دهد که تحلیل های بهتر و درست تری از همسرتان در زمان های مختلف داشته باشید. مثلا اگر شما بدانید چه چیزهایی باعث دلخوری همسرتان می شود وقتی در طول ازدواج اتفاقی افتاد که همسرتان دلخور شد، ویژگی های او را می دانید و این به شما کمک می کند تا رنجش و دلخوری بیشتر نشود.

نیما فلاح و سحر ولدبیگی از رازهای 12 سال زندگی مشترک موفق خود می گویند

به شدت سنتی هستیم


شما یکی از موفق ترین زوج های هنری کشور هستید و این در حالیست که حواشی زیادی پیرامون هنرمندان وجود دارد... چه اصولی این موفق بودن را در زندگ یشما ایجاد کرده است؟

سحر:
به نظر من حاشیه داشتن باعث می شود که همیشه استرسی در زندگی شما حاکم باشد، خواه این حاشیه کاری، خواه مربوط به زندگی شخصی تان باشد. این انتخاب شخصی من و نیما بوده که هر دو دوست داشتیم زندگی آرامی داشته باشیم و از حاشیه ها دور بمانیم. به هر حال اختلاف سلیقه همیشه و بین همه وجود دارد اما من و نیما همیشه خواستیم و سعی کردیم مشکلات شخصی مان را بین خودمان حل کنیم و درباره مسائل خصوصی مان به غیر از خودمان با کسی صحبت نکرده ایم چون به هر حال وقتی با دیگران مطرح می کنید، ممکن است آن مسئله ساده به یک اتفاق بزرگ تبدیل شود و خودمان آن را تبدیل به یک حاشیه بزرگ کنیم.

نظر من و نیما این بوده که مسائل خوب و بد زندگی ما فقط به خودمان مربوط است. حال اگر مسئله خوبی باشد سعی می کنیم دیگران  را در آن شریک کنیم و اگر ناخواسته به مسئله بدی برسیم، آن را بین خودمان حل می کنیم.

نیما:
بگذارید یک نکته ای را بگویم... معاشرت با دوستان، آشنایان و در و همسایه کار لذت بخشی است. برای من و سحر هم همینطور است. اما این شکل از معاشرت یعنی شما با افرادی روبرو هستید که یک عالمه ویژگی و خصوصیت دارند، خصوصیاتی که شما آنها را نمی شناسید. به هر حال وقتی آنها را دعوت می کنید یا از سوی آنها دعوت می شوید، رفته رفته با این ویژگی ها آشنا می شوید که برای درک کامل همه این ویژگی ها به سال ها زمان نیاز است!

نیما فلاح و سحر ولدبیگی از رازهای 12 سال زندگی مشترک موفق خود می گویند

من و سحر برخلاف آنچه به نظر می آید، افرادی به شدت سنتی هستیم، به خصوص در سنت های خانوادگی جزو خانواده هایی هستیم که معاشرت مان تنها محدود به خانواده است. به هر حال خانواده هر چه که باشد از گوشت و خون شماست، از کودکی شما را با همه خصوصیات تان شناخته و شما هم همین حس را نسبت به آنها دراید، برای همین به نظر من بهترین حاشیه امن برای هرکسی خانواده است.

اگر به قدیم نگاه کنید همه اعضای خانواده دور یک سفره می نشستند، پدربزرگ ها، پدرها، بچه ها، و به همین ترتیب افرادی که اضافه می شدند این سفره را بزرگتر و کامل تر می کرد. در آن محیط مردم می دانستند همیشه کانونی به نام خانواده وجود دارد که همه اعضای آن در مواقعی دور هم جمع می شدند و می توانستند مشکلات شان را مطرح کنند. اما حالا شکل خانواده عوض شده و در ظاهر مدرن این خانواده ها معاشرت ها و دوستی ها هم تغییر کرده است.

من و سحر به اندازه کافی در محل کارمان معاشرت کاری داریم، برای همین تمام آنچه مربوط به خانواده می شود و حیطه شخصی ماست، برای خانواده است. گاهی بیرون بردن یک صحبت خانوادگی به جای آرام کردن مسئله، تبدیل به یک جنجال می شود! ما سعی کرده ایم به حرمت خانواده دو نفره مان احترام بگذاریم.

سحر:
شاید اول زندگی خودمان هم این نکته ها را نمی دانستیم. آنچه می گوییم براساس یک تجربه 12 ساله است. به نظر من در مورد معاشرت، خیلی خوب است که زوج ها در کنار مثلا سفر با خانواده یا دوستان و موازی با این معاشرت ها، جمع دونفره خودشان را هم داشته باشند. دو نفری به سفر روند، خرید کنند یا تفریحی داشته باشند. درواقع یک زمان هایی فقط خودشان باشند و خودشان... البته این که می گویم دو نفره چون خانواده ما دونفره است، وگرنه منظورم جمع کوچک و اصلی همان خانواده است.

نیما فلاح و سحر ولدبیگی از رازهای 12 سال زندگی مشترک موفق خود می گویند

مسائل مالی، جای خود...


در کنار مسائل مالی، چه چیزهایی برای شروع یک زندگی مشترک لازم است؟

سحر: به هر حال در یک زندگی مشترک چه زن و چه مرد حق هایی دارند که نمی توان آنها را نادیده گرفت، اما وقتی به زندگی پدربزرگ ها و مادربزرگ ها یا حتی پدرها و مادرهای مان نگاه می کنیم، می بینیم به رغم همه فراز و نشیب ها و گاه مشکلات مالی، همیشه یک نفر کوتاه می آمد. اتفاقی که این روزها دیگر به آن راحتی نمی افتد. الان در زندگی طوری شده که از یک جایی به بعد هر یک از طرفین حق را کاملا به خودشان می دهند تا جایی که هیچ حقی برای طرف مقابل قائل نیستند. به نظر من در کنار دوست داشتن و شناخت لازم از یکدیگر، مهم این است که به طرف مقابل حق بدهیم چون قطعا گاهی اوست که حرف درست می زند.

نیما:
از نظر من مسئله مالی بسیار مهم است. عموما همه ازدواج ها با یک شکل و نگاهی از بلندپروازی شروع می شود، دو طرف نقشه هایی می کشند و می خواهند به اهدافی برسند، ولی جلوتر که می روند به علت مشکلات مالی با عملی نشدن نقشه ها کم کم ازدواج شان دچار تزلزل می شود، در این حالت هرکدام از آنها حس می کنند در کنار همسرشان به خیلی از چیزهایی که در ذهن شان بوده، نرسیده اند و به مرور این مسئله فاصله بین آنها را زیاد می کند.

من معتقدم در ابتدای امر هر زوجی باید بداند چقدر بودجه دارد و قرار است با چه بودجه ای زندگی شان را شروع کنند. قطعا مسائل مالی وزنه مهم و سنگینی است کما اینکه حتی سلامتی شما بر پایه درآمدتان است. فکرش را بکنید که مثلا برخورداری از امکانات دندان پزشکی، چکاپ ماهیانه و... همگی نیازمند تامین مالی هستند، از قدیم هم گفته اند که عقل سالم در بدن سالم است.

خب؟ اینها نبود، فرد و به تبع آن زندگی او دچار مشکل می شود. همچنین برعکس خیلی ها معتقد هستم که داماد قبل از شروع زندگی مشترک باید به اصطلاح چپ خودش را پُر کند چون حالا دیگر آن طور نیست که بگوییم همه چیز را بعد از رفتن زیر یک سقف می توان درست کرد! به هر حال وجود یک بستر امن اولیه مثل خانه لازم است.

سحر:
یا اگر از همان اول این چیزها را ندارند بهتر است پله پله برای داشتن و جمع کردن شان تصمیم بگیرند و برنامه ریزی کنند. مثلا برنامه بریزند تا 5 سال یا 10 سال آینده به چیزهایی که می خواهند دست پیدا کنند نه این که از همان اول تا خرخره توی قرض فرو بروند! خیلی چیزها را می شود ساده تر گرفت، مثلا در مورد خودمان، چه پدر من و چه پدر نیما دوست داشتند عروسی آنچنانی بگیریم، ما هم بدمان نمی آمد، اما دیدیم این کار پرهزینه باعث می شود، تا چند سال پس از ازدواج، تلاش کنیم تا خرج آن عروسی و هزینه هایش جبران شود! درحالی که با ساده تر برگزارکردن عروسی می توانستیم به مسائل مهم تری بپردازیم.

نیما: من و سحر از همان ابتدا این شیوه را در پیش گرفتیم که هزینه های اضافه زندگی مان را هرس کنیم.

سحر:
خیلی چیزها را ما طی زندگی با هم ساختیم. مثلا پول جمع کردیم، لوازم زندگی مان را بهتر کردیم. این که از همان روز اول بخواهیم ایده آل های زندگی را داشته باشیم و به خاطر آنها زیر بار قرض و استرس برویم، باعث می شود از روز بعد از ازدواج حال مان همیشه بد باشد! چون همیشه نگران مسائل مالی و جبران آن هزینه ها هستید.

نیما فلاح و سحر ولدبیگی از رازهای 12 سال زندگی مشترک موفق خود می گویند

گذشت در زندگی مشترک


نقش گذشت را در زندگی مشترک چقدر مهم می دانید؟

سحر: عقیده من این است که در زندگی مشترک از یک جایی به بعد هر دو آدم مدل همدیگر می شوند، افکار و احساسات شان مثل هم می شود و این مسئله خواسته های آنها را هم مشترک می کند یعنی می خواهند به یک چیز برسند، البته همیشه در کنار این خواسته مشترک، خواسته های انفرادی هم هست اما باید دید آن خواسته انفرادی اهمیتی دارد یا نه؟

برای مثال شاید نیما بخواهد هواپیمای کنترلی بخرد! که قطعا این خواسته، خواسته مشترکی نیست یا من بخواهم کاری را انجام بدهم که فقط برای خودم مهم است، نمی گویم از خواسته شخصی تان دست بکشید، اتفاقا به نظر من خوب است که در این مورد وارد بده بستان بشوید و به تناوب به خواسته های شخصی همسرتان توجه کنید. چون اگر قرار باشد همسرتان مدام از خواسته هایش بزند و فقط به خواسته های شما یا خواسته های مشترک تان بپردازد یک جایی کم می آورد و ممکن است بگوید که «همیشه دارم برای تو کاری انجام می دهم...»

نیما: من از حرف های سحر این نتیجه را گرفتم که خواسته های زندگی مشترک را می توان به دو شکل مادی و معنوی تقسیم کرد. خواسته های مادی عموما خواسته هایی کودکانه و بعضا خودخواهانه می شوند، به همین علت جای  گذشت در آنها کمتر است. اما وقتی به خواسته های معنوی نگاه می کنیم متوجه می شویم نه تنها به نفع طرف مقابل است بلکه همین نفع را برای شخص خود من هم دارد. می توان اینطور تحلیل کرد که رسیدن به آن خواسته برای هر دو نفرمان مفید و خوب است. این که حالا مثلا الزاما من باید مسواک آبی رنگ برقی داشته باشم خواسته کودکانه ای است! به هر حال معتقدم آدم ها از یک جایی به بعد باید بزرگ شوند و این بزرگ شدن یک معنایش توجه به خواسته های طرف مقابل است.

نیما فلاح و سحر ولدبیگی از رازهای 12 سال زندگی مشترک موفق خود می گویند

تقسیم کار و شناخت خلقیات همدیگر


کدام مهارت ها را برای داشتن آرامش در زندگی تان تقویت کرده اید؟

سحر: دو نفر را در نظر بگیرید که هم دانشکده ای بوده و در یک خوابگاه هم اتاق هستند، هر یک از آنها باید چیزهایی را رعایت کند تا بتوانند کنار هم مدتی را زندیگ کرده و مدرک شان را بگیرند. حالا زندگی مشترک را در نظر بگیرید که بسیار فراتر از مسئله ای چون خوابگاه دانشجویی است. شما قرار است برای همیشه در همه چیز با یک نفر شریک باشید، در این حالت شما باید خودتان را با زندگی مشترک و طرف مقابل تان وفق بدهید.

مثلا من شخصا اوایل ترجیح می دادم شب ها دیرتر خوابیده و روزها دیرتر بیدار شوم در حالی که نیما برعکس من بود، همین مسئله که خیلی ساده است در طولانی مدت می تواند مشکل ساز شود. از یک جایی به بعد دیدم آن شکلی که نیما می خوابد و بیدار می شود شکل سالم تر و بهتری است، برای همین سعی کردم این مهارت را یاد بگیرم. بعد از مدتی دیدم وقتی صبح ها زودتر بیدار می شوم، چقدر حالم بهتر است، انرژی بیشتری دارم و از روزم بیشتر استفاده می کنم. این ساده ترین شکل مثال است. در تمام این سال ها هرجایی که دیدم نیما کار بهتری انجام می دهد، سعی کردم من هم آن را یاد بگیرم و همان کار را انجام دهم.

نیما: یکی از ویژگی های زندگی ما این است که تقسم وظایف نکرده ایم. مثلا نگفته ایم چون مهارت من در خرید و نظافت بیشتر است، این کارها را من انجام بدهم یا سحر در فلان کار مهارت بیشتری دارد پس آن کار را او انجام دهد! ما سعی کردیم هر نوع توانایی را که داریم به یکدیگر منتقل کنیم و البته ویژگی جالب زندگی ما این است که در همه کارها با هم شریک هستیم، مثلا اگر قرار است خانه را جارو کنیم، مشترکا این کار را انجام می دهیم یا اگر قرار است ظرف بشوییم یکی ظرف ها را شسته و دیگری آن را آبکشی کرده و دیگری جابجا می کند! اتفاقا این کار نه تنها جالب است، بلکه باعث می شود همین کارهای روتین خانگی هم خسته کننده نباشد، حوصله مان را سر نبرد و در کنارش با هم صحبت هم بکنیم.

اگر بخواهید همسرتان را تعریف کنید، چه می گویید؟

سحر: همسرم گنج زندگی من است.

نیما: همسرم سحر را هیچ وقت با کلام نتوانستم توصیف کنم.

به نظر ما، در مراسم عروسی به تنها کسی که خوش نمی گذرد خود عروس و داماد است. برای همین خانواده ما نیز با این خواسته ما کنار آمدند و با یک مهمانی بسیار ساده خانوادگی زندگی مشترک مان را آغاز کردیم.

نیما فلاح و سحر ولدبیگی از رازهای 12 سال زندگی مشترک موفق خود می گویند

وقتی عصبانی می شوم


شما عصبانی هم می شوید؟

سحر:
البته خیلی خیلی خیلی کم پیش می آید که نیما عصبانی شود!

نیما: راستش گاهی آدم سعی می کند مسائل را درون خودش بریزد و عنوان نکند و به خودش می گوید چه لزومی دارد این را به همسرم بگویم!؟ اما واقعیت امر این است که وقتی شما ماجرا را با همسرتان در میان می گذارید، دونفری به آن فکر می کنید و به جای درون خودتان ریختن، از همفکری همسرتان برای پیداکردن راه حل استفاده می کنید.

سحر:
من معتقدم باید به همسرتان به چشم یک دوست نگاه کنید و در کنار همسر بودن، بهترین دوست هم نیز باشید. گاهی شاید همسرتان شما را قضاوت کند اما شما به دوستی نیاز دارید که بدون قضاوت، پای حرف های شما بنشیند. در این حالت شما مطمئن هستید که او گوشی شنواست که در آن لحظه یا حتی بعدها نمی خواهد شما را سرزنش کند.

نیما: من قبلا همه چیز را در خودم نگه می داشتم و برای خودم تحلیل می کردم، اما به مرور از سحر، حاضرجوابی را یاد گرفتم. اوایل می گفتم این که سحر در همان لحظه چیزی را که به ذهنش می رسید را عنوان می کند، می تواند باعث ایجاد مشکل شود اما بعد دیدم این حس همان لحظه است که عنوان می شود. اگرچه حالا هم آدم حاضرجوابی نیستم اما چیزی را در خودم نگه نمی دارم!

سحر: به نظرم اینجوری خیلی بهتر است که آنچه اذیت تان می کند را یکبار می گویید و خلاص...

نیما فلاح و سحر ولدبیگی از رازهای 12 سال زندگی مشترک موفق خود می گویند

فاصله ما یک وجب است!!


معمولا سر چه مسائلی با یکدیگر جروبحث می کنید؟


سحر:
راستش ما جروبحث نمی کنیم. فقط ممکن است در مواردی از هم دلخور شویم!

نیما:
جروبحث که نه، اما بحث می کنیم، آن هم با این توضیح که صدای مان از یک تن خاص بالاتر نمی رود!

سحر: نیما همیشه می گوید، فاصله من و تو یک وجب است، صدایت را به اندازه همین یک وجب بالا ببر...! یادم هست سال ها پیش زمانی که ازدواج نکرده بودم و نیما را نمی شناختم، با دیدن سریال «خانه سبز» و مرحوم شکیبایی در آن کار، همیشه این بخش از دیالوگ ها برایم جالب بود که ایشان می گفت «در خانه ما قهر وجود ندارد». من و نیما هم، همیشه در هر موردی که لازم باشد حرف می زنیم و اگر چیزی دلخور و اذیت مان کرده، به آرامی درباره آن بحث می کنیم، ممکن است به نتیجه برسد و ممکن است نظرات مان آنقدر متفاوت باشد که در آن روز به نتیجه نرسیم که در این حالت می گذاریم دو روز بگذرد و بعد از این که ماجرا را برای خودمان تحلیل کردیم، می بینیم که نظرمان عوض شده و طرف مقابل مان درست می گفته است.

نیما: من هم به همین نتیجه رسیده ام. البته نه این که بعد از آن مدت احساس کنم الزاما آنچه را ابتدا گفته بودم، اشتباه است، بلکه متوجه می شوم در آن لحظه طرف مقابلم را با سلایق و نظراتش نادیده می گرفتم.

ضمن این که عموم بحث های ما، یا مسائلی که باعث بشود به خاطرشان بحث کنیم، یا درباره شخصی ثالث است یا درباره کارمان. به ندرت پیش می آید درباره چیزی از خودمان بحث کنیم.

سحر: آنقدر همدیگر را شناخته ایم که به راحتی متوجه می شویم چه چیزی باعث ناراحتی طرف مقابل مان شده است. آن شکل بحث ها برای 5 سال اول زندگی مان بود و به مرور آن را به جایی رساندیم که دیگر چیزی از «خودمان» باعث ناراحتی مان نمی شود. مثلا وقتی من متوجه شدم که چه چیزها و کارهایی باعث ناراحتی نیما می شود، تمام آنها را از لیست رفتاری خودم حذف کردم، چون قرار نیست که او را اذیت کنم.

نیما فلاح و سحر ولدبیگی از رازهای 12 سال زندگی مشترک موفق خود می گویند

سرگرمی مشترک


آیا سرگرمی مشترکی دارید که در اوقات فراغت به آن بپردازید؟

سحر: سریال می بینیم، سفر می رویم، عاشق پیک نیک هستیم، به گل و گیاه های مان می رسیم، گیم بازی می کنیم، آشپزی مشترک انجام می دهیم و اصلا همه کارهای مان از آنجا که با هم مشترک است، شکل سرگرمی به خودش می گیرد. مثلا وقتی با هم به فروشگاه شهروند می رویم، فقط به عنوان وظیفه خرید خانه به آن نگاه نمی کنیم، از همان جلوی درب، دو تا آبمیوه می گیریم و شروع به خوردن می کنیم و راه می افتیم، جلوی هر بخشی می ایستیم، نگاه می کنیم و بررسی می کنیم که به آن نیاز داریم یا نه؟ یعنی آن ساعت از زندگی مان را هم ضمن خرید، تفریح می کنیم.

نیما فلاح و سحر ولدبیگی از رازهای 12 سال زندگی مشترک موفق خود می گویند

راز خوشبختی ما...


کدام ویژگی همسرتان باعث شده تا در زندگی احساس خوشبختی کنید و راز این خوشبختی چیست؟


نیما: به عقیده من باید تمام صفات خوب انسانی را در خودمان پیدا کرده و از صفات منفی فرار کنیم. ما هر دو سعی کرده ایم صفات خوب مشترکی داشته باشیم، مثلا من سعی نکرده ام طنازتر و شیرین تر بشوم. اگر چیزی خوب  است سعی می کنیم با هم به آن برسیم و آن را انجام بدهیم، به همین علت صفات خوب سحر آنقدر زیاد است که از دست من خارج شده است.

سحر: راطه من و نیما به این شکل شده که اگر جایی برویم که در آن لحظه من یا او کم انرژی باشیم، دیگری جای خالی اش را پر می کند. من خودم سعی کرده ام که چیزهای خوب زیادی از نیما یاد بگیرم، نیما مرد مهربان و صادقی است، گرچه معتقدم همه آدم ها همه این خصوصیات خوب را در خودشان دارند، که حالا براساس شرایطی کم یا زیاد می شود. ما سعی کرده ایم خصوصیات خوب همدیگر را یاد بگیریم و نمی توانم بگویم کدام ویژگی نیما الزاما باعث شده نسبت به او نگاه بهتری داشته باشم. کما این که اگر بخواهم یک ویژگی مهم نیما را نام ببرم به نظرم «نیما بودن» است چون این تعریف همه آن ویژگی های خوب را در خودش دارد.

نیما: یکی از صفات بسیار خوب سحر شوخ طبع بودن اوست. او همیشه به هر ماجرایی از یک زاویه دیگر هم نگاه می کند، البته گاهی می گویم در این لحظه آنقدر مسئله منطقی و جدی است که چطور می شود به آن نگاه شوخ طبعانه داشت، اما جالب است، سحر طوری به آن نگاه می کند که اگر قرار است چیزی به هم بریزد، دیگر این اتفاق نمی افتد! این چیزی است که از سحر یاد گرفته ام که شما در لحظه عصبانیت برای چند لحظه منطق را فراموش کنید و با نگاه شوخ، آن را تصور کنید. مثلا سحر موقع عصبانیت من، با همین روش سعی می کند من را آرام کند.

نیما فلاح و سحر ولدبیگی از رازهای 12 سال زندگی مشترک موفق خود می گویند

حریم شخصی ما دو نفر

چقدر به حریم شخصی همسرتان اهمیت می دهید؟

سحر:
ما از یک جایی به بعد در زندگی مشترک تصمیم گرفتیم که دوستان مشترکی داشته باشیم، یعنی اینطور نیست که یک دوست فقط دوست من یا فقط دوست نیما باشد. این مسئله باعث شده تا همه چیزمان رو باشد. البته این مدلی است که برای ما جواب داده و نمی گویم قانونی صددرصد برای تمام زوج هاست.

نیما:
به نوعی با این شکل، حریم خصوصی ما، با هم یکی شده است. نمی دانم چنین کاری درست است یا نه!؟ شاید یک آدم باتجربه تر و متخصص باید در این باره نظر بدهد اما ما حریم شخصی یک نفره نداریم!

سحر:
مثلا شاید افرادی باشند که دوست نداشته باشند همسرشان به گوشی موبایل آنها جواب بدهد اما من و نیما چنین قانونی برای خودمان نداریم!

نیما:
این بر می گردد به همان حریم مشترکی که گفتم مثلا جالب است بدانید اطلاعات گوشی هر دو نفرمان یکی است تا جایی که اگر اطلاعات گوشی یکی از ما پاک شود، اصلا نگران نمی شویم چون عین همین اطلاعات در گوشی آن یکی هم هست. اصلا ما الکی دو تا گوشی داریم (با خنده).

برنامه «دستپخت های خودمانی» کاری از گروه خانواده شبکه دو است، این مسابقه تلویزیونی، بهانه ای است که به واسطه آن به سنت های خوب ایرانی، غذاهای اصیل و مزه های از یاد رفته کشور عزیزمان ایران پرداخته شود. مجری های این برنامه دیدنی که مهمانان آن بازیگران کشورمان هستند، در استودیوی برگزاری مراسم حاضر می شوند و غذا درست می کنند و داوران هم امتیاز می دهند... البته از اجرای خوب این زن و شوهر نباید به سادگی گذشت...
برترینها
زمان آخرین مطلب این کاربر: 1229روز قبل
چهارشنبه 13/3/1394 - 22:48
alibeik51 ( تعداد مطالب : 650 ) ( تعداد نظرات : 85 )
 محسن قاضی‌مرادی و همسرش مهوش وقاری هر دو بازنشسته آموزش و پرورش هستند و به خاطر علاقه‌ای که به بازیگری داشتند دست از تدریس کشیدند و زندگی‌شان را با بازیگری ادامه دادند. این زوج بازیگر در بسیاری از سریال‌های تلویزیونی حضور داشتند البته در سال‌های اخیر به خاطر بیماری محسن قاضی‌مرادی هر دو کم‌کار شده‌اند.

زوج بازیگر: ۴۰ سال دیگر بچه‌دار می‌شویم!

در سال‌هایی که بیکار بودید مردم فراموشتان کردند؟

قاضی‌مرادی: به هیچ وجه

وقاری: خوشبختانه بیشتر ما را تحویل می‌گرفتند حتی بیشتر از زمانی که پرکار بودیم. امروز انتخاب بازیگر برای فیلم‌ها و سریال‌ها به شکل دیگری شده است، تا آنجا که بسیاری از همکاران هم سن و سال ما هم امروز بیکار هستند.

این کم کار شدن از نظر روحی به شما آسیب نمی‌رساند؟

قاضی‌مرادی: خیر. چون با صدف کارهای حجمی انجام می‌دهم و سرم کاملا به این کار گرم است. حتی نمایشگاه هم برای این کارم برگزار می‌کنم که خیلی هم شلوغ می‌شود.

وقاری: خیلی اذیت شدم.

امورات زندگیتان از کجا تامین می‌شود؟

قاضی‌مرادی: اگر کار داشته باشم از طریق آن و در غیر این صورت حقوق بازنشستگی.

وقاری: بازنشسته آموزش و پرورش هستم، حقوق بازنشستگی دارم.

چندتا بچه دارید؟

قاضی‌مرادی: برای بچه‌دار شدن حالا زود است. باید ۴۰ سال با هم زندگی کنیم ببینیم تفاهم داریم بعد بچه‌دار شویم!

وقاری: ما بچه نداریم.

آدم قانعی هستید؟

قاضی‌مرادی: خودمان هم نخواهیم، باید باشیم.

وقاری: بله. کاملا.

برای مسافرت به کجا می‌روید؟

قاضی‌مرادی: قدیما بیشتر کیش می‌رفتم اما الان شمال.

وقاری: من هم سفر به شمال و هم جنوب کشور را دوست دارم، شمال را به دلیل نشستن کنار ساحل و تماشا کردن آب خیلی دوست دارم. شنیدن صدای آب، به من آرامش می‌دهد.

خاطره‌ای از کودکیتان بگویید.

قاضی‌مرادی: تمام دوران کودکی‌ام خاطره است. دورانی که هیچ وقت برنمی‌گردد.

وقاری: روز اول مدرسه بهترین خاطره من را شکل می‌دهد. به یاد دارم در آن زمان بچه‌ها را به کودکستان نمی‌فرستادند و خانواده‌ها ترجیح می‌دادند خودشان از بچه‌هایشان نگهداری کنند. وقتی روز اول مهرماه شد من باید برای اولین بار، مدت طولانی را در بیرون می‌گذراندم و وقتی وارد کلاس شدم به جای این‌که روی صندلی بنشینم روی میز نشستم. با این‌که سال‌ها از آن روز‌ها گذشته اما امروز هم وقتی روز اول مهرماه می‌شود بشدت دلتنگ آن روز‌ها می‌شوم و این بهترین خاطره زندگی من است.

اوقات فراغتتان چگونه می‌گذرد؟

قاضی‌مرادی: من اغلب به کارهای حجمی مشغول هستم.

وقاری: الان بیشتر پیاده‌روی می‌کنم، زیرا به ورزش علاقه زیادی دارم. در دوران نوجوانی‌ام عضو تیم فوتبال دختر‌ها و در کنار آن عضو تیم پینگ‌پنگ مدرسه بودم. همیشه قدم زدن را دوست داشتم و هنوز هم دارم.

اهل موسیقی هستید؟

قاضی‌مرادی: بیشتر سنتی گوش می‌دهم.

وقاری: عاشق موسیقی سنتی هستم و باید بگویم از طریق یکی از دوستانم با عرصه موسیقی آشنا شدم. موسیقی از چیزهایی است که با شنیدن آن بسیار به آرامش می‌رسم و با وجود این‌که دوره کامل آن را گذرانده‌ام اما مدت‌هاست سراغ آن نرفته‌ام زیرا مشغله‌های زندگی دیگر اجازه نمی‌دهد به سراغ علاقه‌هایمان در زندگی برویم.

زوج بازیگر: ۴۰ سال دیگر بچه‌دار می‌شویم!

کتاب چطور. اهل مطالعه هستید؟

قاضی‌مرادی: زیاد مطالعه می‌کنم از جوانی مطالعه را دوست داشتم.

وقاری: عاشق اشعار مولانا هستم و در کنار آن رمان‌های تاریخی و آثار ذبیح‌الله منصوری را دوست دارم و جزو ملزومات زندگی من هستند، اما الان بیشتر مطالعات من در حد خواندن اخبار اینترنت است.

کارگردان مورد علاقه‌تان کیست؟

قاضی‌مرادی: کارگردان‌های مطرح و خوبی در کشور داریم که همه خوب کار می‌کنند.

وقاری: سعید سلطانی را به‌عنوان یک فرشته می‌شناسم البته معتقدم روابط انسانی از همه چیز مهم‌تر است و در چنین شرایطی قطعا کارگردانی که به بازیگر آرامش بیشتری می‌دهد بهتر است زیرا بازیگر راحت‌تر می‌تواند کار کند.

سینما بهتر است یا تلویزیون؟

قاضی‌مرادی: هر دو را دوست دارم زیرا در هر دو کار کرده‌ام اما تلویزیون ویترین است و مخاطب بیشتری دارد.

وقاری: من تلویزیون را بیشتر دوست دارم زیرا بیشتر در این مدیوم کار کردم و دیده شدم. به همین دلیل هم حس خاصی به تلویزیون دارم ضمن این‌که معتقدم با تلویزیون به خانه همه مردم می‌رویم.

به نظر می‌رسد بیشتر به حضور در آثار طنز علاقه‌مند هستید؟

قاضی‌مرادی: من کارهای جدی هم داشتم و حتی برای آثار جدی‌ام هم جایزه گرفتم اما به کارهای طنز علاقه بیشتری دارم.

وقاری: من در کارهای طنز حضور نداشتم به همین دلیل هم نمی‌دانم استعدادش را دارم یا نه اما به جرات می‌توانم بگویم که در تمام طول سال‌های زندگی‌ام طنز را درک کرده‌ام.

آقای قاضی‌مرادی در خانه هم آدم شوخی است؟

قاضی‌مرادی: همیشه خیر.

وقاری: بیشتر آدم شوخی است.

مواظب هم هستید؟

قاضی‌مرادی: من که بله البته خانم وقاری بیشتر باید مواظب من باشد.

وقاری: من خیلی مواظب همسرم هستم.

با هم دعوا هم می‌کنید؟

قاضی‌مرادی: دعوا نمک زندگی است نمی‌شود زن و شوهر باهم دعوا نکنند.

وقاری: خیلی زیاد دعوا می‌کنیم، اما در سن و سال ما دعوا‌ها بیشتر جنبه دلسوزی دارد. ناراحتی من از این است که محسن باید ورزش کند تا بتواند بهتر راه برود. ناراحت می‌شوم وقتی می‌بینم آدمی که تند و فرز بوده و این همه فعالیت داشته الان کند راه می‌رود و منشا آن بی‌تحرکی است. متاسفانه محسن دلش برای خودش نمی‌سوزد.

نسبت به هم دلسوز هستید؟

قاضی‌مرادی: بله، من آدم دلسوزی هستم.

وقاری: همسرم اصلا آدم دلسوزی نیست (با خنده)

زوج بازیگر: ۴۰ سال دیگر بچه‌دار می‌شویم!

از آشناییتان بگویید؟

قاضی‌مرادی: در محیط کار با هم آشنا شدیم و ازدواج کردیم.

وقاری: ما هر دو کار‌شناس دفترکل تربیت‌معلم بودیم. از سال ۵۶ که من به تربیت معلم منتقل شدم با محسن قاضی‌مرادی آشنا شدم و در دوران کار به دو دوست صمیمی تبدیل شدیم، به طوری که من همیشه در کار‌ها با ایشان به عنوان یک پیرمرد مشورت می‌کردم.

در چند کارتلویزیونی یا سینمایی با یکدیگر همبازی بودید‌؟

قاضی‌مرادی: یه چندتایی باهم کار کردیم. خوب خاطرم نیست.

وقاری: در اوایل کار، خیلی کم همبازی می‌شدیم، البته یادم می‌آید در سریال «نام پرنده‌ای که‌‌ رها شد» نقش خواهر و برادر را بازی کردیم، اما اولین سریالی که در نقش زن و شوهر بازی کردیم همسران بود. در سال‌های اخیر قبل از مریض شدن محسن تهیه‌کننده‌ها و کارگردان‌ها ما را به‌عنوان همسر پسندیدند و این اواخر کارهای زیادی را با هم بازی کردیم.

آدم احساساتی هستید؟

قاضی‌مرادی: وقتی به گذر عمر و خاطرات سال‌های گذشته نگاه می‌کنم همیشه گریه‌ام می‌گیرد البته اوج خوشحالی هم همین اشک شوق ریختن است و شاید گریه‌های من ناشی از این هم باشد.

وقاری: به نظر من ما هر دو بشدت آدم‌های احساساتی هستیم. هردویمان سر سفره هفت‌سین هر سال اشک از چشمانمان جاری می‌شود.

چه غذایی را بیشتر دوست دارید؟

قاضی‌مرادی: گرسنه باشم همه چیز می‌خورم اما در کل غذاهای شیرین را بیشتر دوست دارم.

وقاری: غذاهای ایرانی مثل قرمه‌سبزی. البته من هم غذاهای شیرین را بیشتر دوست دارم.

رنگ مورد علاقه‌تان چیست؟

قاضی‌مرادی: سبز روشن.

وقاری: بنفش.

حرفی با خوانندگان قاب کوچک دارید؟

قاضی‌مرادی: در این بازار آشفته خداروشکر که مردم ما را از یاد نبرده‌اند. ما هنرمندان هرچه داریم از این مردم است.

وقاری: خوشحالم از این‌که مردم همیشه نسبت به من و همسرم لطف داشتند و هیچ وقت حتی الان که بیکار هستیم ما را فراموش نکرده‌اند.
سایت سینما خبر
زمان آخرین مطلب این کاربر: 1229روز قبل
چهارشنبه 13/3/1394 - 22:43
alibeik51 ( تعداد مطالب : 650 ) ( تعداد نظرات : 85 )
مجید صالحی دوست داشتنی است و همیشه مهربان و خوش برخورد، سعی می کند که همواره ارتباط خود با اطرافیانش را به بهترین شکل مدیریت کند. حال شما در نظر بگیرید این آدمی که با اطرافیان و حتی کسانی که برای اولین بار آنها را می بیند، اینقدر مهربان است، در خانه و در رفتار با خانواده اش چطور است...



او این روزها علاوه بر این که به عنوان یک بازیگر، چهره ای محبوب در بین مردم است، به عنوان یک مرد خانواده نیز چهره ای محبوب در میان اعضای خانواده اش دارد. او همسری نمونه و پدری پرتلاش است که تمام سعی خود را بر این گذاشته از هر کاری که می تواند برای خوشبختی همسر و دوقلوهایش دریغ نکند و معتقد است که بسیار مدیون زحمات همسرش می باشد. آروین و حنا، دوقلوهای مجید صالحی هستند که هنوز یک ساله نشده اند، آنقدر شیرین و دوست داشتنی هستند و زمانی که برای عکاسی آمده بودند، همه ما را مجذوب خود کرده بودند. به مناسب روز پدر با او گفتگو کردیم.
حکایت مجید صالحی و دوقلوهایش

بیوگرافی


مجید صالحی بازیگر خوب کشورمان که کارهای طنز خوبی از او در خاطره مان مانده است، متولد 26 شهریور سال 1354 است... او فعالیت هنری خود را با بازی در نمایش دکتر جوشکار و تئاتر بعدی «آنتیگونه» آغاز و سپس به تلویزیون رفت و خیلی زود با شخصیت «مجید دلبندم» مشهور شد. اولین اثر سینمایی اش «یکی بود، یکی نبود» است. او بازیگری قابل اعتماد و البته پرطرفدار است. در تلویزیون سریال های زیادی بازی کرده که از مطرح ترین آنها می توان به قطار ابدی، سیب خنده، زیر آسمان شهر، پلیس جوان، کوچه اقاقیا، خوش رکاب، مرده متحرک، ترش و شیرین، سه در چهار، موج و صخره، باغ سرهنگ و مدینه اشاره داشت که البته باید اشاره داشت او چند سریال هم کارگردانی کرده است...

حکایت مجید صالحی و دوقلوهایش

پدران 8 سال دفاع مقدس

گاهی وقتی فرزندانم را در آغوش می گیرم به یاد بچه هایی می افتم که متاسفانه پدر خود را از دست داده اند و این من را اذیت می کند. زمانی که می بینم بچه هایم دست شان را به صورت غریزی به سمت من دراز می کنند واقعا برای کودکانی که پدر ندارند، افسوس می خورم و بهم می ریزم.

یاد 8 سال دفاع مقدس می افتم ک چقدر بچه ها و نوزادانی بودند که پدران شان را در آن ایام از دست دادند و جالب است که آن زمان از اینور و آنور می شنیدم که مثلا این بچه ها با سهمیه وارد دانشگاه شده اند و یا این که مثلا به فلان خانواده شهید، یخچال و وسایل دیگر داده اند و آن زمان تحت تاثیر صحبت های مردم من هم گ اهی با آنها همسو می شدم، ولی بعد از مدتی وقتی عمیق تر به این موضوع نگاه کردم، دیدم آن پدرها کسانی بودند که جان شان را در کف دست گرفتند و نه تنها برای زن  بچه خودشان، بلکه برای دفاع از تمام زن ها و بچه های این مرز و بوم، برای دفاع از اعتقادات پاک شان و برای دفاع از عزت و هموطنان خود شیهد شدند و حالا اگر هزاران سهمیه و وسیله زندگی به خانواده های آنها بدهیم، به هیچ وجه جای آن پدران عزیز را پر نخواهدکرد.

حکایت مجید صالحی و دوقلوهایش

اعترافات صادقانه من

هیچ وقت پیش از این که بچه هایم بدنیا بیایند راجع به پدرشدن فکر نکرده بودم باید صادقانه اعتراف کنم که الان مدت کوتاهی است که پدربودن را لمس، درک و باور کرده ام. من حتی تا یکی دو ماه پیش گاهی اسم پسرم را اشتباه می گفتم. به دلیل این که با دوست خوبم امیر جعفری رفت و آمد زیادی دارم و فرزند او (آئین) را خیلی دوست دارم و در تمام این سال ها به اسم او عادت کرده بودم. گاهی آروین رابه اشتباه آئین صدا می زدم و همسرم هم با لحنی خشن می گفت: «آروووووین...» جالب است که حتی گاهی پسرم را به اسم باجناقم صدا می زدم! از آن بدتر این که یکی دوبار به بچه هایم می گفتم «عمو جان بیا...» اصلا یادم می رفت که این ها فرزندان خودم هستند!!

حکایت مجید صالحی و دوقلوهایش

حس پدر بودن


این که بگویم پدربودن برای من چه حسی دارد باید بگویم که حس مسئولیت دارد، آن هم مسئولیتی سنگین. من تازه متوجه شدم که پدرها و مقام پدر در طول تاریخ چقدر مظلوم واقع شده و پدر چقدر جایگاه عزز و عجیبی داشته و دارد. من در این حس پدرشدن همیشه به یاد دوران کودکی خودم می افتم. درست زمانی که حدود 11 سال سن داشتم و پدرم را از دست دادم، ولی در آن زمان هرگز مسئولیتی که یک پدر در قبال خانواده اش داشت را درک نمی کردم، اما حالا متوجه می شوم که این حس و مسئولیت چقدر عجیب و سنگین است.

حکایت مجید صالحی و دوقلوهایش

از تهران خارج نمی شوم


بخش بیشتر یا بهتر بگویم 95 درصد کارهای بچه ها با همسرم می باشد. از تهیه غذا و شستشو و تمیزکاری گرفته تا دکتر و واکسن و تهیه وسایل و لباس و... اما من در تمام این مدت سعی کرده ام در کنارش باشم و در حد توان و بضاعت خودم به همسرم کمک کنم و اگر جایی کاری از دستم برآمده حتما انجام داده ام. گاهی مجبور بودم که سر کار بروم و حتی در این مدت کارهایی که در شهرستان بوده را قبول نکرده ام تا بتوانم بیشتر در خدمت خانواده باشم.

زمانی که بچه ها بدنیا آمدند اوخر کارم در سریال «مدینه» بود و بعد از پایان این سریال من تا حدود 2 ماه سر هیچ کاری نرفتم و  کلا در خانه بودم. حتی آقای مقدم و آقای سعید نعمت ا... برای بازی در سریال «میکائیل» از من دعوت کردند و با تماممیل و علاقه ای که برای بازی در این کار داشتم اما چون کار در شهرستان بود نتوانستم آن را قبول کنم و پیش از عید هم کار دیگری پیشنهاد شده که باز هم در شهرستان بود و من نرفتم... درواقع سعی کرده ام که در حد توان در کنار همسرم و البته بچه ها باشم و هرکاری که از دستم بر می آید انجام بدهم.

حکایت مجید صالحی و دوقلوهایش

راه افتادن یک موج اشتباه

من همیشه بچه ها را خیلی دوست داشتم و با بچه های دوستان، اقوام و نزدیکان همیشه رابطه خوبی داشتم، ولی در همان زمان می دیدم که پدرها و مادرهای آنها همیشه دنبال این هستند که اگر می خواهند چیزی برای فرزندشان بخرند، سعی می کنند گران ترین را بخرند! مثلا اگر یک پوشک 40 هزار تومانی و یک پوشک 70 هزار تومانی را موجود باشد، سعی می کنند آن 70 هزارتومانی را بخرند چون این موج غلط در ذهن ما ایجاد شده که «چیز گران بی علت نیست».

من همیشه این کار آنها برایم تعجب برانگیز بود ولی زمانی که خودم بچه دار شدم، دیدم که این موج به من هم سرایت کرده و اوایل دقیقا من هم، همین کار را می کردم ولی رفته رفته متوجه شدم که نباید روی این مسائل سختگیری داشت و می شود با خرید همان کالای یک مقدار ارزان تر، الباقی آن پول را برای آینده خود بچه ها سرمایه گذاری کرد تا خودشان در آینده از آن پول بهره برداری کنند.

حکایت مجید صالحی و دوقلوهایش

زحمت 10 برابر دوقلوها


بعضی ها فکر میک نند زحمت دوقلوها دو برابر یک بچه عادی است ولی واقعا 10 برابر است. ضمن این که دوقلوهای من همسان نیستند و یکی پسر با خصوصیات اخلاقی بسیار پسرانه و دیگری دختر با ناز و کرشمه های دخترانه و هرکدام هم، جنس رفتارها و حسادت های خودشان را دارند که از غریزه آنها نشأت می گیرد و نگه داشتن و هماهنگی کارهای آنها واقعا سخت است. مثلا یکی از آنها صبح زودتر از خواب بیدار می شود و دیگری دیرتر و برعکس شب ها یکی زودتر می خوابد و دیگری دیرتر و ا ین یعنی ما باید زمان خواب مان را با هردوی آنها هماهنگ کنیم.

از طرفی زمان غذاخوردن آنها با هم متفاوت است. گاهی لجبازی هنگام غذاخوردن باعث می شود که به دیگری هم سرایت کند و یا گریه یکی از آنها بعث گریه دیگری هممی شود. جنگ بر سر اسباب بازی هم که دیگر جای خود را دارد، حتی زمانی که برای هردوی آنها اسباب بازی مخصوص خودشان را می خری ممکن است که آن یکی اسباب بازی را بخواهند! حتی حالا که از 10 ماهگی گذشته اند و پدر و مادر و اطرافیان را می شناسند و تشخیص می دهد، محبت به آنها هم شکل جدیدی گرفته است. زمانی که یکی از آنها را بغل می کنی و با او بازی می کنی، دیگری طوری به تو نگاه می کند که دل آدم برایش کباب می شود و باید سریعا او را هم در آغوش بگیری.

حکایت مجید صالحی و دوقلوهایش

زحمات بی نهایت همسرم


تمام مسائلی که به آنها اشاره کردم صرفا به این دلیل بود که بدانید زحمت نگه داشتن دوقلوها چقدر زیاد است و در این بین واقعا همسرم به صورت 24 ساعته باید به بچه ها سریس بدهد. شب ها باید چندین بار از خواب بیدار شود تا به بچه ها غذا بدهد و سپس زحمت عوض کردن پوشک و شستشو و... رفته رفته هم به فصل گرما نزدیک می شویم و قطعا حمام کردن های هرروزه هم به این کارها اضافه می شود.

واقعا مدیون همسرم هستم چرا که بی نهایت در این مدت زحمت کشیده و تمام وقت به کارها و مسائل بچه ها رسیدگی کرده است، ولی با تمام این تفاسیر وقتی رشد و شیرینی بچه ها را می بینیم، خدا را شکر می کنیم که این بچه های نازنین را به ما هدیه داده است. درواقع تمام این سختی ها و کارها در مقابل شیرینی و جذابیت و لذتی که از وجود بچه ها می بریم، هیچ است.

حکایت مجید صالحی و دوقلوهایش

مدیریت در زندگی ما


من پیش از ازدواج حدود 4 سال تنها بودم و تنها زندگی می کردم، ولی ازدواج و وجود بچه ها زندگی من را از یک نفر به 4 نفر تغییر داد و خب قطعا چنین وضعیتی نیاز به مدیریت اقتصادی هم دارد و خوشبختانه همسرم هم در این موضوع بسیار کمک کرده است، همیشه سعی کرده ایم که خرج ها و خریدهای مان منطقی باشد و کالایی خریداری کنیم که کارآیی داشته باشند و حتی لباس هایی برای بچه ها بخریم که بتوانند بیشترین استفاده را از آنها ببرند. جلوی هزینه های اضافی را گرفته ایم و خدا را شکر شرایط هم خوب بوده و مثل آن ضرب المثل معروف است: «شرایط گاهی به مو رسیده ولی هیچ وقت پاره نشده».

ضمن این که خداوند روزی را می رساند و در زندگی مان خیر و برکت وجود داشته و من هم  سعی می کنم این محبت خداوند را فراموش نکنم و تمام تلاش خود را به کار بگیرم. در این بین هم واقعا دوست ندارم به خاطر این که درآمد بیشتری داشته باشم، تن به هر خفتی بدهم و در کارهای بد و بی ارزش بازی کنم چرا که نه همسرم به این موضوع راضی می شود و نه حتی بچه ها در آینده راضی خواهندشد! اما حتی روی مسائلی مانند سفرکردن سعی کرده ایم که در این مدت مدیریت داشته باشیم. مثلا به جای یک سفر خارج از ایران، از یک سفر داخلی همان قدر لذت برده ایم  شاد شده ایم.

حکایت مجید صالحی و دوقلوهایش

کنترل زمان توسط بچه ها


انسان از یک سنی که می گذرد یعنی از حدود 25-30 سالگی که عبور می کند زمان برایش به سرعت می گذرد و خیلی کنترلی روی زمان ندارد ولی تولد بچه و حضور فرزند در زندگی باعث می شود که گذر زمان کندتر شود و سرعت زندگی کنترل می شود، به خاطر این که شما منتظر تک تک لحظه هایی هستید که رشد فرزندتان را ببینید، از چهار دست و پا و سینه خیز رفتن گرفته تا راه افتادن، از دندان درآوردن گرفته تا خندیدن و حرف زدن و شما منتظر تمام این لحظه ها هستید تا از آنها لذت ببرید و این لحظات آنقدر زیبا و آرام است که دریچه ای جدید در زندگی شما باز می کند که بسیار لذت بخش است.

حکایت مجید صالحی و دوقلوهایش

وضعیت بد اقتصادی!


متاسفانه این روزها می بینم که شرایط اقتصادی خیلی از آدم ها در جامعه بد است و وقتی قرار است به رشد و افزایش جمعیت فکر کنیم، این شرایط اقتصادی بیشتر به چشم می آید. ما در کشوری زندگی می کنیم که پر از سرمایه های مختلف است و حق و لیاقت مردم ما خیلی بالاتر از این است که در حال حاضر دارند. هرچند در این بین تحریم ها و مشکلاتی که دیگر کشورها برای ما در سال های اخیر ایجاد کردند هم روی زندگی مردم تاثیر منفی گذاشته، ولی امیدواریم امسال که سال همدلی و هم زبانی دولت و ملت است با تلاش های دولت که در این مدت حداقل تورم را کنترل کرده است، وضعیت مالی و  اقتصادی مردم هم سروسامان بگیرد تا هیچ پدری شرمنده خانواده اش نباشد.

نمی دانم واقعا پرداخت 40 هزار تومان یارانه دردی از مردم دوا می کند یا خیر؟! ولی ای کاش این یارانه نبود و همان سوبسیدهای دولتی وجود داشت چون به نظرم بیشتر به درد زندگی مردم می آمد. متاسفانه گاهی هستند افرادی که به دلیل نداشتن پول و اوضاع بد مالی مجبور شده اند که بهترین روزهای زندگی خانوادگی شان مثل تولد فرزندان یا سالگرد ازدواج را فراموش کنند چرا که نمی توانند هدیه ای تهیه کنند و این واقعا دردناک است. نمی خواهم خیلی نگاه سمبلیک به این موضوع داشته باشم و بگویم کاشکی همه مردم از نظر مالی برابر بشوند چون غیرممکن است ولی امیدوارم که تمام کسانی که از نظر اقتصادی مشکل دارند، خداوند مشکلات آنها را حل کند و زندگی شان شکوفا شود.

حکایت مجید صالحی و دوقلوهایش

حساسیت یا وسواس؟


دوقلوهای من تا به امروز 2 بار کار حرفه ای را تجربه کرده اند (با خنده). یک بار برای برنامه نوروزی احسان علیخانی و بار دوم برای همین عکاسی مجله خانواده سبز و هر دو بار چون قرار بود که کار به صورت حرفه ای انجام شود، من حساسیت داشتم چون می خواستم خروجی کار خوب باشد. دوقلوها تا به حال برای عکاسی به آتلیه نرفته بودند و در ماه های اخیر هم اتفاقاتی افتاد که منجر شد تا بچه ها از جاهای شلوغ کمی ترس داشته باشند و گوشه گیر شدند، حساسیت های من برای این بود که تجربه خوبی ایجاد شود و حتی از این تجربه عکاسی، ما چیزهایی یاد گرفتم.

اصلا روی بچه ها وسواس ندارم اتفاقا آنقدر نگهداری آنها زحمت و خستگی داشته که وقتی اقوام و یا دوستان به ما سر می زنند، زود بچه ها را می دهیم به آنها که یک ساعت هم شده از بچه ها مراقبت کنند و ما استراحت کنیم.

در این مدت واقعا همه اقوام من و همسرم کمک زیادی به ما کردند و همیشه در کنارمان بودند مخصوصا خواهر همسرم و باجناقم آقای کامبیز دارابی که زحمت زیادی برای ما کشیدند و جا دارد تشکر ویژه ای از آنها داشته باشم. همچنین لازم است تا از دکتر محمد یاریگرروش، دکتر قاضی و دکتر شاه حسینی که در بیمارستان بهمن بارها برای دوقلوها، مزاحم این عزیزان شدیم، نیز نهایت تشکر و قدردانی را داشته باشم.

حکایت مجید صالحی و دوقلوهایش

کمک به خانواده دوقلوها مستحب است!!

همانطور که گفتم واقعا نگهداری از دوقلوها کار سختی است و خودم شخصا هرجا می بینم که کسی فرزند دوقلو دارد هر کمکی از دستم بربیاید برای او انجام می دهم چون می دانم چقدر سخت است. از همه مردم هم تقاضا دارم اگر در اطرافیان و دوستان و آشنایان خود کسانی را دارند که دوقلو دارند واقعا مستحب است که به آنها کمک کنند!! منظورم کمک مالی نیست، بلکه کمک کاری است حتی در حد یک ساعت نگهداری از بچه ها یا یک وعده مناسب غذا درست کردن... دیگر اگر کسی سه قلو داشته باشد که کمک به او از مستحب هم گذشته و واجب است. درواقع به نظرم همه ما وظیفه داریم که نسبت به اطرافیان خود هرکاری که می توانیم انجام دهیم و کمک کردن وظیفه انسان هاست.

مجله خانواده سبز

زمان آخرین مطلب این کاربر: 1229روز قبل
چهارشنبه 6/3/1394 - 19:7
raha52 ( تعداد مطالب : 977 ) ( تعداد نظرات : 49 )

نگار جواهریان، خوب بلد است آدم را غافلگیر کند + تصاویر



در کنار بحث درباره ی حضور چشم گیرش در پریدن از ارتفاع کم در این گفت و گو سعی کردیم به بخش های ناگفته ای از تجربه های گذشته گریز بزنیم، گرچه حرف های بسیاری نیز ناگفته ماند.

یک بار زن شهرستانی جوانی بود روی تخت بیمارستان که از شوهرش خجالت می کشید که بچه هایش را تنها گذاشته، بار دیگر عروسی بود سیاه پوش که با اقتدار بر صدر مجلس می نشست و حرف آخر را می زد. و جایی دیگر دختری بی قرار بود که علیه اراده ی مادرش عصیان می کرد. این بار اما زنی ست با جنینی مرده در شکم که در سکوت فقط نگاه می کند، به آدم ها، به عادت ها، به روزمرگی.

نگار جواهریان خوب بلد است آدم را غافلگیرکند. حتی در میانه ی گفت و گو با نقلی از وولف از متنی که خودت آن را ترجمه کرده ای ولی انگار او آن را زندگی کرده. نه این که تجربه ی ناکام نداشته (او و شهاب حسینی با آن چشم های همچنان هشیارشان در ساختن آن زوج ناتوان ذهنی کم و بیش ناکام بودند)، اما در وجودش جدیت و عزمی هست (و البته وسواسی در انتخاب نقش) که می تواند حتی به ناکامی هایش رنگی از تجربه ببخشد.

اخبار , اخبار فرهنگی,تصاویر نگار جواهریان,گفتگو با نگار جواهریان


در کنار بحث درباره ی حضور چشم گیرش در پریدن از ارتفاع کم در این گفت و گو سعی کردیم به بخش های ناگفته ای از تجربه های گذشته گریز بزنیم، گرچه حرف های بسیاری نیز ناگفته ماند، از جمله درباره ی حضورش در موقت و اعترافات ذهن خطرناک من (که در نوبت اکران امسال اند) و قندون جهیزیه (که هنوز دیده نشده). کم تر بازیگری را سراغ داریم که این گونه دقیق و بیرحم به تجربه هایش نگاه کند؛ به لحظه های بودن، و لحظه های نبودن اش، یا همان «زمان های پنبه ای».

رشته ی تحصیلی ات چی بود؟

تئاتر.

با توجه به ترجمه ها فکر می کردم زبان انگلیسی خوانده ای.

نه، طراحی صحنه خواندم، در دانشکده ی هنر و معماری دانشگاه آزاد. سال 80 رفتم دانشگاه و خیلی دیر هم فارغ التحصیل شدم. چون کار می کردم.

در دوره ی نوجوانی تصوری از بازیگرشدن داشتی؟ عشق بازیگری بودی؟

بله. چون قبل از دانشگاه بازیگری را شروع کردم. دوازده سالم بود که رفتم مدرسه ی هنر و ادبیات کودکان و نوجوانان. درواقع مدرسه نبود. یک دوره ی تئاتر دو سال و نیمه بود، برای بچه های بین هشت تا پانزده سال.

اخبار , اخبار فرهنگی,تصاویر نگار جواهریان,گفتگو با نگار جواهریان


این کلاس ها موازی با مدرسه بود؟

بله، از تابستان شروع کردم و بعد ادامه پیدا کرد. خیلی تئاتر دوست داشتم. با پدر و مادرم زیاد تئاتر رفته بودم. پدرم با این که مهندس راه و ساختمان است، قبلا به خاطر علاقه اش در مالکیت سینما تئاتر کوچک شریک بود. بابابزرگم هم از آن عشق سینماهای قدیمی بوده.

پس خانواده ات نسبت به هنر گارد نداشتند.

نه، اصلا. این طوری بود که من مدام می گفتم تئاتر خیلی دوست دارم. هیچ حرفی هم از بازیگری نبود. اسمم را نوشتند که تابستان بروم کلاس، و آن تابستان شد دو سال و نیم. از آن بیست نفر تابستان سیزده چهارده نفر ادامه دادند که البته هیچ کدام شان الان بازیگر نیستند. آن جا قضیه جدی شد و تمرکزم رفت روی بازیگری. من بچه ای خجالتی بودم. (با خنده) الان هم فکرنمی کنم غیرخجالتی باشم! ولی آن موقع بیش تر خجالتی بودم.

آن اوایل این حس را داشتم که خیلی به سختی بتوانی برخی ویژگی های طبقه ی اجتماعی ات را بگذاری کنار. به خصوص بعد از فیلم چند تار مو (ایرج کریمی)، آن جا خوب بودی، ولی داشتی نقش طبقه ی اجتماعی خودت را بازی می کردی. فکر می کردم این ته اش است.

می توانم بگویم که در همان دوره ی دو سال و نیمه، خودم هم حس می کردم خیلی از بچه ها بهتر از من اند، و یک دلیلش این بود که من تا حدی بچه سوسول به حساب می آمدم، کسی که خانه اش فلان جاست، مادرش می رساندش، در حالی که بقیه بیش ترشان اتوبوس و تاکسی سوار می شدند. و همان موقع بود که تصمیم گرفتم از خانه پیاده بروم مدرسه. می خواستم وارد نوعی از زندگی بشوم که طبقه ی اجتماعی ام در آن برجسته نشود. بعد هم که در پانزده سالگی تئاتر بازی کردم این نگاه هنوز بود، که «او بچه مرفه است!»

اخبار , اخبار فرهنگی,تصاویر نگار جواهریان,گفتگو با نگار جواهریان


فکر می کنم اولین و شاید مهم ترین مانعی که باید ازش عبور می کردی همین بوده. چون پیش فرضی وجود دارد، نه فقط در بازیگری، حتی در کارگردانی. نگاه می کنند ببینند بک گراند طبقاتی طرف چیست. انگار که از بچه پولدارها چیزی در نمی آید! اگر از طبقه ی زحمتکش و فقیر باشد (مثلا با بک گراند کیمیایی)، احتمال می دهند بااستعداد باشد. این پیش فرض ها را می شود حتی به نویسنده ها هم تعمیم داد. انگار تولستوی تنها استثنا بوده میان پولدارهای بااستعداد. آنگاه همه تیپیک باید ماکسیم گورکی می بودند!

و اولین تجربه ها که گذشت، مرا صدا کردند که زیر تیغ را بازی کنم و این پیش فرض این قدر زیاد بود که آقای هنرمند ازم پرسید: «خانه ای که درش به دنیا آمدی کجا بود؟» و من چون این قضیه را می دانستم، به جای این که بگویم «خیابان فرشته»، گفتم «مقصودبیک». مقصودبیک یک محله ی قدیمی نشین است چسبیده به فرشته. ولی حُسن اش این بود که اگر کسی اهل شمیران نبود این اسم را نمی شناخت!

باز هم آن قدر تقلب نکردی که بگویی «میدان شوش»!

نه، دروغ نگفتم. فقط یک ذره تقلب کردم! آخر می خواستند تصمیم بگیرند. فکر می کردند من زیادی لوکس ام!

اعتراف می کنم من هم این دید را داشتم. وقتی می آمدی دفتر مجله، فکر می کرم چه اصرار بیهوده ای دارد که بازیگر بشود! خب برود سراغ نوشتن!

پس این حق را داشتم که بنویسم!

اخبار , اخبار فرهنگی,تصاویر نگار جواهریان,گفتگو با نگار جواهریان


مشکل بازیگری ات مدل حرف زدن ات بود که توی چند تار مو به شکل اغراق آمیزی لوس بود. الان که فکر می کنم می بینم بین نقش دختر جنوب شهری من ترانه پانزده سال دارم و زن شهرستانی طلا و مس یک اتفاقی افتاده. بازی در من ترانه... خیلی عاریه ای ست. ولی یک دفعه در طلا و مس همه مان را شوکه کردی.

وقتی من ترانه... را بازی کردم، مدتی بود داشتم کار می کردم. تئاتر بازی کرده بودم. در آن دوره این حسی که می گویید از اطراف به ام منتقل می شد. یعنی از دوازده تا هفده سالگی این حس بود. انگار نمی توانستم خیلی بی پروا بپرم توی چنین نقشی و آنرا بازی کنم. دوم این که الان می دانم آدمی هستم که باید خیلی تمرین کنم و نقش را بفهمم. ولی برای آن نقش کوتاه سه سکانسه وقت کافی نبود که به دور و برم نگاه کنم و خودم را پیدا کنم.

این قدرها هم البته بد نیست.

خودم من ترانه... را فقط یک بار دیدم. حتما فیلم خوبی ست. منتها به همین دلیل دیگر نتوانستم فیلم را ببینم. حتی یادم است اخبارش را هم دنبال نمی کردم.

خودت می دانستی که در بازی است اتفاقی نیفتاده.

بله. حتی یادم است همان سال آقای کیانیان در مجله ی فیلم راجع به آن فیلم و راجع به تک تک ما نوشت. حتی یادم است آن یادداشت را توی مدرسه خواندم. ولی به هرحال من کاملا انکارش می کردم و می گفتم این کار به من مربوط نیست.

آن موقع می دانستی که دنبال چی هستی؟ می دانستی قرار است چه اتفاقی بیفتد؟

آره قطعا. مسیر از من ترانه... تا طلا و مس مثل مسیر از طلا و مس تا الان است. انگار در این مسیرها یک جور شمایل شکنی هست. آن موقع شمایل خود «نگار» بود که می گفتند بچه سوسول است. از طلا و مس به بعد پرسونای یک زن ستم کش و معصوم است.

اخبار , اخبار فرهنگی,تصاویر نگار جواهریان,گفتگو با نگار جواهریان


یعنی خود آن شخصیت طلا و مس بدل شد به یک شمایل تازه.

اره. خیلی جالب است که وقتی این همه سال این دید وجود داشت که «ابن بچه سوسول چی می گه؟»، بعد از طلا و مس بلافاصله گفتند: «ای بابا، چه قدر از این قش های مظلوم و معصوم و طبقه ی پایین بازی می کنه؟» چه قدر بدبخت؟ (خنده) و آن وسط نقش هایی مثل هیچ هم بوده که اصلا هم معصوم نبوده، ولی انگار بقیه همان چیزی را می بینند که دل شان می خواهد.

خب این تغییر چه قدرش شهود بود و چه قدرش تکنیک و تمرین و رفتن توی جامعه؟

فکر می کنم هردوش. تغییر مدل زندگی حتما بوده، نه به این معنی که آدم به حالت یک توریست برود میان مردم.

به خصوص در مورد طلا و مس، آن طور خجالت کشیدن روی تخت بیمارستان، جوری نیست که آدم فکر کند ابداع است.

خب خیلی ها می پرسند که آیا رفتن توی خانه ی یک روحانی، همسرش را دیدی؟ این طوری نه. ولی در همان دوره سعی کردم پیدا کنم با آدم های آن طبقه چی هامان مشترک است. مثلا یک عزیزخانمی داشتیم در فامیل مان که اتفاقا شوهرش روحانی بود ولی از یک طبقه ی متمول. دیدم او می تواند شبیه این شخصیت باشد. درواقع دیدم این فاصله آن قدرها هم که به نظر می رسد نیست. شاید عصبانی بودم که مرا «بچه سوسول» فرض کرده بودند. فکر می کردم واقعا چه قدر این فاصله عمیق است؟ شاید هم به قدری عمیق است که توانسته کمک کند که بهتر به شخصیت ها نگاه کنم.

الان داشتم فکر می کردم شما سه تا بازیگری که تقریبا هم سن هم هستید و با هم رقابت سالمی هم دارید هرسه بک گراند طبقاتی تان شبیه است و هر سه تا این مسیر را رفته اید، مسیر نقش آدم های یک طبقه ی دیگر را بازی کردن. هم ترانه، هم تو، هم باران. البته شاید روش بازی تان شبیه هم نباشد. مثلا باران خیلی راحت تیپ بازی می کند. یعنی ابایی ندارد که تیپ بازی کند. ترانه کم تر، و تو خیلی کم تر. تو اصولا مقاومت می کنی در مقابل تیپ بازی کردن و همیشه تلاشت را می کنی که خاص بودن شخصیت را وارد نقش بکنی، حتی اگر در فیلم نامه نباشد.

شاید هم یک نوع آگاهی ست در شخصیت. مثلا در «پسند» یه حبه قند یک آگاهی ست که شخصیت از همان ابتدا انگار پایان را دارد می بیند. این شاید برای آن فیلم خوب است، ولی ممکن است یک جاهایی خوب نباشد.

اخبار , اخبار فرهنگی,تصاویر نگار جواهریان,گفتگو با نگار جواهریان


به نظرم خیلی ربط دارد به این که این تلاش تو چه قدر توسط کارگردان و عوامل دیگر فیلم به رسمیت شناخته بشود. به نظرم آقای میرکریمی در یه حبه قند راه داده که این اتفاق بیفتد، ولی مثلا در ملبورن این اتفاق نیفتاده. در ملبورن به نظر می آید که نیاز فیلم تیپ است. بیش تر از ان نیست. و فضایی هم برای بیش تر از آن بازی کردن وجود ندارد. این جور وقت ها به نظر می رسد که داری بد بازی می کنی.

می فهمم. برای همین هم هست که وقتی برای ملبورن جایزه ی ماردل پلاتا گرفتم لذتش را خیلی نچشیدم. حتی سر بی خود و بی جهت هم بابت تحسین ها عصبانی بودم، چون آن نقش هم بیش تر تیپ است.

نه، آن نقش در بی خود و بی جهت تیپ نیست.

چرا، هست.

به نظر من که تیپ نیست. ولی مثلا اگر در امروز میرکریمی بازی می کردی، شاید فیلم بهتری می شد. چون نقش زن آن فیلم یک جور خاص بودن را لازم داشت.

من فیلم را ندیده ام.

آن جا زن کاملا تیپ شده. خب بعضی ها توی تیپ خوب اند. شاید اگر سهیلا گلستانی در ملبورن بازی می کرد خوب می شد.

خب نقش زن اعترافات ذهن خطرناک من تیپ است یا شخصیت؟

آن نقش خیلی لب مرز است. ظاهرش تیپ است ولی به نظرم تیپ نیست.

خب من واقعا فکر می کنم آن تیپ است.

نمی دانم. باید جداگانه راجع به اش حرف بزنیم.

الان وقتی از تیپ حرف می زنیم، داریم از یک چیز منفی حرف می زنیم؟

اخبار , اخبار فرهنگی,تصاویر نگار جواهریان,گفتگو با نگار جواهریان


نه، بگذار راحت صحبت کنم. به نظرم بازیگر خودش باید بداند توی چه نقش هایی خوب است. بعد البته باید توانایی هاش را هم افزایش بدهد. مثلا مریل استریپ به مرور توانایی هاش را افزایش داده. یک دوره ای در نقش های رئالیستی خوب بوده. همان نقش ها را بازی کرده، بعدتر نقش های خیلی تیپیک را هم عالی بازی کرده. مثل نقش اش در مرگ جایگزین می شود یا ژولی و جولیا.

خب این خیلی مربوط است به این که اصلا چرا من بازی می کنم. چون برای من جذابیت بازیگری در نوعی میل به فهمیدن است و این خواه ناخواه آدم را هل می دهد به سمت عمیق ترشدن. و عمیق تر شدن آدم را هل می دهد به سمت کاراکتر بازی کردن تیپی که توی فیلم نامه کاراکتر نیست. مثلا نقشم توی هیچ که هنوز دوستش دارم. توی فیلم نامه تیپ بود. می توانست کاراکتر نشود. ولی الان کاراکتر است. من و صابر ابر کلی حرف زدیم و کار کردیم که این زوج شخصیت بشوند و خود کاهانی هم استقبال کرد.

البته صابر ابر کاراکتر نشد. ولی خب شاید آن گریم اغراق آمیز هم دخیل بوده.

می خواهم بگویم شاید دلیلش این است که من همیشه این راه را می رویم. البته تازگی ها دارم فکر می کنم که باید راه برعکس را هم امتحان کنم. سر قندون جهیزیه علی ملاقلی پور سعی کردم راه برعکس را امتحان کنم. تشبیهش مثل این است که یک نقاشی زیرش طرح مدادی دیده بشود، یا فقط رنگ بگذاری و طرح مدادی ای در کار نباشد. برای من سخت است که طرح مدادی نباشد. نقش قندون جهیزیه خیلی بیش تر از همه ی نقش هایی که بازی کردم تیپ است.

خب نقش ات در طلا و مس هم تیپ بوده. چه اتفاقی درش افتاد؟

احتمالا همه ی این چیزهایی ست که گفتیم. اگر بازیگرش آن «بچه سوسوله» نبود و در تمام آن سال ها آن تصور در موردش وجود نداشت، شاید تیپ می شد. فکر نمی کنم حرف زدن از شیوه های عملی به درد کسی بخورد. همان طور که فکر نمی کنم شیوه های بقیه به درد من بخورد.

قرار نیست بقیه همان کار را بکنند. هرکسی باید مدل خودش را پیدا کند.

من معتقدم زمان های بیکاری هر بازیگری مستقیم منتقل می شود جلوی دوربین. اگر شش ماه بیکار است، این که توی آن شش ماه چه کار می کند، کاملا می آید جلوی دوربین. برای من که این شکلی است. ولی جالب است گفتن «مقصودبیک» به جای «فرشته» و بازی کردن زیر تیغ. بعد هم طلا و مس.

اخبار , اخبار فرهنگی,تصاویر نگار جواهریان,گفتگو با نگار جواهریان


توی زیر تیغ جلوه ی طلا و مس وجود ندارد. حداکثر یک حضور خنثی داری. ولی خب شاید همین که با چادر دیده شدی تاثیر داشته.

خب در قدمگاه هم با چادر بودم. ولی وقتی رفتم سر طلا و مس و آن چادر را سرم کردم، در نگاه آدم ها می دیدم که چه قدر خوشحال اند. فکر کنم این را می دیدند که چه قد خوب بلدم چادر سر کنم.

خب از کجا یاد گرفتی؟ با نگاه کردن یاد گرفتی؟

دارم سعی می کنم خودم را در حال نگاه کردن به یاد بیاورم. دقیق یادم نمی آید.

لهجه چی؟ آن که کاملا تمرین است دیگر.

آره، لهجه تمرین است.

طلا و مس اگر لهجه نداشت احتمالا خیلی لطمه می خورد، نه؟

اگر من بازی می کردم و لهجه نداشت شاید خیلی سخت تر می شد.

سه تا فیلم با فاصله های نسبتا کم بوده که در هر سه لهجه داشتی: طلا و مس، شبانه روز و یه حبه قند.

شبانه روز قبل از طلا ومس بود. ولی خب لهجه خیلی چیز خطرناکی ست، چون وقتی خوب است زیادی شنیده می شود. وقتی هم اشکال دارد، دیگر هیچ چیزی در بازی ات دیده نمی شود.

اخبار , اخبار فرهنگی,تصاویر نگار جواهریان,گفتگو با نگار جواهریان


یاد یک مثال افتادم. همه مان شنیده ایم که در روبان قرمز آقای کیانیان، حاتمی کیا را قانع کرده که شخصیت افغانی لهجه نداشته باشد. ولی آن شخصیت نابود شد. فصاحت بیان کیانیان در باوراندن آن شخصیت مشکل ایجاد کرد. می خواهم بگویم بعضی وقت ها لهجه می تواند خیلی کمک کند.

خیلی. ولی دردناک هم هست که فقط بابت لهجه ی خوب بگویند یک بازی خوب است.

لهجه چیزی ست که اضافه می شود به گریم. گریم هم می تواند خیلی مهم باشد.

بله، توی طلا و مس لهجه مهم بود. من خیلی تمرین کردم. حتی چند روزی رفتم مشهد ماندم. ولی بیش تر از لهجه به نظرم تاثیر خاطرات عزیزخانم بود.

به نظرم لهجه در این سه فیلم کمک کرده که از مدل چند تار مو جدا بشوی. و بعد از آن وقتی هم لهجه ای وجود نداشت، خودت توانستی باورکنی که مدل حرف زدن ات لزوما مال بچه ی خیابان فرشته نیست و چون خودت باور کردی، ما هم باور کردیم.

گفتم که فکر کردم به فاصله ی بین این طبقات، که چقدر است و چه کیفتی دارد.

مهم این بوده باور کنی که این مدل حرف زدن مال طبقه ی اجتماعی ات نیست. بلکه مال فردیت ات است. اگر مال فردیت ات است، می توانی برش داری و ببریش به میدان شوش.

دقیقا همین است.

مثلا توی هیچ یا بی خود و بی جهت دیگر این مدل حرف زدن اصلا دیگر منتسب به خیابان فرشته نیست. فقط هم لهجه نیست. این هم هست که شخصیت را تعریف بکنی با یک مدل نگاه، یا رفتار. توی بی خود و بی جهت مدل با آستین ها ور رفتن است، و حاضرجوابی.

الان که فکر می کنم می بینم جز در طلا و مس و این جا بدون من و درباره ی مریضی ها، خیلی کم پیش آمده به طور مستقیم رفته باشم برای مشاهده ی آدم ها. بیش تر سعی کرده ام به یاد بیاورم. همیشه درباره ی این شکل از تحقیق قضاوت بدی داشته ام.

اخبار , اخبار فرهنگی,تصاویر نگار جواهریان,گفتگو با نگار جواهریان


می ترسی مکانیکی بشود؟

می ترسم سطحی بشود.

در بچگی از این هایی نبودی که ادای این و آن را دربیاوری؟

اصلا.

برای همین است که دوست نداری تیپ بازی کنی؟ چون فکر می کنی یک چیزی از خودت باید در نقش باشد.

(با خنده) یا شاید یک کدام از آن ها که نمی خواهم باشم توی من هست! الان هم اگر بخواهم یک جوک تعریف کنم که لهجه داشته باشد بلد نیستم. احتمالا بانمکی های خودم را در جمع ها دارم، ولی این که بایستم یک عده را بخندانم، نه.

اصل ماجرا همین است که یک مدل حرف زدنی در تو بوده (هنوز هم هست)، که کافی ست این مدل حرف زدن را شیک تلقی کنی، تا دیگر نتوانی فکر کنی که این آدم می تواند طبیعی بازی کند. چه طوری شد که بعد از آن لهجه وقتی برگشتی به آن مدل حرف زدن، ما آن را پذیرفتیم؟

فکر می کنم تجربه ی عمیق زندگی کردن است، یا شاید به یادآوردن لحظات عمیق تر.

 

اخبار فرهنگی - مجله همشهری سینما 24

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 1234روز قبل
دوشنبه 21/2/1394 - 8:0
raha52 ( تعداد مطالب : 977 ) ( تعداد نظرات : 49 )
خلق، احساس درونی نافذ و پایداری است که روی درک و نگرش فرد نسبت به خودش و دیگران و محیطی که در آن زندگی می کند، اثر می گذارد اما خلق، نمود بیرونی هم دارد که معمولا از آن به عنوان عاطفه یاد می کنیم.


یک از این اختلال های خلقی اختلال دوقطبی (Bipolar) است که در آن بیماران دچار تغییرهای خلقی شدید به شکل افسردگی و شیدایی می شوند. سن شیوع بیماری حول و حوش 30 سالگی است. عواملی مانند اختلال در ترشح سروتونین، دوپامین و نوراپی نفرین در بروز آن دخالت دارند. عوامل اجتماعی، روان شناختی و استرس های زندگی نیز در شدت و ضعف این اختلال نقش دارند اما مشخصه اصلی اختلال دوقطبی، دوره شیدایی آن است. حملات شیدایی یا مانیا در خانم ها شایع تر است و حمله های افسردگی در مردان شیوع بیشتری دارد.

بیماری ونگوگ، ویرجینیا ولف و زتا جونز

انواع


دو نوع اختلال دوقطبی وجود دارد؛ نوع 1 و نوع 2. در اختلال دوقطبی نوع 1 دوره های شیدایی یا مانیا همراه یا بدون دوره افسردگی اساسی است ولی در اختلال دوقطبی نوع 2 بیمار حداقل یک دوره افسردگی را تجربه می کند که همراه با دوره نیمه شیدایی است.

علائم

منظور از دوره شیدایی، دوره یک هفته ای با خلق بالاست که در آن، فرد حداقل 3 مورد از این 7 مشخصه را داشته باشد:

•    افزایش مفرط خودبزرگ بینی
•    کاهش نیاز به خواب
•    پرحرفی
•    پرش افکار و از شاخه ای به شاخه دیگر پریدن که نمود آن در حرف زدن دیده می شود.
•    حواس پرتی
•    زیادشدن فعالیت های هدفمند برای رسیدن به هدف در زمینه های اجتماعی، تحصیلی یا جنسی
•    اشتغال مفرط به فعالیت های لذت بخشی مانند مسائل جنسی و...

اغلب بیماران در فاز شیدایی، دچار اختلال در عملکرد اجتماعی، کاری و ارتباط با دیگران می شوند. این علائم نشانه شدت بیماری است. تفاوت دوره شیدایی و نیمه شیدایی؛ مدت زمانی است که بیمار در مرحله خلق بالا قرار می گیرد. دوره شیدایی 7 روز و دوره نیمه شیدایی 4 روز است. البته دوره نیمه شیدایی خیلی خفیف تر از شیدایی است و باعث اختلال در عملکرد فرد نمی شود.

بیماری ونگوگ، ویرجینیا ولف و زتا جونز

عود


دوره های شیدایی در 45 درصد موارد عود می کند و اگر درمان نشود، 3 تا 6 ماه بهبود تدریجی و خود به خودی آن زمان می برد. میزان عود در همین دوره خیلی زیاد و به طور متوسط به 10 بار می رسد. گاهی اختلال دوقطبی از نوع تندچرخ است یعنی بیمار طی یک سال حداقل 4 دوره حمله خلقی را تجربه می کند. درمان، بهبود نسبی را 50 تا 60 درصد بالاتر می برد. درمان، قطعی نیست و بیماران همیشه باید تحت نظر پزشک باشند.

درمان

اولین گام، درمان دارویی برای بیماران است. اگر احساس کنیم بیمار در فاز شیدایی، رفتاری غیرعادی دارد که ممکن است به خودش آسیب بزند، بهتر است بستری شود تا با تحت نظر گرفتن بیمار و درمان دارویی از فاز حاد خارج شود. ابتدا با دارو خلق تثبیت و بعد از فروکش کردن مرحله حاد، درمان نگهدارنده آغاز می شود. همچنین بیماران نباید استرس داشته باشند. درمان های روان شناختی، حمایتی و گروهی هم برای بیماران کمک کننده است. در اختلال های دوقطبی، درمان باید خانوادگی باشد چون این  اختلال معمولا ژنتیکی است و 22 تا 25 درصد موارد بستگان درجه اول بیمار نیز به این اختلال مبتلا هستند.

بیماری ها

بعضی از بیماری ها مثل تومورهای مغزی، بیماری پارکینسون، بیماری ایدز، نشانگان کوشینگ، بیماری های تیروییدی، مصرف مواد مخدر مانند کوکائین، محرک ها، آمفتامین ها و مصرف داروها (بیشتر علائم افسردگی ایجاد می کنند تا شیدایی) علائم خلقی ایجاد می کنند که شباهت به اختلال دوقطبی دارد. بنابراین وقتی با شیدایی در بیمار مواجه شدیم، حتما باید این بیماری ها را نیز مدنظر داشته باشیم.

بیماری ونگوگ، ویرجینیا ولف و زتا جونز

حمایت


افرادی که به یکی از اختلال های روان شناختی مبتلا هستند، معمولا تنش ها و فشارهای روانی زیادی به خانواده، دوستان و... تحمیل می کنند اما خانواده ها باید در این مواقع صبور باشند و بدانند که بیماران مبتلا به اختلال روان مانند همه بیماران دیگر از قبیل بیماران دیابتی، سرطانی و... به حمایت و کمک نیاز دارند.

مبتلایان به اختلال روان مقصر نیستند و حمایت و کمک خانواده نقش بسیار موثری در روند بهبود آنها خواهدداشت. پس درباره اختلال روان شناختی عزیزتان اطلاعات کافی به دست آورید، او را در ادامه مراحل درمانی تشویق کنید، تنش را کاهش دهید و در مقابل او انعطاف داشته باشید. ارتباطتان را دوستانه تر و نزدیک تر کنید و به او اطمینان دهید همیشه در کنارش می مانید و از او حمایت خواهیدکرد.


ونسان ونگوگ

این نقاش افسانه ای که گران ترین نقاشی های جهان را کشیده است، شخصیتی غیرعادی داشت. هیچ اتفاق نظری در مورد وضعیت پزشکی ونگوگ میان کارشناسان وجود ندارد ولی برخی نظریه ها ابتلای وی به صرع، افسردگی و اختلال دوقطبی را اراده کرده اند. یک مجله روان پزشکی آمریکایی می گوید: «ونگوگ در ابتدای جوانی و زندگی از افسردگی در واکنش مبالغه آمیز به اتفاق های مختلف زندگی رنج می برده است ولی قطعا شواهدی روشن از ابتلای وی به اختلال دوقطبی در سوابق وی به چشم می خورد. آنچه در مورد این هنرمند بیشتر واضح است، دوره های طولانی و پایدار افسردگی در مقایسه با دوره های سرخوشی و شیدایی کوتاه و گذراست.»

بیماری ونگوگ، ویرجینیا ولف و زتا جونز


کری فیشر

پرنسس لیا در فیلم های سینمایی سه گانه جنگ ستارگان، تصویری اصیل از کری فیشر است. نویسنده کتاب های پرفروشی مثل «کارت پستال از لبه پرتگاه» و «تسلیم صورتی» در نوجوانی به مواد مخدر و الکل نیز آلوده شده بود. در دهه دوم عمر او، پزشکان بیماری اش را هیپومانیا (نیمه شیدایی) تشخیص داده بودند ولی خودش این تشخیص را باور نداشت و دارو مصرف نمی کرد، او در گفت و گو با یک مجله گفته بود: «پیش از اینکه بچه دار شوم، واقعا احساس می کردم این بیماری به من در کارم کمک می کند ولی با آمدن بچه و مصرف داروها دیگر احساس سابق را ندارم.»

بیماری ونگوگ، ویرجینیا ولف و زتا جونز


لیندا همیلتون

این هنرپیشه زن در نقش «سارا کانر» در فیلم «ترمیناتور» یا «نابودگر 2» معروف شد. او با خوددرمانی و استفاده از الکل سعی در تنظیم خلق خود داشت اما موفق نبود و ازدواج اش به دلیل نوسانات خلقی اش دچار مشکل شد. او با مراجعه نکردن به پزشک و 20 سال خوددرمانی و دست و پنجه نرم کردن با علائم بیماری بالاخره اعتراف کرد که به خاطر ترس از کاهش استعدادهای بازیگری اش داروهای تجویزشده پزشکان را مصرف نکرده است.

بیماری ونگوگ، ویرجینیا ولف و زتا جونز


ویرجینیا وولف

ویرجینیا وولف؛ نویسنده و رمان نویس مشهور انگلیسی از اختلال بای پولار یا دوقطبی رنج می برد. اولین حمله های بیماری در او بعد از مرگ مادر و خواهر ناتنی اش آشکار شد. در طول جنگ  جهانی بسیاری از دوستان خود را از دست داد و روحیه حساس و شکننده اش بیشتر آسیب دید تا اینکه در سن 59 سالگی وقتی که دوباره دچار حمله بیماری شد، افکار خودکشی در او شکل گرفت.

او قبل از مرگ نامه ای به همسر و خواهرش با مضمون «وداع با دنیا» نوشت. جسد او را 28 مارس سال 1941 از قعر رودخانه اوز در رادمال با جیب های پر از سنگ یافتند. لیتیوم قدیمی ترین دارو برای کنترل اختلال دوقطبی است. شاید اگر فقط 8 سال زودتر از مرگ ویرجینیا این دارو کشف شده بود، او دست به خودکشی نمی زد.

بیماری ونگوگ، ویرجینیا ولف و زتا جونز


ویو یان لی

او را بیشتر مردم با نام اسکارلت اوهارای فیلم برباد رفته می شناسیم. نام وی یک بار دیگر پس از دستگیری اش به خاطر نحوه ازدواج با لورنس اولیویه، بازیگر، بر سر زبان ها افتاد. به هر حال او به دلیل ابتلا به اختلال دوقطبی و انکار آن مشکلات بسیاری در زندگی حرفه ای و خانوادگی پیدا کرد و در نهایت همین مشکلات، زندگی خانوادگی اش را نابود کرد. در مستند شبکه جهانی بی بی سی، شریدان مولی دوست ویو یان لی گفت: «در زندگی روزمره او هیچ جایی برای قرص، درمانگاه و مراجعه به پزشک وجود نداشت.»

بیماری ونگوگ، ویرجینیا ولف و زتا جونز


کاترین زتا جونز

این هنرپیشه برنده جایزه اسکار در سال 2000 با مایکل داگلاس ازدواج کرد. او کنار همسرش در مبارزه با سرطان حنجره که در سال 2010 برای داگلاس تشخیص داده شده بود، ماند. زتاجونز که مادر دو فرزند است، در آوریل 2011 در مصاحبه با رسانه ها اعلام کرد که دچار اختلال دوقطبی است و مدتی نیز برای مداوا در یک مرکز بیمارستانی روان پزشکی بستری بوده است.

بیماری ونگوگ، ویرجینیا ولف و زتا جونز


جین پائولی

این خبرنگار و مجری معروف شبکه ان بی سی آمریکا، تجربه متفاوتی از دوره های افسردگی و سرخوشی داشته است. او ابتدا گمان می کرد این عارضه مصرف داروهای استروییدی است که برای درمان کهیر خود استفاده می کند ولی با مراجعه به پزشکان مشخص شد دچار اختلال دوقطبی است: «من از اینکه با بیان بیماری خود سعی در انگ زدایی از مبتلایان به این بیماری دارم، خوشحالم و امیدوارم نسل آینده راحت تر با بیماری های روان پزشکی کنار بیاید.»


شیناد او کانر

این خواننده ایرلندی که در دهه 70 به خاطر آهنگ هایش که البته جایزه گرمی را هم بردند مورد توجه بود، در دهه دوم زندگی اش از افسردگی رنج می برد. بیماری افسردگی وی شدیدتر شد تا جایی که به افکار خودکشی رسید. شیناد در 37 سالگی در برنامه گفت و گو محور اپرا وینفری حاضر شد و گفت که از سال 2007 با تشخیص بیماری دوقطبی کنار آمده است. اون گفت: «شما نمی توانید باور کنید که به چه بهانه هایی گریه می کردم ولی بعد از استفاده از دارو شانس دوباره ساختن زندگی خود را یافتم.»

بیماری ونگوگ، ویرجینیا ولف و زتا جونز


ماریت هارتلی

این هنرپیشه برنده جایزه امی (معادل اسکار برای فیلم های تلویزیونی)، در دهه 70 میلادی هنرپیشه بسیاری از آگهی های تبلیغاتی پرخرج بود. پدر، مادر و عمومی او هر 3 با خودکشی به زندگی خود خاتمه داده بودند. هارتلی در سال 1994 با داشتن افکار خودکشی تحت درمان افسردگی قرار گرفت. صحبت از بیماری های روان پزشکی برای هارتلی بسیار دشوار بود تا اینکه با شرکت در برنامه پربیننده تلویزیونی درباره بیماری خود گفت.

او با شرکت در برنامه های متعدد اجتماعی، فرهنگی و هنری به اهمیت مراجعه به پزشک و مصرف کردن داروهای تجویزی سعی دارد این شعار را جا بیندازد که: «در مداوای بیماری تان عجول نباشید و تا پیدا شدن آثار داروهایی که پزشکتان تجویز کرده صبر کنید و درمان را قطع نکنید.»

بیماری ونگوگ، ویرجینیا ولف و زتا جونز
هفته نامه سلامت
زمان آخرین مطلب این کاربر: 1234روز قبل
شنبه 19/2/1394 - 18:5
raha52 ( تعداد مطالب : 977 ) ( تعداد نظرات : 49 )
من جدی ام؛ خیلییی جدی!
نیما شعبان نژاد، بازیگر نقش نیما، کجوک، بایرام و ... در خندوانه، این روزها به یکی از چهره های شاخص تلویزیونی تبدیل شده. او در گفتگویی درباره تغییرات حضورش در سری جدید برنامه، روابطش با مردم در جامعه، آینده حرفه ای بازیگری و ... صحبت های جالبی کرده است.


تعداد بروبچه های تئاتری که با یک برنامه، سریال یا فیلم جلوی دوربین قرار گرفته اند و در مدت کوتاهی توانسته اند مخاطبان فراوانی دست و پا کنند کم نیست.

نیما شعبان نژاد و سری جدید «خندوانه»

از امیر جعفری که چند سال پیش به عنوان بازیگر کمدی با «بدون شرح» به تلویزیون آمد و در مدت زمان کوتاهی به یکی از بازیگران مطرح تلویزیون و بعد سینما بدل شد تا بهنام تشکر و هومن برق نورد و ... حالا انگار نوبت نیما شعبان نژاد است؛ بازیگری که از سری اول «خندوانه» با کاراکترهای «نیما»، «کجوک»، «بایرام» و ... در کنار رامبد جوان قرار گرفت و جنس خاصی از کمدی را با این تاکشوهای تلویزیونی به مردم معرفی کرد؛ کاراکتری که لودگی نمی کند، بالا و پایین نمی پرد، شوخی های الکی و بی ادبی برایش تعریف نشده و خلاصه بامزگی هایی در شکل و شمایل خودش دارد.

نیما در مدت زمانی وتاه، به یکی از شخصیت های محبوب تلویزیونی بدل شد و بعد از پایان سری اول، استقبال ها برای اینکه حتما در سری دوم هم حضور داشته باشد به شدت بالا رفت تا جایی که این روزها در سری دوم این برنامه، محبوبیت او میان مخاطبان تا قد و قواره خود رامبد هم بالا رفته.

در سری جدید «خندوانه» به نظر می رسد نقش نیما یک جورهایی با سری قبل فرق کرده. این تفاوت طبق برنامه ریزی و تصمیم قبلی بود یا برای خودتان اتفاق جدیدی افتاده که تصمیم گرفته اید یک مقدار متفاوت تر ظاهر شوید؟

- چون خیلی ها الان تازه دارند برای اولین بار مخاطب برنامه می شوند و ممکن است کاراکتر نیما را نشناسند، ما نمی توانیم یکمرتبه دُز شدیدی از موقعیت های طنز را وارد برنامه کنیم. برای همین باید یک مقدار کم کم این شوخی ها را تزریق کنیم. البته خودم هم یک مقدار فرق کردم. خب آن موقع ها ریلکس بودم الان ریلکس تر شدم.

نیما شعبان نژاد و سری جدید «خندوانه»

از چه نظر؟


- اگر چند قسمت اخیر را دیده باشید، نیما خیلی کول و خسته و راحت تر شده. البته این جنس بازی سخت تر هم هست. هم باید دوربین را پیدا کنی هم بنشینی راحت چای بخوری و ... در واقع دنیای بیرون را کاملا بیاوری داخل استودیو. انگار مردم هم متوجه شده اند این جنس بازی دیگر ادا نیست، برای همین هم تا وقتی من می آیم برایم دست می زنند که البته این اصلا خوب نیست.

چون در این صورت وقتی با ورود من، تماشاچی ها دست می زنند مخاطبان می دانند که باید منتظر باشند تا یک موقعیت کمدی از من ببینند ولی در سری پیش اینطوری نبود. همه می دانستند که قرار است بیایم اما یک عنصر غافلگیرکننده ای وجود داشت که الان از بین رفته.

مگر این دست زدن ها برنامه ریزی شده نیست؟


- نه اصلا. آنها وسط ضبط دست می زنند و آن وقت کات دادن و تکرارش سخت ترین کار دنیاست. چون وقتی پیچت شل شود کل موتور باز شده. وقتی موقعیت لو برود دیگر برایشان خنده دار نیست. بعد مجبور می شوم یک بداهه دیگر روی بداهه قبلی بیاورم و خنده هایشان تصنعی می شود.

گفتید یکسری از مردم تازه مخاطب خندوانه شده اند؛ منظوران این است که یکسری جدیدی از مخاطبان به خاطر تعریف ها و تمجیدهای دیگران تازه تصمیم گرفته اند به جمع مخاطبان این برنامه اضافه شوند و حالا با حجم بالای شوخی ارتباط برقرار نمی کنند؟


- خیلی ها شنیده بودند چنین برنامه ای وجود داشته و حالا تصمیم گرفته اند ببینند. خیلی ها هم که اصلا دسترسی به شبکه نسیم نداشتند. الان که شبکه دارد سراسری می شود خب طبیعتا مخاطبان هم چندین برابر می شوند. خیلی ها منتظرند ببینند نیما کی بوده که اینقدر اسم در کرده و حالا با یک انتظار بالا یا حتی گارد می نشینند پای برنامه.

برای همین هم فکر کردیم نیما باید به تدریج به آنها معرفی شود و باید یک مقدار آرام آرام پیش برویم و روندمان را با کسی که قرار است قضاوت کند، تنظیم کنیم. قرار شد کاراکتر چتر را آرام آرام بیاوریم، ابتدای امر رامبد عصبی نشود و کنار بیاید و کم کم تغییر کند.

نیما شعبان نژاد و سری جدید «خندوانه»

همانطور که گفتید الان بین مخاطبان خندوانه الان اینطور جا افتاده که نیما یک کاراکتر بامزه است. چه الان و چه همان موقع که سری اول تمام شد خیلی ها در صفحه اینستاگرام خندوانه، رامبد جوان یا حتی خود شما مدام درخواست می کردند که در سری جدید نیما حتما باید باشد اگرنه مزه ندارد. این صفت بامزگی از چه زمانی سر و کله اش پیدا شد؟

به هر حال کاراکتر نیما با خیلی از کاراکترهای کمدی که در تاکشوهای مختلف شاهدش بودیم فرق می کند؛ مثل آنها لودگی نمی کند، بالا و پایین نمی پرد، بی ادب نیست و خلاصه برای خودش یک تعریف جدیدی آورده است؛ تعریفی که شاید با تعریف و سلیقه بسیاری از مردم از یک کمدین خیلی تفاوت دارد و باید کم کم به آنها شناسانده می شد.


- خب به هر حال از ابتدا برنامه ریزی کرده بودیم که نیما کم کم و سر فرصت بین مردم جا باز کند.

چه زمانی بازخوردها به شما نشان داد که حالا می توانید با خیال راحت برای کاراکتر نیما برنامه های جدید طراحی کنید؟


- خودم هیچ وقت بازیگر کمدی نبودم اما کمدی را می شناسم و دنبال می کنم. اوایل سری اول، بعد از اینکه جلسه گذاشتیم و فکر کردیم پرسوناژ باید چطور باشد و چقدر از پررویی و خجالت در آن وجود داشته باشد، رامبد بهم گفت روی همین فرمان برو جلو. از یک جایی خودم تصمیم گرفتم تصویر بیرونی ام را کارتونی و بامزه ببینم.

آنجا دقیقا نقطه عطف ارتباط با طرفدار بود. آنجا بود که تماشاچی می خندید و موقعیت کمدی را می فهمید. از زمانی که خودم فهمیدم کاراکتر کارتونی اش درست است و جواب می دهد. در واقع می خواستم یک شخصیت گوگولی توی ذهنم طراحی کنم که اگر کسی دوست داشته باشد بتواند بیاید لپم را بکشد.

تقابل میان دو شخصیت در یک کار کمدی، تا به حال بارها دیده شده. مثلا در «پاورچین» میان مهران مدیری و جواد رضویان یا در «ساعت خوش» میان سعید و خان دایی و حتی خیلی قدیمی تر اوستا و عبدلی و .... یک نفر نقش عاقل تر را دارد و دیگری مدام حماقت هایی از خودش نشان می دهد و همه چیز را خراب می کند. می توانیم بگوییم تقابل میان نیما و رامبد یک جورهایی در ادامه همان روابط کمدی قدیمی است؟

- آره از این مثال ها زیاد است اما به نظرم در هیچ کدام شان شبیه اتفاقی که بین من و رامبد در خندوانه وجود دارد کار نشده. در کارهایی که شما می گویید همیشه یکی از دست آن یکی حرص می خورد و مردم می خندند اما اینجا اصلا شبیه آنها نیست. اتفاقا فکر می کنم دلیل استقبال مردم هم همین است که این شباهتی به آنها ندارد. به خاطر اینکه اینجا رامبد جوان از دست من حرص می خورد اما در عین حال می خندد، آنها اما هیچ وقت از دست کسی که حرص شان داده است نمی خندند.

نیما شعبان نژاد و سری جدید «خندوانه»

دقیقا می خواستم راجع به همین تفاوت صحبت کنید.


- پرسوناژ نیما کلا لج درآر دوست داشتنی است. آدم لوده ای نیست. پرسوناژ نیما ظاهرش آدمی نیست که احمق باشد. اکت اینطوری ندارد که خودش را افلیج کند، مردم بخندند. من اصلا مخالف این نوع کمدی هستم. آمدم با تمام محدودیت های تلویزیون که با هیچ اقلیمی نمی شود شوخی کرد و دست روی هر اقلیمی بگذاری، صدای یکی درمی آید، کجوک را در یک دنیای فانتزی ساختم و بعدا فهمیدم یک شهری به اسم کجوک وجود دارد.

اینطور نبود که بخواهید از ترس اینکه مبادا شبیه آن کارهای قبلی شود یک مقدار تفاوت ایجاد کنید؟

- نه اصلا، چون در این صورت رامبد اجازه نمی داد. من خودم هم آدم مقلدی نیستم. اصلا کمدی ایران هیچ وقت برای من جذاب نیست چون کمدی ما یک مرز باریی با لودگی دارد که من اصلا نمی فهمم.

هیچ وقت نترسیدید این مرز بین کمدی و لودگی را اشتباه بروید و یک جاهایی تعریف این دو با هم اشتباه شود؟


- نه زیاد، فقط ممکن است جایی که شعر می خوانیم چنین اتفاقی بیفتد اما باز هم سعی می کنیم اینطوری نشود. مثلا یک بار می آیم آهنگ اسکورپیوتز می خوانم یک بار چیز دیگر.

نیما شعبان نژاد و سری جدید «خندوانه»

خیلی از مخاطبان همچنان لودگی و شوخی های سخیف را بیشتر می پسندند. هنوز هم فیلم های کمدی سخیف به اصطلاح زیر شونه تخم مرغی که در سوپرمارکت ها عرضه می شوند فروش دارند و سریال های به شدت سطح پایین کمدی هنوز هم برای خیلی ها جالب است؛ مخصوصا اینکه خندوانه در شبکه نسیم پخش می شود.

این شبکه اگر خندوانه را نداشته باشد سایر آثار کمدی اش چندان فاخر نیست. از هاونگ و شکرآباد بگیرید تا نسیم استان ها و ... بنابراین بخشی از مخاطبان خندوانه آنهایی هستند که این برنامه ها را هم دنبال می کنند و دوست دارند. حالا شایداصلا با چنین سطح شوخی و کمدی ارتباط برقرار نکنند.


- خب کم کم سطح سلیقه بالا می رود. چندس ال قبل خودمان را می کشتیم تا چند نفر را پیدا کنیم بیایند تئاتر ببینند اما الان اصلا اینطور نیست. انگار لباس پوشیدن متفاوت، تئاتر رفتن، گالری رفتن، کافه رفتن و ... مد شده.

باز هم نمی توانیم به همه آن را تعمیم بدهیم. کمدی های سخیف هنوز هم مخاطبان زیادی دارند.

- بله اما هر کمدین یا کارگردان کمدی خودش باید جای خودش را تعیین کند. من به هیچ قیمت حاضر نیستم به سمت لودگی بروم. بعضی از کمدین ها حاضرند در ازای چند میلیون، ه رکاری را قبول کنند و آخر سر به جایی می رسند که اصلا لایقش نبوده اند. می دانید من چقدر پیشنهادهای با پول های زیاددارم؟

مثلا می گویند n میلیون بهت می دهیم دو ساعت بیا اینجا در فلان همایش شرکت کن. این پول ها خیلی از دردها را می تواند دوا کند اما اصلا برای من نیست. اینها یک مقدار آزاردهنده است. باید مدام مقابل این درخواست ها بایستی و مدام نه بگویی تا بفهمند اینکاره نیستی.

پس این حقیقت دارد که اسم کمدی هنوز هم در ذهن بسیاری تولیدکننده ها با همان لودگی مترادف است. وقتی اسمت کمدین باشد طبیعتا از تو درخواست می شود که به این سمت و سو هم سوق پیدا کنی.

- متاسفانه در ایران همه کمدین ها روی پیشانی شان مهر خورده. می ترسم برای من هم چنین اتفاقی بیفتد. بعد از سری اول هر چه پیشنهاد داشتم کمدی بود و من اصلا نمی خواهم کمدی صرف کار کنم چون اگر قرار باشد مردم اسم نیما شعبان نژاد را به عنوان کمدین بشناسند و برچسب کمدی به هم بخورد یک مقدار فرار کردن از آن سخت است.

منتظرم مزه یک فیلم درام را حس کنم و در سینمای روشنفکری کاری انجام دهم، بعدا اگر قرار باشد کار کمدی انجام دهم آن وقت برایش برنامه ریزی دیگری دارم. نمی خواهم از فضای کارهای قبلی روشنفکری ام در تئاتر دور شوم.

نیما شعبان نژاد و سری جدید «خندوانه»

اصلا اتفاق عجیبی نست. مثلا همین امیر جعفری که الان یکی از مهمترین بازیگران آثار سینمایی جدی است با سریال «بدون شرح» از تئاتر به تلویزیون آمد و تا مدت ها همه گمان می کردند او فقط یک کمدین است اما کم کم با بازی در نقش های جدی توانست روی دیگر بازیگری اش را نمایان کند.


- راستش از یک طرف تلویزیون خیلی بی رحم است و از طرف دیگر من خیلی آدم پیگیر و پررابطه ای نیستم. شاید اگر چاپلوس بودم خیلی زودتر از اینها به تلویزیون می آمد، چهره می شدم. ولی خب نبودم. در کاراکترم نبوده که بروم با این کارگردان دوست بشوم، دم آن یکی را ببینم یا خیلی کارهای دیگر. اصلا بلد نیستم. هنوز فکر می کنم اگر خوب باشی می آیند دنبالت دیگر.

شما به نسبت بسیاری از بازیگران کمدی که به تلویزیون می آیند و با یک سریال چهره می شوند. شانس بیشتری هم دارید. چون به هر حال برخلاف فیلم یا سریال، تاکشویی مثل خندوانه به شما این امکان را می دهد که کاملا رو در روی مردم قرار بگیرید. مدام قوت و ضعف کارتان را توسط نظراتی که در اینستاگرام می گذارند متوجه می شوید و می دانید مردم از چه جنبه هایی خوششان می آیدو از کدام ابعاد شخصیتی نیما زیاد لذت نمی برند.

این بازخوردها مدام وجود دارد و شما هر روز می توانید وضعیت تان را میان مردم رصد کنید. از طرف دیگر این ارتباط رو در رو قطعا مشکل هایی هم به همراه دارد. خیلی ها فکر می کنند در واقعیت هم نیما همیشه همان کمدینی است که نشان می دهد.


- مردم وقتی من را می بینند متوجه می شوند چطوری هستم. یکسری ها هم متاسفانه فرهنگ معاشرت با بازیگر را ندارند و این آزاردهنده است؛ مخصوصا اینکه من آدمی نیستم که خودم را بگیرم. از قدیم فکر می کردم خب این چه منطقی است که بازیگران آنقدر خودشان را می گیرند؟ ولی می بینم که واقعا اینطوری است. آنقدر آدم را در مضیقه می گذارند که آدم سختش می شود برود یک ناهار بخورد. مدام پچ پچ پشت سرت می کنند اما نمی آیند جلو تا معاشرت کنند.

شوخی هم می کنند؟


- نه واقعا نشده. مثلا شده که یکی بیاید جلو بگوید «یه بار بگو ببخشید» ولی چون واقعا جدی ام ادامه پیدا نکرده. البته آنقدر هم جدی نیستم که طرف بهش بربخورد. فکر می کنم باید از یک جایی به بعد واقعا پرسوناژ نیما را عوض کنم چون همه فکر می کنند من همان کاراکتر کارتونی نیما هستم اما اگر واقعا آنطوری باشم که خانواده ام باید پرتم کنند بیرون. اشتباه از اول بود. باید اسم این پرسوناژ را یک چیز دیگر می گذاشتیم. درست است که هر سری با یک شغل می آمدم و اسمی برایش انتخاب می کردم اما الان یک فکر دیگری برایش دارم که کم کم وصل شود به کاراکتر اصلی منی که آن نیما را ساختم؛ برای اینکه من اصلا شبیه نیما نیستم، دارم فقط آن را بازی می کنم.

30 هزار فالور در سه چهار ماه

این روزها یکی از نشانه های شهرت بازیگران را می شود از روی تعداد فالورهایشان در ایستاگرام فهمید. یکی از رفتارهای مهم اجتماعی مردم این است که بلافاصله بعد از اینکه از بازی یک بازیگر خوش شان بیاید می دوند توی اینستاگرام و سریع فالواش می کنند و شروع می کنند به کامنت گذاشتن و ...

نیما شعبان نژاد و سری جدید «خندوانه»

خلاصه اینکه درباره نیما شعبان نژاد هم این مسئله صادق است. او نزدیک به 30 هزار فالور دارد و هر کدام از پست هایش نزدیک به چهار، پنج هزار لایک می خورد.

جالب اینجاست که می گوید اصلا قبل از خندوانه، اینستاگرام نداشته و در طول دو سه ماه یکمرتبه تعداد فالورهایش به این اندازه رسیده. جالب تر اینکه نیما در اینستاگرامش هم اصلا عکس های جالب و خنده دار از خودش منتشر نمی کند و همه عکس هایش جدی است.

از او می پرسیم چرا آنقدر تلاش می کند نشان دهد جدی است، می گوید: «اتفاقا دقیقا خودمم. اصلا تلاش نمی کنم. هیچ وقت از بچگی توی عکس هایم نخندیدم. توی یک خانواده عکاس باشی بزرگ شدم. پدربزرگم رییس صنف عکاس ها بود و مادرم عکاس است. از بچگی دوربین و عکس را دیدم. از عکس حالم به هم می خورد. واسه همین هم پیجم کم کار است.»

برخوردهای استثنایی مردم


دلش نمی خواهد چهره ای که در خندوانه از خودش به نمایش گذاشته به عنوان یک مهر روی پیشانی اش باشد. از او می پرسیم که دیگر بازی در خندوانه راضی اش نمی کند؟ می گوید: «زیاد جذابیتی برایم ندارد. منظورم برنامه نیست. این شهرت، عکس گرفتن و ... برایم جذاب نیست. خود مردم کاری می کنند که دیگر دوست شان نداشته باشی. خیلی تلخ است که همه چیز را مردم از بازیگر می خواهند. تا وقتی هستی دوستت دارند، وقتی نباشی کسی سراغت را نمی گیرد. خود من سه ماه نبودم چندتا از فن پیج هایم را حذف کردند.»

به هر حال کسی که به واسطه یک تاکشوی کمدی شبانه معروف می شود، باید پی خیلی از مسائل را به تنش بمالد؛ از جمله اینکه مردم شاید در خیابان هرگونه برخوردی با او داشته باشند؛ مثل همین خاطره ای که نیما از مواجهه اش با مردم برایمان تعریف کرد: «چند وقت پیش داشتم با هدفون توی پارک می دویدم که یک نفر دستم را گرفت. یکهو جیغ زدم.

برگشت به خانمی که آنطرف تر ایستاده بود، گفت: «دیدی دیدی خانم، دیدی گفتم نیماست!» اصلا هم کاری به من نداشت. حتی ببخشید هم نگفت. همانطور که دستم را گرفته بود من را با خودش کشید برد یک گوشه تا لوکیشن عکس را برایم انتخاب کنند. مرد می گفت اینجا خوبه؟ خانمش می گفت نه رضا اینجا نه، بریم اونور.

دوباره می گفت نه اینجا هم خوب نیست بریم اونورتر. قشنگ باهام مثل لوازم صحنه برخورد می کردند. من فقط ایستاده بودم و نگاه می کردم. می گفتم خب الان کجا بیایم؟ می گفت بیا بیا اونور نه نه اینور. قشنگ بیست و پنج دقیقه طول کشید.»
 
روزنامه هفت صبح
زمان آخرین مطلب این کاربر: 1234روز قبل
سه شنبه 15/2/1394 - 14:30
  • تعداد رکورد ها : 1982
x