ملاقات با خدا
توسط : tavabam

 

 

 

بنام خداوند بخشنده و مهربان

که بخشش را به بندگان خود یاد داد


در ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

تو ای بنده من، عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم ... با عشق، خدا

او همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود.

در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!

پس نگاهی به کیف پولش انداخت و فقط مقداری پول داشت، اما با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند.

در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به او گفت: خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟

او جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. 
مرد گفت: بسیار خوب خانم، متشکرم و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، او انگاردرد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت بدنبال آنها دوید: آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید.

وقتی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کُتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.

 وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت.

 

همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد: بنده مهربان خدا، از پذیرایی خوبت و کُت زیبایت متشکرم ... با عشق ، خدا


داریوش دوسرانی (tavabam)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com



دوشنبه 12/7/1395 - 16:5
پسندیدم 0
UserName