داستان راستان 36

 

در خانه اُمّ سلمه

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 آن شب را رسول اكرم در خانه «ام سلمه» بود. نیمه هاى شب بود كه ام سلمه بیدار شد و متوجه گشت كه رسول اكرم در بستر نیست. نگران شد كه چه پیش آمده حسادت زنانه او را وادار كرد تا تحقیق كند. از جا حركت كرد و به جستجو پرداخت. دید كه رسول اكرم در گوشه اى تاریك ایستاده، دست به آسمان بلند كرده اشك مىریزد و مىگوید: «خدایا! چیزهاى خوبى كه به من داده اى از من نگیر، خدایا! مرا مورد شماتت دشمنان و حاسدان قرار نده، خدایا! مرا به سوى بدیهایى كه مرا از آنها نجات داده اى برنگردان، خدایا! مرا هیچگاه به اندازه یك چشم برهم زدن هم به خودم وامگذار». شنیدن این جمله ها با آن حالت، لرزه بر اندام ام سلمه انداخت، رفت در گوشه اى نشست و شروع كرد به گریستن، گریه ام سلمه به قدرى شدید شد كه رسول اكرم آمد و از او پرسید: «چرا گریه مىكنى؟». چرا گریه نكنم! تو با آن مقام و منزلت كه نزد خدا دارى، این چنین از خداوند ترسانى، از او مىخواهى كه تو را به خودت یك لحظه وانگذارد، پس واى به حال مثل من. «اى ام سلمه! چطور مىتوانم نگران نباشم و خاطرجمع باشم، یونس پیغمبر یك لحظه به خود واگذاشته شد و آمد به سرش آنچه آمد»(1).   

 

 

*********************  (1). بحار، ج 6، (باب: مكارم اخلاقه و سیره و سننه)  

 

پنج شنبه 8/11/1394 - 10:2
پسندیدم 0
UserName