داستان راستان 34

 

درخت خرما

  

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 سمرة بن جندب، یك اصله درخت خرما در باغ یكى از نصارا داشت. خانه مسكونى مرد انصارى كه زن و بچه اش در آن جا به سر مىبردند. هماندم در باغ بود. سمره گاهى مىآمد و از نخله خود خبر مىگرفت، یا از آن خرما مىچید. و البته طبق قانون اسلام، «حق» داشت كه در آن خانه رفت و آمد نماید و به درخت خود رسیدگى كند. سمره هر وقت كه مىخواست برود از درخت خود خبر بگیرد، بى اعتنا و سرزده داخل خانه مىشد و ضمنا چشم چرانى مىكرد. صاحبخانه از او خواهش كرد كه هر وقت مىخواهد داخل شود، سرزده وارد نشود. او قبول نكرد. ناچار صاحبخانه به رسول اكرم شكایت كرد و گفت: این مرد سرزده داخل خانه من مىشود، شما به او بگویید بدون اطلاع و سرزده وارد نشود تا خانواده من قبلاً مطلع باشند و خود را از چشم چرانى او حفظ كنند. رسول اكرم، سمره را خواست و به او فرمود: «فلانى از تو شكایت دارد، مىگوید تو بدون اطلاع وارد خانه او مىشوى و قهرا خانواده او را در حالى مىبینى كه او دوست ندارد. بعد از این اجازه بگیر و بدون اطلاع و اجازه داخل نشو»، سمره تمكین نكرد. فرمود: «پس درخت را بفروش»، سمره حاضر نشد. رسول اكرم قیمت را بالا برد، باز هم حاضر نشد. بالاتر برد، باز هم حاضر نشد، فرمود: «اگر این كار را بكنى، در بهشت براى تو درختى خواهد بود» باز هم تسلیم نشد. پاها را به یك كفش كرده بود كه نه از درخت خودم صرف نظر مىكنم و نه حاضرم هنگام ورود به باغ از صاحب باغ اجازه بگیرم. در این وقت رسول اكرم فرمود: «تو مردى زیان رسان و سختگیرى و در دین اسلام زیان رساندن و تنگ گرفتن وجود ندارد»(1). بعد رو كرد به مرد انصارى و فرمود: «برو درخت خرما را از زمین درآور و بینداز جلو سمره».

رفتند و این كار را كردند. آنگاه رسول اكرم به سمره فرمود: «حالا برو درختت را هرجا كه دلت مىخواهد بكار»(2).

  

 

******************* 

(1). «اَنَّكَ رَجُلٌ مُضارُّ وَلا ضَرَرَ وَلا ضِرار»

 (2). وسائل ج 3، كتاب الشفعه (باب: عدم جوازالا ضرار بالمسلم) ص 329، حدیث 1، 3 و 4.  

 

پنج شنبه 8/11/1394 - 9:55
پسندیدم 0
UserName