داستان هائی از زندگانی زندگانی حضرت علی (ع) 613

 

 میثم همراز شبانه على (ع )

 میثم تمار نقل مى كند شبى از شبها مولایم على (علیه السلام ) مرا با خود به صحراى بیرون كوفه برد تا این كه به مسجد جعفى رسید آنگه رو به قبله كرد و چهار ركعت نماز خواند و پس از سلام ، نماز و تسبیح ، دستهایش را به دعا باز كرد و گفت : خدایا چگونه بخوانمت ؟ در حالى كه نافرمانى كرده ام و چگونه نخوانمت ؟ كه تو را شناخته ام و دلم خانه محبت توست دستى پر گناه و چشمى پر امید به سویت آوردم ... و سپس به سجده رفت و صورت بر خاك نهاده و صد بار گفت : العفو! العفو! برخاست و از آن سجده بیرون رفت من نیز در پى آن حضرت بودم تا به صحرا رسیدیم آنگاه پیش پاى من خطى كشید و فرمود مبادا كه از این خط بگذرى ...! آنگاه مرا همان جا گذاشت و خود رفت ، شبى تاریك بود پیش خود گفتم : مولایم را چرا تنها گذاشتم ؟ او دشمنان بسیارى دارد اگر مساءله اى پیش آید پیش خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم چه عذرى خواهم داشت ؟ هر چند كه بر خلاف دستور اوست ولى در پى او خواهم رفت تا ببینم چه مى شود رفتم و رفتم تا او را بر سر چاهى یافتم كه سر در داخل چاه كرده و دیدم با چاه سخن مى گوید حضور مرا حس كرد و پرسید كیستى ؟ عرض كردم میثم . فرمود: مگر به تو دستور ندادم كه از آن خط فراتر نیایى ؟ عرض كردم : چرا مولاى من ، لیكن از دشمنان نسبت به شما و جانتان ترسیدم و دلم طاقت نیاورد، آن گاه پرسید از آنچه گفتم چیزى هم شنیدى ؟ گفتم نه مولاى من و حضرت اشعارى را خطاب به من به این مضمون خواند: در سینه ام اسرارى است كه هر گاه فراخناى سینه ام احساس تنگى مى كند زمین را با دست كنده و راز خویش را با زمین مى گویم ...(1) ·         و فى الصدر لبانات نكت الارض بالكف و ابدیت لها سرى

·         اذا ضاق لها صدرى و ابدیت لها سرى و ابدیت لها سرى

 

************

 

1) سفینةالبحار، ج 2، ص 525

.

 

شنبه 25/7/1394 - 14:3
پسندیدم 0
UserName