داستان راستان 28

 

در سرزمین منابِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ مردمى كه به حج رفته بودند، در سرزمین «مِنى» جمع بودند، امام صادق علیه السلام و گروهى از یاران، لحظه اى در نقطه اى نشسته از انگورى كه در جلوشان بود، مىخوردند. سائلى پیدا شد و كمك خواست. امام مقدارى انگور برداشت و خواست به سائل بدهد. سائل قبول نكرد و گفت: به من پول بدهید امام گفت: «خیر است، پولى ندارم» سائل ماءیوس شد و رفت. سائل بعد از چند قدمى كه رفت پشیمان شد و گفت: پس همان انگور را بدهید. امام فرمود: خیر است، آن انگور را هم به او نداد». طولى نكشید سائل دیگرى پیدا شد و كمك خواست. امام براى او هم یك خوشه انگور برداشت و داد. سائل انگو را گرفت و گفت: سپاس خداوند عالمیان را كه به من روزى رساند. امام با شنیدن این جمله او را امر به توقف داد و سپس هر دو مشت را پر از انگور كرد و به او داد. سائل براى بار دوم خدا را شكر كرد. امام باز هم به او گفت: «بایست و نرو»سپس به یكى از كسانش كه آنجا بود رو كرد و فرمود: «چقدر پول همراهت هست؟» او جستجو كرد، در حدود بیست درهم بود، به امر امام به سائل داد. سائل براى سومین بار زبان به شكر پروردگار گشود و گفت: سپاس منحصرا براى خداست، خدایا! منعم تویى و شریكى براى تو نیست. امام بعد از شنیدن این جمله، جامه خویش را از تن كند و به سائل داد. در اینجا سائل لحن خود را عوض كرد و جمله اى تشكرآمیز نسبت به خود امام گفت. امام بعد از آن دیگر چیزى به او نداد و او رفت.

یاران و اصحاب كه در آنجا نشسته بودند گفتند: ما چنین استنباط كردیم كه اگر سائل همچنان به شكر و سپاس خداوند ادامه مىداد، باز هم امام به او كمك مىكرد، ولى چون لحن خود را تغییر داد و از خود امام تمجید و سپاسگزارى كرد، دیگر كمك ادامه نیافت.(1)

  

 

 

**********  (1). بحارالانوار، ج 11، حالات امام صادق، ص 116.

 

چهارشنبه 15/7/1394 - 9:56
پسندیدم 0
UserName