داستان راستان 21

 

غزالى و راهزنان

   بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ «غزالى» دانشمند شهیر اسلامى، اهل طوس بود (طوس قریه اى است در نزدیكى مشهد). در آن وقت ؛ یعنى در حدود قرن پنجم هجرى، نیشابور مركز و سواد اعظم آن ناحیه بود و دارالعلم محسوب مىشد. طلاب علم در آن نواحى براى تحصیل و درس خواندن به نیشابور مىآمدند. غزالى نیز طبق معمول به نیشابور و گرگان آمد و سالها از محضر اساتید و فضلا با حرص و ولع زیاد كسب فضل نمود. و براى آن كه معلوماتش فراموش نشود و خوشه هایى كه چیده از دستش نرود، آنها را مرتب مىنوشت و جزوه مىكرد. آن جزوه ها را كه محصول سالها زحمتش بود، مثل جان شیرین دوست مىداشت. بعد از سالها، عازم بازگشت به وطن شد. جزوه ها را مرتب كرده در توبره اى پیچید و با قافله به طرف وطن روانه شد. از قضا قافله با یك عده دزد و راهزن برخورد. دزدان جلو قافله را گرفتند و آنچه مال و خواسته یافت مىشد، یكى یكى جمع كردند. نوبت به غزالى و اثاث غزالى رسید. همین كه دست دزدان به طرف آن توبره رفت، غزالى شروع به التماس و زارى كرد و گفت: غیر از این، هرچه دارم ببرید و این یكى را به من واگذارید. دزدها خیال كردند كه حتما در داخل این بسته متاع گرانقیمتى است. بسته را باز كردند. جز مشتى كاغذ سیاه شده چیزى ندیدند. گفتند: اینها چیست و به چه درد مىخورد؟ غزالى گفت: هرچه هست به درد شما نمى خورد، ولى به درد من مىخورد. به چه درد تو مىخورد؟ اینها ثمره چند سال تحصیل من است. اگر اینها را از من بگیرید، معلوماتم تباه مىشود و سالها زحمتم در راه تحصیل علم به هدر مىرود. راستى معلومات تو همین است كه در اینجاست بلى. علمى كه جایش توى بقچه و قابل دزدیدن باشد، آن علم نیست، برو فكرى به حال خود بكن. این گفته ساده عامیانه، تكانى به روحیه مستعد و هوشیار غزالى داد. او كه تا آن روز فقط فكر مىكرد كه طوطى وار از استاد بشنود و در دفاتر ضبط كند، بعد از آن در فكر افتاد كه كوشش كند تا مغز و دماغ خود را با تفكر پرورش دهد و بیشتر فكر كند و تحقیق نماید و مطالب مفید را در دفتر ذهن خود بسپارد.

غزالى مىگوید: «من بهترین پندها را كه راهنماى زندگى فكرى من شد، از زبان یك دزد راهزن شنیدم»(1)

  *******************  

(1). غزالى نامه، ص 116.

 

 

پنج شنبه 9/7/1394 - 10:58
پسندیدم 0
UserName