داستان راستان 20

 

 بازارى و عابر   

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 مردى درشت استخوان و بلند قامت كه اندامى ورزیده و چهره اى آفتاب خورده داشت و زد و خوردهاى میدان جنگ یادگارى بر چهره اش گذاشته و گوشه چشمش را دریده بود، با قدمهاى مطمئن و محكم از بازار كوفه مىگذشت. از طرف دیگر، مردى بازارى در دكانش نشسته بود. او براى آنكه موجب خنده رفقا را فراهم كند، مشتى زباله به طرف آن مرد پرت كرد. مرد عابر بدون اینكه خم به ابرو بیاورد و التفاتى بكند، همان طور با قدمهاى محكم و مطمئن به راه خود ادامه داد. همینكه دور شد یكى از رفقاى مرد بازارى به او گفت: هیچ شناختى این مرد عابر كه تو به او اهانت كردى كه بود؟. نه، نشناختم! عابرى بود مثل هزارها عابر دیگر كه هر روز از جلو چشم ما عبور مىكنند، مگر این شخص كه بود؟ عجب! نشناختى این عابر همان فرمانده و سپهسالار معروف، «مالك اشتر نخعى» بود. عجب! این مرد مالك اشتر بود؟! همین مالكى كه دل شیر از بیمش آب مىشود و نامش لرزه بر اندام دشمنان مىاندازد؟ بلى مالك خودش بود. اى واى به حال من! این چه كارى بود كه كردم الا ن دستور خواهد داد كه مرا سخت تنبیه و مجازات كنند. همین حالا مىدوم و دامنش را مىگیرم و التماس مىكنم تا مگر از تقصیر من صرف نظر كند. به دنبال مالك اشتر روان شد. دید او راه خود را به طرف مسجد كج كرد. به دنبالش به مسجد رفت، دید به نماز ایستاد. منتظر شد تا نمازش را سلام داد. رفت و با تضرع و لابه خود را معرفى كرد و گفت: من همان كسى هستم كه نادانى كردم و به تو جسارت نمودم.

مالك: «ولى من به خدا قسم! به مسجد نیامدم مگر به خاطر تو؛ زیرا فهمیدم تو خیلى نادان و جاهل و گمراهى، بى جهت به مردم آزار مىرسانى. دلم به حالت سوخت، آمدم در باره تو دعا كنم و از خداوند هدایت تو را به راه راست بخواهم. نه، من آن طور قصدى كه تو گمان كرده اى در باره تو نداشتم»(1)

  

 

**************

 

(1). سفینة البحار، ماده «شتر»، نقل از مجموعه ورام.

 

 

پنج شنبه 9/7/1394 - 10:51
پسندیدم 0
UserName