ارزش عشق: روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساس ها كنار هم به خوبي و خوشي زندگي
توسط : MCLAREN
ارزش عشق:

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساس ها كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند .هر كدام به روش خود مي زيست.

دانايي به گفت :"هر چه .زودتر اين جزيره را ترك كنيد ،زيرا به زودي آب ،اين جزيره را مي گيرد و اگر بمانيد غرق خواهيد شد".

تمام احساس ها با دستپاچگي قايق هاي خود را از انبار بيرون آوردند و تعميرش كردند و پس از عايق كاري و اصلاح پارو ها منتظر روز حادثه

شدند .

همه چيز ازيك طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايق شدند و پاروزنان جزيره را ترك كردند .در اين

ميان "عشق" هم سوار بر قايقش شده بود ، اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده

بودند و "وحشت" را نگه داشته بودند ونمي گذاشتند كه سوار بر قايقش شود. "عشق" به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و

"وحشت" ،زنداني شده،سپرد. آن ها همگي سوار شدند وديگرجايي براي "عشق" نماند. قايق رفت و "عشق" تنها در جزيره ماند .

جزيره لحظه به لحظه زير آب مي رفت و "عشق" تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا "ترس" جزيره را ترك كرده بود ، اما

نياز به كمك داشت . فرياد زد و از همه احساس ها كمك خواست ، اول كسي جوابش را نداد . در همان نزديكي دوستش "ثروتمندي" را ديد

و گفت :"ثروتمندي"عزيز به كمك كن .

"ثروتمندي" گفت : متاسفم ، قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جايي براي تو نيست . "عشق" رو به "غرور" كرد و گفت :مرا نجات مي

دهي ؟؟ "غرور به او پاسخ داد : هرگز ..تو خيس هستي و مرا خيس مي كني . "عشق رو به سوي غم كرد و گفت :اي دوست عزيز مرا

نجات بده .اما غم گفت : متاسفم دوست خوبم ، من به قدري غمگينم كه ياري كمك به تو را ندارم ، بلكه خودم احتياج به كمك دارم.

در اين بين "خوشگذراني" و بيكاري" از كنار "عشق" گذشتند ولي عشق هرگز از ‌آنان كمك نخواست ! از دور "شهوت" را ديد و به او گفت:

آيا به من كمك مي كني ؟ "شهوت " پاسخ داد: البته كه نه..!! سال ها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري !! ..يادت هست هميشه مرا

تحقير مي كردي؟همه مي گفتند تو از من برتري!!.. از مرگت خوشحال خواهم شد! "عشق" نمي توانست "نااميد" شود،رو به سوي

خداوند كرد و گفت:خدايا تو مرا نجات بده... ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد زد :نگران نباش ،تو را نجات خواهم داد.

"عشق" به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگهدارد و بيهوش شد. پس از بهوش آمدن ، با تعجب خود را روي قايق "دانايي"

يافت. آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساس ها

امتحانشان را پس داده بودند. "عشق" برخاست و به دانايي سلام كرد و از او تشكر كرد ."دانايي" پاسخ سلامش را داد و گفت :من

"شجاعتش" را نداشتم كه به نجات تو بيايم. "شجاعت" هم كه قايقش دور از من بود ونمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند. تعجب

ميكنم كه تو بدون من و "شجاعت" چطور به نجات "وحشت" و حيوانات رفتي؟؟ هميشه مي دانستم كه در تو نيرويي هست ، كه در هيچ

كدام از ما نيست .تو لايق فرماندهي همه احساس ها هستي. "عشق" تفكر كرد و گفت:بايد بقيه را هم پيدا كنم و با هم به سمت جزيره برويم

ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟

دانايي گفت : "زمان"بود!!

"عشق" با تعجب پرسيد: "زمان"؟!!..

"دانايي" لبخندي زد و گفت: بله "زمان" چون فقط "زمان" است كه مي تواند بزرگي و ارزش "عشق" را درك كند.


يکشنبه 22/3/1384 - 12:21
پسندیدم 0
UserName