داستان راستان 16

 

على و عاصم

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 على علیه السلام بعد از خاتمه جنگ جمل (1) وارد شهر بصره شد. در خلال ایامى كه در بصره بود، روزى به عیادت یكى از یارانش، به نام «علاء بن زیاد حارثى» رفت. این مرد، خانه مجلل و وسیعى داشت. على همینكه آن خانه را با آن عظمت و وسعت دید، به او گفت: «این خانه به این وسعت، به چه كار تو در دنیا مىخورد، در صورتى كه به خانه وسیعى در آخرت محتاجترى! ولى اگر بخواهى مىتوانى كه همین خانه وسیع دنیا را وسیله اى براى رسیدن به خانه وسیع آخرت قرار دهى به اینكه در این خانه از مهمان، پذیرایى كنى، صله رحم نمایى، حقوق مسلمانان را در این خانه ظاهر و آشكارا كنى، این خانه را وسیله زنده ساختن و آشكار نمودن حقوق قرار دهى و از انحصار مطامع شخصى و استفاده فردى خارج نمایى».

علاء: یا امیرالمؤمنین! من از برادرم عاصم پیش تو شكایت دارم

 

 

پنج شنبه 26/6/1394 - 12:24
پسندیدم 0
UserName