داستان هائی از زندگانی زندگانی حضرت علی (ع) 590

 

صداى شیطان

 روزى حسن بصرى خدمت امیرالمؤ منین (علیه السلام ) كه كنار شط فرات بود ظرفى را پر از آب نموده و قدرى از آن را آشامید و بقیه آن را روى زمین ریخت . عى (علیه السلام ) فرمود: در این كار اسراف نمودى زیرا آب را، بر زمین ریختى و بر روى آب نریختى ، حسن بصرى از روى اعتراض گفت : شما خون مسلمین را بر زمین مى ریزى اسراف نمى كنى ، من به این مقدار آب اسراف نمودیم ؟حضرت فرمود: اگر من در ریختن خون مسلمین اسراف مى كردم چرا به آنها كمك نكردى و جزء شورشیان با من جنگ نمودى ؟ حسن گفت : من آماده جنگ شده بودم لباس و سلاح هم پوشیدیم تا با شامیان همراه شوم همین كه از منزل بیرون آمدم هاتفى از آسمان صدا زد! قالت و مقتول در جهنم هستند لذا از تصمیم خود منصرف شدم . حضرت فرمود: راست گفتى او برادرت شیطان بود.

 

چهارشنبه 25/6/1394 - 14:12
پسندیدم 0
UserName