داستان هائی از زندگانی زندگانی حضرت علی (ع) 588

 

غریبى با غریبه اى نشسته

 روایت شده هنگامى كه امام حسن و امام حسین علیهم السلام و همراهان ؛ از دفن بدن مطهر پدرشان به سوى كوفه باز مى گشتند كنار ویرانه اى پیرمرد بینوا و نابینایى را دیدند كه پریشان بود و خشتى زیر سر نهاده و گریه مى كرد از او پرسیدند، تو كیستى ؟ و چرا نالان و پریشان هستى ؟ او گفت : من غریبى بینوا هست در اینجا مونس و غمخوارى نداریم یكسال است كه من در این شهر هستم هر روز مرد مهربان و غمخوارى دلسوز نزد من مى آمد و احوال مرا مى پرسید و غذا به من مى رسانید و مونس مهربانى من بود ولى اكنون سه روز است او نزد من نیامده است و از حال من جویا نشده است . گفتند: آیا نام او را مى دانى ؟ گفت : نه . گفتند: آیا از او نپرسیدى كه نامش چیست ؟ گفت : پرسیدم ولى فرمود: تو را با نام من چكار، من براى خدا از تو سرپرستى مى كنم . گفتند: اى بینوا! رنگ و شكل او چگونه بود؟ گفت : من نابینایم نمى دانم رنگ و شكل او چگونه بود. گفتند: آیا هیچ نشانى از گفتار و كردار او دارى ؟ گفت : پیوسته زبان و به ذكر خدا مشغول بود وقتى كه او تسبیح و تهلیل مى گفت : زمین و زمان و در دو دیوار با او همصدا و همنوا مى شدند وقتى كه كنار من مى نشست مى فرمود: مسكین جالس مسكینا: غریب جالس غریبا؛ درمانده اى با درمانده اى نشسته و غریبى همنشین غریبى شده است ! حسن و حسین علیهم السلام و محمد حنفیه و عبدالله بن جعفر؛ آن مهربان ناشناخته را شناختند؛ به روى هم نگریستند و گفتند: اى بینوا! این نشانه ها كه بر شمردى نشانه هاى باباى ما امیرمؤ منان على (علیه السلام ) است . بینوا گفت : پس او چه شده كه در این سه روز نزد ما نیامده ؟ گفتند:

اى غریب بى نوا شخص بدبختى ضربت بر آن حضرت زد و او به دار باقى شتافت و ما هم اكنون از كنار قبر او مى آئیم بینوا وقتى كه از جریان آگاه شد خروش و ناله جانسوزش بلند گردید، خود را بر زمین مى زد و خاك زمین را به روى خود مى پاشید و مى گفت : مرا چه لیاقت كه امیرمؤ منان (علیه السلام ) از من سرپرستى كند؟ چرا او را كشتند؟حسن و حسین علیهم السلام هر چه او را دلدارى مى دادند آرام نمى گرفت . آن پیر بى نوا به دامن حسن و حسین علیهم السلام را چسبید و گفت : شما را به جدتان سوگند شما را به روح پدر عالیقدرتان ، مرا كنار قبر او ببرید. امام حسن (علیه السلام ) دست راست او و امام حسین (علیه السلام ) دست چپ او را گرفتند و او را كنار مرقد مطهر على (علیه السلام ) آوردند، او خود را به روى قبر افكند و در حالى كه اشك مى ریخت مى گفت : خدایا من طاقت فراق این پدر مهربان را ندارم تو را به حق صاحب این قبر جانم را بستان دعاى او به استجابت رسید و هماندم جان سپرد امام حسن و امام حسین علیهم السلام از این حادثه جانسوز گریستند و خو شخصا جنازه آن پیرمرد را غسل داده و كفن كردند. نماز بر جنازه او خواندند و او را در حوالى همان روضه پاك به خاك سپرده اند. 

 

 

چهارشنبه 25/6/1394 - 14:9
پسندیدم 0
UserName