داستان راستان 10

 

اعرابى و رسول اكرم

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

 عربى بیابانى و وحشى، وارد مدینه شد و یكسره به مسجد آمد تا مگر از رسول خدا سیم و زرى بگیرد. هنگامى وارد شد كه رسول اكرم در میان انبوه اصحاب و یاران خود بود. حاجت خویش را اظهار كرد و عطایى خواست. رسول اكرم چیزى به او داد، ولى او قانع نشد و آن را كم شمرد، به علاوه سخن درشت و ناهموارى بر زبان آورد و نسبت به رسول خدا جسارت كرد. اصحاب و یاران،سخت در خشم شدند و چیزى نمانده بود كه آزارى به او برسانند، ولى رسول خدا مانع شد. رسول اكرم بعدا اعرابى را با خود به خانه برد و مقدار دیگرى به او كمك كرد، ضمنا اعرابى از نزدیك مشاهده كرد كه وضع رسول اكرم به وضع رؤسا و حكامى كه تا كنون دیده شباهت ندارد و زر و خواسته اى در آنجا جمع نشده. اعرابى اظهار رضایت كرد و كلمه اى تشكرآمیز بر زبان راند. در این وقت رسول اكرم به او فرمود: «تو دیروز سخن درشت و ناهموارى بر زبان راندى كه موجب خشم اصحاب و یارن من شد. من مىترسم از ناحیه آنها به تو گزندى برسد، ولى اكنون در حضور من این جمله تشكرآمیز را گفتى، آیا ممكن است همین جمله را در حضور جمعیت بگویى تا خشم و ناراحتى كه آنان نسبت به تو دارند از بین برود؟» اعرابى گفت: «مانعى ندارد». روز دیگر اعرابى به مسجد آمد، در حالى كه همه جمع بودند، رسول اكرم روبه جمعیت كرد و فرمود: «این مرد اظهار مىدارد كه از ما راضى شده آیا چنین است؟» اعرابى گفت: «چنین است» و همان جمله تشكرآمیز كه در خلوت گفته بود تكرار كرد. اصحاب و یاران رسول خدا خندیدند. در این هنگام رسول خدا رو به جمعیت كرد و فرمود: «مثل من و این گونه افراد، مثل همان مردى است كه شترش رمیده بود و فرار مىكرد، مردم به خیال اینكه به صاحب شتر كمك بدهند فریاد كردند و به دنبال شتر دویدند. آن شتر بیشتر رَم كرد و فرارى تر شد. صاحب شتر، مردم را بانگ زد و گفت: خواهش مىكنم كسى به شتر من كارى نداشته باشد، من خودم بهتر مىدانم كه از چه راه شتر خویش را رام كنم». همینكه مردم را از تعقیب بازداشت، رفت و یك مشت علف برداشت وآرام آرام از جلو شتر بیرون آمد، بدون آنكه نعره اى بزند و فریادى بكشد و بدود، تدریجا در حالى كه علف را نشان مىداد جلو آمد. بعد با كمال سهولت، مهار شتر خویش را در دست گرفت و روان شد.

«اگر دیروز من شما را آزاد گذاشته بودم، حتما این اعرابى بدبخت به دست شما كشته شده بود و در چه حالى بدى كشته شده بود، در حال كفر و بت پرستى ولى مانع دخالت شما شدم و خودم با نرمى و ملایمت او را رام كردم»(1).

 
 
  (1). كحل البصر، ص 70.

 

سه شنبه 24/6/1394 - 10:45
پسندیدم 0
UserName