داستان هائی از زندگانی زندگانی حضرت علی (ع) 579

 

قافله اى كه به حج مىرفت

   

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 قافله اى از مسلمانان كه آهنگ مكه داشت، همینكه به مدینه رسید چند روزى توقف و استراحت كرد و بعد از مدینه به مقصد مكه به راه افتاد. در بین راه مكه و مدینه، در یكى از منازل، اهل قافله با مردى مصادف شدند كه با آنها آشنا بود. آن مرد در ضمن صحبت با آنها، متوجه شخصى در میان آنها شد كه سیماى صالحین داشت و با چابكى و نشاط مشغول خدمت و رسیدگى به كارها و حوایج اهل قافله بود، در لحظه اول او را شناخت. با كمال تعجب از اهل قافله پرسید: این شخصى را كه مشغول خدمت و انجام كارهاى شماست مىشناسید؟ - نه، او را نمى شناسیم، این مرد در مدینه به قافله ما ملحق شد، مردى صالح و متقى و پرهیزگار است. ما از او تقاضا نكرده ایم كه براى ما كارى انجام دهد، ولى او خودش مایل است كه در كارهاى دیگران شركت كند و به آنها كمك بدهد. معلوم است كه نمى شناسید، اگر مىشناختید این طور گستاخ نبودید، هرگز حاضر نمى شدید مانند یك خادم به كارهاى شما رسیدگى كند. مگر این شخص كیست این، «على بن الحسین زین العابدین» است. جمعیت آشفته بپا خاستند و خواستند براى معذرت، دست و پاى امام را ببوسند. آنگاه به عنوان گِله گفتند: این چه كارى بود كه شماباماكردید؟!ممكن بود خداى ناخواسته ما جسارتى نسبت به شما بكنیم و مرتكب گناهى بزرگ بشویم.

امام: «من عمدا شما را كه مرا نمى شناختید براى همسفرى انتخاب كردم ؛ زیرا گاهى با كسانى كه مرا مىشناسند مسافرت مىكنم، آنها به خاطر رسول خدا زیاد به من عطوفت و مهربانى مىكنند، نمى گذارند كه من عهده دار كار و خدمتى بشوم، از اینرو مایلم همسفرانى انتخاب كنم كه مرا نمى شناسند و از معرفى خودم هم خوددارى مىكنم تا بتوانم به سعادت خدمت رفقا نایل شوم»1)

 
 
 

(1).

 

بحار، ج 11 (چاپ كمپانى) ص 21 و در صفحه 27 بحار، جمله هایى هست كه امام مىفرماید: «اُكْرِهُ اَنْ اَّخُذَ بِرَسُولِاللّهِ مالا اُعْطِى مِثْلَهُ» و در روایتى هست كه فرمود: «ما اَكَلْتُ بِقَرابَتى مِنْ رَسُولِاللّهِ قَطُّ».

 

يکشنبه 22/6/1394 - 13:38
پسندیدم 0
UserName