پدر ،من در
توسط : r3zvanak
سال دوم دبیرستان که بودم ،تصمیم گرفتم معلم بشم.واسه همین در کنکور دانشسرای مقدماتی ثبت نام کردم و یه کتاب قطور آزمون خریدم و آوردم خونه.صبحها‌ که دبیرستان بودم .ولی بعد از برگشتن طبق معمول دو تا سیب زمینی میگذاشتم آبپز بشه واسه ناهار و میخورم و میرفتم توی حیاط .اونجا مرغ و خروسهای حاجی زینب صاحب خانه هم بودند.  راه میرفتم و میخواندم و تست میزدم. اونا هم مرتب قدقد میکردند‌ و سرشون رو کج میکردند و نگاهم میکردند..یعنی اینکه از کارم راضی هستند.
بعداز یکماه تلاش بالاخره کنکور برگزار شد.و روز اعلام نتایج رسید.صبح زود قبل از رفتن به مدرسه با پدرم به اداره  آموزش و پرورش رفتیم.در راهرو روی تابلویی بزرگ ،اسامی قبولیها رو زده بودند .با ترس و لرز نزدیک شدم. نگاه کردم.خبری از من نبود.باز هم.عرق سردی بر تنم نشست و سست شدم و روی زمین نشستم.به پدرم که نمیدانست چه شده ،گفتم : پدر ،من در دانشسرا قبول نشدم.بعد هم آروم گریه کردم...
آن روز به مدرسه نرفتم .حالم خراب خراب بود.پدرم هم حال خوشی نداشت .ولی سعی میکرد از معلم شدن و معلمی کردن بد بگوید تا مرا دلداری دهد.حاجی زینب هم تمام روز پیش من بود . آبگوشت خوشمزه ای رو که همیشه دوست داشتم  واسم پخت و نون کرمانشاهی که واسش سوغات آورده بودند و خیلی چیزهای دیگه ...ولی فایده ای نداشت.
فردا باز هم به دبیرستان نرفتم.کمی از ساعت نه گذشته بود .حوصله ام سر رفت .برای هواخوری رفتم دم در حیاط و بیرون را نگاه کردم.طبق معمول هر وقت دلم میگرفت همین کار رو میکردم.کمی که گذشت .دوستم را دیدم که از کوچه رد میشد. گفت : خانم معلم سلام.گفتم من که قبول نشدم.گفت: شوخی میکنی ،نه تنها قبول شدی بلکه نفر اول کنکور هم هستی.شوکه شدم.و باور نکردم.ولی به اصرار او تصمیم گرفتم خودم برم و ببینم .با همون وضعی که بودم با عجله و به سرعت  خودم رو به اداره رساندم .کنار تابلو ایستادم. خوب نگاه کردم .نفر اول تار بود .نمیدیدم.چشمانم را جمع کردم.و فشار دادم .سپس دیدم.خودم را.خندیدم.دوباره هم .آن لحظه سه اتفاق بزرگ افتاده بود.من نفر اول بودم .یعنی اینکه بدون هیچ مشکلی و با افتخار وارد دانشسرا میشدم.دوم اینکه چشمهایم خیلی ضعیف بود.و عینک باید میزدم.و سوم و مهم تر از همه اینکه کسی را داشتم که حواسش به من بود و نگاهش هم ...
شنبه 14/6/1394 - 1:13
پسندیدم 0
UserName