روز تاسوعا و وقایع در آن
توسط : bahaar88

 روز تاسوعاء یعنى روز نهم محرم الحرام كه در آن وقایع و حوادثى اتفاق افتاده است كه ذیلا مى  ‏نگاریم:
1 - مرحوم تنكابنى در كتاب اكلیل المصائب مى ‏نویسد:
جمعى از ارباب مقاتل نقل نموده‏اند از شیخ بزرگوار جعفر بن محمد نما در كتاب مثیرالاحزان و او از سكینه خاتون روایت داشته كه مى ‏فرمود:
در روز نهم محرم آب ما تمام شد و عطش ما شدت نمود و آب از ظرفها و مشكها خشك شده بود چون من و بعضى از اطفال ما تشنه شدیم، من بسوى عمه‏ام زینب رفتم كه او را از تشنگى خود و اطفال خبر دهم شاید كه آبى براى ما ذخیره داشته باشد، دیدم كه عمه‏ام در خیمه نشسته است و برادر شیر خوارم بر دامن او است و آن كودك گاهى مى ‏نشیند و گاهى بر مى ‏خیزد و مانند ماهى در آب در حركت و اضطراب است و فریاد مى ‏كند و عمه‏ام مى ‏گوید: صبر كن اى پسر برادر و كجا است براى تو صبر و حال اینكه به این حالت مى ‏باشى، گران است بر عمه تو كه صداى تو را بشنود و نفعى بحال تو نبخشد، چون من این را شنیدم صدا به گریه بلند كردم.
زینب سلام الله علیها فرمود: سكینه جان چرا گریه مى ‏كنى؟
گفتم: براى عطش برادرم و احوال خود را به عمه‏ام نگفتم كه مبادا ندوه او زیاد بشود، پس عمه‏ام برخاست و آن كودك را گرفت و به خیمه عموهایم رفت دید كه آبى ندارند و بعضى از كودكان ما در عقب او روانه‏ شدند براى طمع آب، پس در خیمه پسر عموهایم اولاد امام حسن مجتبى (علیه السلام) نشست و فرستاد به سوى خیمه اصحاب كه شاید آبى بیابد ولى نیافت، چون یاس از آب به هم رسانید به خیمه خود برگشت و به همراه آن بانو قریب به بیست كودك از پسر و دختر بودند، پس شروع كرد به فریاد كردن ما هم همگى فریاد كردیم، در این هنگام یكى از اصحاب پدرم به نام بریر كه به وى سید قراء مى ‏گفتند از خیمه ما عبور كرد چون صداى گریه ما را شنید خود را بر زمین انداخت و خاك بر سر خود ریخت و به اصحاب خود خطاب كرد، آیا شما را خوش آیند است كه دختران فاطمه از تشنگى بمیرند و حال آنكه قائمه شمشیرها در دستهاى ما باشد؟! نه قسم به خدا خبرى در زندگانى بعد از ایشان نیست بلكه پیش از ایشان در حوضهاى مرگ وارد مى ‏شویم.
اى اصحاب من، هر یك دست یكى از این كودكان را بگیریم و بر آب هجوم آوریم پیش از اینكه ایشان از تشنگى بمیرند و اگر این قوم با ما مقاتله كنند ما هم با ایشان مقاتله مى ‏كنیم.
یحیى مازنى گفت: موكلین آب فرات بر قتال ما اصرار خواهند نمود پس اگر این كودكان را به همراه بریم بسا باشد كه به ایشان تیر یا نیزه‏اى اصابت كند و ما سبب آن شده باشیم، لذا رأى صواب آنست كه مشكى با خود برداریم و آن را پر آب كنیم آن وقت اگر با ما مقاتله كردند ما هم با ایشان مقاتله نمائیم و اگر از ما كسى كشته فداى دختران فاطمه باشد.
بریر گفت: این فكر خوب است، پس مشكى گرفتند و به جانب آب رفتند، ایشان چهار نفر بودند چون موكلین آب آنها را مشاهده كردند، گفتند: شما كه باشید تا ما رئیس خود را خبر دهیم؟
میان بریر و رئیس ایشان قرابتى بود، پس چون او را خبر دادند، گفت: ایشان را راه دهید تا آب بیاشامند، چون داخل آب شدند و سردى آب را احساس كردند بریر و اصحابش صدا به گریه بلند كرده و گفتند: خدا لعنت كند ابن سعد را، این آب جارى است و به جگر آل پیغمبر قطره‏اى نمى ‏رسد پس بریر گفت: پشت سر خود را نگاه كنید و تعجیل نموده آب بردارید كه دلهاى اطفال حسین از تشنگى گداخته است و شما نیاشامید تا اینكه جگر اولاد فاطمه سیراب شود.
ایشان گفتند: قسم به خدا اى بریر ما آب نمى ‏آشامیم تا دلهاى اطفال حسین سیراب شود.
شخصى از موكلین این سخن بشنید و گفت شما خود داخل آب شدید كافى نیست كه براى این خارجى آب مى ‏برید قسم به خدا كه اسحق را از این خبر مى ‏كنم.
بریر گفت: اى مرد كتمان كن امر ما را، پس بریر بنزدیك او رفت كه وى را گرفته باشد تا خبر به اسحق نرساند آن مرد فرار كرد و اسحق را اطلاع داد.
اسحق گفت سر راه بر ایشان بگیرید و آنها را نزد من آورید و اگر اباء كنند با ایشان مقاتله كنید، پس سر راه را بر بریر و اصحاب او گرفتند، مجملا مقاتله بین ایشان در گرفت و بریر شروع به موعظه نمود، صداى او به گوش امام (علیه السلام) رسید، چند نفر فرستاد كه او را یارى كنند، پس ایشان رفتند و موكلین فرار كردند.
آب را آوردند، اطفال بیك دفعه بر سر آب جمع شدند و شكم‏ها و سینه‏ها را بر مشگ گذاشتند كه ناگاه بند مشگ باز شد و آن بر زمین ریخت، كودكان بیك دفعه به فریاد آمدند.
بریر بر صورت خود زد و گفت: والهفاه بر جگر دختران فاطمه صلوات الله و سلامه علیها.
2 - منقول است كه ابن زیاد مخذول از مماشاة و مطاوله عمر بن سعد با حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) آزرده خاطر شد لذا جویریة بن بدر تمیمى  را كه از سرهنگان بود به كربلاء روانه كرد و گفت:
اگر ابن سعد را دیدى در كار حرب اهمال مى ‏كند وى را بند كن تا امیرى دیگر براى لشگر بفرستم، چون جویریه به راه افتاد عبیدالله ترسید كه او عمر را حبس كرده و لشگر ضایع ماند، شمر را با آن نامه از پس او روانه نمود.
سعد بن عبیده گوید: بواسطه گرمى  هوا من با عمر بن سعد در آب رفته بودیم، مردى آمده به گوش او گفت كه ابن زیاد جویریة بن بدر را فرستاده كه اگر در كار جنگ اهمال مى ‏ورزى تو را گردن زند، چون این بشنید برجسته، سلاح جنگ بر خویش راست كرده و بر اسب سوار شد، بارى شمر بن ذى الجوشن لعنه الله تعالى آن نامه شوم را از پسر زیاد گرفت و بطرف كربلاء حرت كرد همه جا آمد تا روز پنجشنبه نهم محرم وارد صحراى كربلاء گردید و خود را به عمر بن سعد رسانده و نامه پسر زیاد مخذول را بدستش داد، عمر بعد از خواندن نامه و اطلاع بر مضمون آن گفت:
لا اهلا و لا سهلا یا ابرص، مالك و یلك لا قرب الله دارك و قبح الله ما قدمت به على.
خداى تعالى تو را دور و زشت كند بر آنچه براى من آورده‏اى قبلا من نامه‏اى براى ابن زیاد نوشتم و اصلاح كار در آن جسته و او را قانع كرده بودم تو او را از قبول آن منع كردى و كارى كه در شرف سامان گرفتن بود برآشفتى و پریشان نمودى، بخداى قسم، حسین بن على بدانچه عبیدالله بن زیاد گفته گردن ننهد و همان نفس اَبِىّ كه حضرت على بن ابیطالب (علیه السلام) را بود اكنون حسین را است.
شمر گفت: ابن سخن بگذار و بگوى تا چه خواهى كرد، اگر امر امیر را به امضاء مى ‏رسانى باید تا جنگ را آغاز كنى وگرنه لشگر با من بگذار و خود كنار برو.
عمر گفت: خیر، من امارت لشگر به تو نمى ‏دهم بلكه خودم كفایت این مهم مى ‏كنم تو فقط سرهنگ پیادگان باش عمر بن سعد آن نامه را خدمت امام (علیه السلام) فرستاد.
حضرت فرمود: بخدا قسم به حكم پسر مرجانه تن در نمى ‏دهم.
3 - چنانچه در كتب مقاتل نوشته‏اند در روز تاسوعا لشگر كوفه و شام همچون قطرات باران كه از آسمان ببارد به سرزمین كربلاء ریختند، در آن روز امام (علیه السلام) با اصحاب با وفایش در خیمه نشسته بودند علیا مكرمه زینب خاتون سلام الله علیها مى ‏فرماید: من در میان خیمه بودم از شكاف خیمه نظر به برادر مى ‏كردم ناگاه از سمت كوفه صداى طبل و كوس و نقاره بلند شد، روى آسمان از گرد و غبار تیره و تار گردید صداى هیاهو و غلغله در زمین و زمان انداخت به چهره برادر نگریستم دیدم رنگ ارغوانى برادر مبدل به زعفرانى شده بینى تیغ كشیده، رنگ پریده نتوانستم خود دارى كنم، پیشتر آمدم عرض كردم: برادر جان شما را چه مى ‏شود؟
شعر

چه شد اینكه لرزید جان و تنت   بشد رنگ از چهره روشنت

این چه حالت است كه در تو مشاهده مى ‏كنم، منكه از غصه مردم، كاش مادرم مرا نمى ‏زاد.
برادر بسمت من توجه نمود، آهسته فرمود: خواهر جان یتیم كننده اطفال من آمد، بیوه كننده زنان من آمد یعنى شمر الان وارد زمین كربلاء شد.
شعر

رسید آنكه خنجر برویم كشد  تنم را به خام و به خون در كشد
رسید آنكه غارت كند مال من    كند بى پدر جمله اطفال من

4 - در كتاب كافى مرحوم كلینى از امام صادق (علیه السلام) نقل كرده كه آنجناب فرمودند:
تاسوعا یوم حوصر فیه الحسین (علیه السلام) و اصحابه رضى الله عنهم بكربلاء و اجتمع علیه خیل اهل الشام و اناخوا علیه و فرح ابن مرجانه و عمر سعد بتوافر الخیل و كثرتها و استضعفوا فیه الحسین (علیه السلام) و اصحابه و ایقنوا انه لا یأتى الحسین ناصر و لا یمده اهل العراق بابى المستضعف الغریب...
روز تاسوعا روزى بود كه جد غریبم حسین با اصحابش در كربلاء محاصره شدند، لشگر شام اطراف آن غریب را گرفتند، سپاهیان كه در بیابان پراكنده بودند پیش آمدند امام و اصحاب امام را در میان گرفتند، از این كار پسر مرجانه و پسر سعد خوشحال شدند و امام حسین (علیه السلام) و اصحابش افسرده و آزرده گشتند و یقین نمودند دیگر یك تن از اهل عراق به یارى امام نخواهد آمد.
كلام امام صادق (علیه السلام) كه به اینجا رسید از روى حسرت فرمودند: پدر و مادرم فداى غریبى و ضعیفى تو اى جد بزرگوار.
در كتاب روضة الصفا آمده است:
جمعى از لشگریان ابن سعد كه روز سوم محرم به محاربه پسر پیغمبر آمده بودند وقتى غریبى و بى گناهى امام مظلوم را مشاهده كردند برگشتند، بعضى در نهانى و برخى بطور علنى، ابن زیاد ملعون خبردار شد برآشفت، سعد بن عبدالرحمن را طلبید با جمعى از لشگرى او را مامور ساخت تا در اطراف محله‏هاى كوفه گردش كنند هر كس را كه از جیش عمر سعد تخلف نمود دستگیر كرده بحضور او بیاورند، مامورین هر شخصى را كه مى ‏آوردند آن ملعون سخت عقاب مى ‏كرد حتى یكى از اهالى شام كه از جمله دوستداران آل ابى سفیان بود و بخاطر مرگ یكى از بستگانش برگشته بود تا سهم ارثى خود را دریافت كند گرفتار مامورین شد و او را نزد ابن زیاد آوردند هر چند او عذر آورد عذرش قبول واقع و بالاخره گردنش را زدند، این خبر منتشر شد و رعب و وحشتى در مردم ایجاد كرد لذا دیگر كسى جرات مراجعت ننمود و على الدوام پسر زیاد لشگر به مدد عمر سعد مى ‏فرستاد، فوجى بعد از فوجى و گروهى پس از گروهى، علمى  پشت سر علمى  روانه مى ‏كرد بطورى كه قاف تا قاف سرزمین كربلاء را لشگر فرا گرفت و احدى از آنان جرئت هزیمت و یاراى مخالفت را نداشتند و بمنظور اینكه از سپاهیان كسى فرار نكرده و یا به لشگر امام (علیه السلام) پناه نبرد جاسوسان گماشته كه افراد را كاملا زیر نظر و تحت مراقبت شدید داشتند بارى از اكثر شهرها و ممالك همچون:
كنده، ساباط، مدائن، عباده، ربیعه، سكون، حمیر، دارم، غطفان، مذحج، یربوع، خزاعه، حلب، نبط، بصره، تكریت، عسقلان، كرد و بلاد و شهرهاى دیگر.
امیر لشگر عمر بن سعد ملعون و پسرش حفص وزیر و مشاورش بود، درید را كه غلام بى باك و سفاكى بود علمدار كل كردند، ابن ابى جؤبه جاسوس و ابو ایوب سر كرده بیلداران و عمرو بن حجاج سردار دست راست و شمر بن ذى الجوشن سر كرده دست چپ و حرمله نابكار سردار تیر اندازان و ابو الحنوق رئیس سنگ اندازان و سنان بن انس سردار نیزه داران بود، اهل فن نوشته‏اند لشگر از كربلاء تا دم دروازه كوفه پشت در پشت ایستاده بودند.

نام کتاب: مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه‏
نام نویسنده: مرحوم آیت الله سید محمد جواد ذهنى تهرانى (ره)

دوشنبه 18/10/1391 - 9:51
پسندیدم 0
UserName
x