ملحق شدن سى و دو نفر از لشگر عمر بن سعد ملعون به لشگر حضرت امام حسین (علیه السلام) در شب عاشوراء
توسط : bahaar88

مرحوم سید در لهوف ملحق شدن سى و دو نفر از لشگر عمر بن سعد ملعون به اردوى كیوان شكوه امام (علیه السلام) را در اینجا نوشته و مرحوم صدر قزوینى آن را چنین تقریر نموده:
بسكه صوت مناجات و ناله و زارى اصحاب و صداى تلاوت قرآن از ایشان بلند بود لشگر پسر سعد را بعضى دل به حال ایشان بسوخت سى و دو نفر از شیعیان آل محمد علیهم السلام كه از فاضل طینت ایشان خلق شده بودند جبرا و كرها همراه لشگر پسر سعد به كربلاء آمده بودند و در كار خود متحیر بودند كه چگونه خود را از میان سپاه خلاص كنند، وقتى كه صداى ناله اصحاب و زمزمه تلاوت قرآن به گوش ایشان رسید دل این سى و دو نفر را كباب كرد به حال خود و به حال امام (علیه السلام) گریستند و از بى رحمى   كوفى تعجب كردند كه مگر دین اسلام نسخ شده، خون مسلمانان براى چه حلال شده كه گفته تیغ باید كشید اولاد پیغمبر را كشت.
شعر

دل سنگ از این ماجرا خون چكد    به دریاى چین اشگ جیحون چكد
بر اسلامیان تیغ كین چون كشیم     نبى گفته آل نبى را كشیم؟
 به یزدان كه این غیر بیداد نیست    كم از ظلم فرعون و شداد نیست

جواب پیغمبر را چه خواهند گفت، بهتر آنكه از این نیم جان بگذریم كشتى دین خود را به ساحل ببریم، دین آن قدر در نزد ما خوار نشده كه یكسره از آن بگذریم، این خیالات مى ‏كردند و صوت تلاوت قرآن مى ‏شنیدند، عرق تشیع هر یك در ضربان آمد و خون حمیت به جوش.
شعر

برون آمدند از سپاه عدوى   سوى شاه لب تشنه كردند روى
یكایك برفتند نزدیك شاه   دلى پر گناه و لبى عذر خواه
بودند رخ‏ها بر آن آستانه    كه روح الامین بود دربان آن

اصحاب حضرت از میهمانان و تازه رسیده‏ها پذیرائى كردند آن سى و دو نفر هم با دل شاد و خاطر از جهان آزاد یكدل و یك جهت در بزم شهادت نشستند و منتظر فردا گشتند.
10 - درخواست طرماح از امام (علیه السلام) به نقل مرحوم صاحب ریاض الاحزان مرحوم ملا محمد حسن قزوینى در ریاض فرموده:
بعد از آنكه امام (علیه السلام) در ضمن خطبه‏اى كه ایراد نمودند اصحاب را به ثبات و صبر و اختیار شهادت بر حیات فانى دنیا امر فرمودند به خیمه مخصوص خود تشریف برده و مشغول به عبادت و راز و نیاز با پروردگار شدند در این هنگام مردى شتر سوار كه به طرماح مرسوم بود خدمت آن سرور مشرف شد.
طبرى مى ‏گوید: این مرد از شیعیان خالص على مرتضى صلوات الله علیه و محبّان حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) بود به گوشش رسید كه امام بكربلاء آمده و گرفتار محنت و ابتلاء شده جمازه‏(64) بسیار خوب و پر تعریفى داشت سوار شد و از قبیله خود خارج گردید و خویش را به حضرت رسانید، شترش را خوابانید و عقال نمود و سپس محضر مبارك امام (علیه السلام) آمد و خود را در قدمهاى آن جناب انداخت و عرض كرد: فدایت شوم: این قوم از خدا بى خبر مقصودشان شما مى ‏باشد و من این شتر تند رفتار و تیز دو را آورده‏ام تا بر آن سوار شوید و شما را به مامن و ماواى خود ببرم و یقینا در آنجا احدى به شما نمى ‏تواند دست بیابد زیرا آنجا مكانى است در كمال استحكام و اشعبى است در غایب رفعت و قوام، كسى قدرت ندارد اطراف آن عبور كند و با این ترتیب جان خود را از ورطه هلاك نجات خواهید داد.
حضرت نگاهى به طرماح نموده و فرمودند:
عجب خیال محالى كرده‏اى، الفرار من معركة القتال و رفع الید عن الاهل و العیال و جعلهم عرضة الاسر على ید عدو المحتال لیس من شیم الكرام بل هو عار على احاد اللئام.
یعنى: اى طرماح: اولا گریختن از صحنه جنگ و هزیمت از جهاد گناه عظیم بوده ثانیا با اختیار دست از ناموس برداشتن و اهل و عیال را در معرض اسیرى گذاشتن رسم و شیوه اهل كرم نبود بلكه هیچ لئیم و پستى زیر این بار نمى ‏رود لا عیش و لا حیوة بعد ذلك اى طرماح این چه زندگى است كه من بیایم تنها در مامن تو قرار بگیرم اما این جوانان سرو قامت و این یاران با استقامت را بگذارم دست از ناموس و عرض خود بردارم، بدانكه نه من از اینها دست بر مى ‏دارم و نه اینها از من دست مى ‏كشند.
شعر

براه دوست گر باید فدائى    توان زد بر دو عالم پشت پائى
 توان از اكبر و اصغر گذشتن      توان از پیكر و از سر گذشتن

11 - واقعه آمدن هلال به كشیك خیام امام (علیه السلام)
از وقایع دیگرى كه در این شب پر تعب واقع شده حكایت هلال بن نافع بجلى است، این واقعه را مرحوم علامه قزوینى در ریاض الاحزان از صاحب ریاض المومنین باین شرح نقل كرده است:
چون موكب مسعود خامس آل عبا وارد زمین محنت قرین كربلاء شد از میان این همه ملازمان و همراهان كه كمر مواسات و مقاسات امام زمان را بر میان بسته بودند چاكرى خاص و نوكرى با اخلاص و اختصاص‏تر از هلال بن نافع بجلى نبود، پروانه وار در گرد شمع جمال حسینى مى ‏گردید و در مواضع خوفناك و هولناك محارست و پاسبانى سبط سید لولاك مى ‏نمود و كان حازما بصیرا بالسیاسة.
آداب حرب و رسوم طعن و ضرب را نیكو مى ‏دانست و بگفته ابى مخنف در مقتل وى دست پرورده شیر ذوالجلال اسدالله الغالب على بن ابیطالب (علیه السلام) بود، در تیراندازى بى بدل و در رزمسازى ضرب المثل بود.
وى نام خود و نام پدرش را بر فاق تیر نقش مى ‏كرد و آن تیر را رها مى ‏نمود و در شب تار چشم مار را مى ‏دوخت در شب پر تعب عاشوراء كه اصحاب و احباب در خیمه عبادت مشغول طاعت شدند هلال نیز در خیمه خود مشغول اصلاح سلاح خود بود شمشیر هلالى خود را برهنه كرده بود و صیغل مى ‏زد و با خود در گفتگو بود مى ‏گفت: هیچ شبى از این شب با هیبت‏تر نیافتیم، قاف تا قاف كربلاء را لشگر دشمن گرفته بود و خیام با احترام حضرت را محاصره كرده بودند، هلال با خود گفت مبادا دشمن بر خیمه آقا و مولاى ما شبیخون بزند بهتر آنكه بروم حراست و پاسبانى خیمه آقایم را بنمایم و كشیك سراپرده‏ها را بكشم، پس هلال شمشیر هلالى خود را حمایل كرد به در خیمه امام (علیه السلام) آمد دید حضرت چراغى افروخته، سجاده عبادت گسترده مشغول طاعت است.
شعر

گهى با نماز و گهى با نیاز   گهى در مناجات سرگرم راز
گهى بود با دیده اشگبار     طلب كار آمرزش كردگار

گاهى تكیه بر و ساده مى ‏كرد زانوى غم بغل مى ‏گرفت از دنیا شكوه مى ‏كرد و با پروردگار مناجات مى ‏نمود هلال گوید: مدتى حضرت به راز و نیاز و تضرع و تلاوت مشغول بود بعد دیدم از جا برخاست شمشیر به كمر بست از میان خیمه بیرون آمد متوجه لشگر مخالف شد من تعجب كردم با خود گفتم آیا پسر پیغمبر براى چه رو به لشگر پسر سعد مى ‏رود بهتر آنكه تنهایش نگذارم مثل سایه از عقب سر آن سرور رفتم دیدم بر بالاى بلندى و پستى عبور مى ‏كند و بر عقبه و كمین‏گاه‏ها نظر مى ‏اندازد در آن اثناء چشمش به من افتاد فرمود: سیاهى هلال هستى؟
عرض كردم: بلى خدا جان هلال را قربان تو كند، بیرون آمدن شما به این سمت كه رو به لشگر آوردید مرا به واهمه انداخت براى چه اینجا تشریف آوردید؟
امام فرمود: آمدم این عقبه و كمین گاه را ببینم مبادا دشمن اینجا كمین كند و بر خیمه ما بریزند هلال مى ‏گوید: دیدم حضرت برگشت و به زمین معركه نگاه مى ‏كرد و محاسن خود را بدست مبارك گرفته بود و اشاره به زمین مى ‏كرد مى ‏فرمود: به خدا این زمین همان زمین موعود است، این همان زمین است كه نخل نورس جوانان من بخاك مى ‏افتند.
سپس آن حضرت رو به من نموده فرمودند: اى هلال از اینجا نمى ‏روى و مرا ساعتى تنها نمى ‏گذارى تا به حال خود باشم و قدرى بر غریبى خود و جوانانم بنالم كه فردا مجال گریستن ندارم؟
هلال مى ‏گوید: من خود را بر قدمهاى امام (علیه السلام) انداخته عرض كردم: قربانت شوم مادرم در عزاى من بگرید چطور شما را تنها گذارم با آنكه شمشیر من بر كمر و اسبم در زیر ران من مى ‏باشد البته شما را تنها نخواهم گذاشت....
پس از آن هلال مى ‏گوید: دیدم حضرت قدرى در گودى قتلگاه با اشگ و آه بود و سپس رو به خیمه گاه آورد، من با خود گفتم ببینم حالا آقا به كجا مى ‏رود، دیدم از در خیمه‏ها گذشت تا به در خیمه خواهرش زینب خاتون رسید وارد خیمه شد.
زینب خاتون چون برادر را دید سپند آسا از جا برخاست برادر را استقبال كرد و متكائى نهاد و برادر را بر سر مسند نشانید.
امام (علیه السلام) نیز خواهر را پهلوى خود نشانید و به وصیت نمودن مشغول شد و وقایع و مصیبات فردا را براى خواهر بازگو فرمود.
شعر

گفت اى خواهى غم دیده بى یاور من   یك زمانى بنشین در برم اى خواهر من
خالى از اشگ كن این دیده چون دریا را       تا بگویم به تو من واقعه فردا را
تو مهین دختر زهرائى و ناموس رسول       تا بگویم به تو من واقعه فردا را
 باش آگه كه اجل دست گریبان منست      این شب آخر عمر من و یاران منست
آخر عمر من و اول بى یارى تو است    شب قتل من و ایام گرفتارى تو است
این مبادا كه تو فردا ز هیاهوى خسان    دست بر سینه زنى بركشى از قلب فغان
 غرق خون گر نگرى اكبر مه سیما     باید از گریه تو خاموش كنى لیلى را
را غرض اى غمزده فردا چو در این دشت بلا   سر من با سر هفتاد و تن گشت جدا
 جمع در دور خود اطفال پریشانم كن    گریه بر حال خود اى خواهر نالانم كن
 كه پس از من به بسى درد گرفتار شوى    سر برهنه به سوى كوچه و بازار شوى

هلال گوید: ناگاه دیدم صداى گریه علیا مكرمه زینب بلند شد و به صورت حزین عرض كرد:
یا اخاه اشاهد مصرعك و ابتلى برعایة هذه المذاعیر من النساء و القوم كما تعلم.
حسین جان من چگونه مى ‏توانم ببینم بدن ناز پرور تو روى خاك افتاده و چطور نگهدارى این مشت زنان بى كس بنمایم با آنكه مى ‏دانى این قوم كینه قدیمه از ما در دل دارند.
برادر چه قدر بر من گرانست كه ببینم بدن ناز پرور تو روى خاك افتاده و چطور نگهدارى این مشت زنان بى كس بنمایم با آنكه مى ‏دانى این قوم كینه قدیمه از ما در دل دارند.
برادر چه قدر بر من گرانست كه ببینم جوانان پاك و پاكیزه و ماههاى تابان بنى هاشم روى خاك افتاده‏اند كاش مادر مرا نمى ‏زاد.
حضرت خواهر را تسلیت مى ‏داد و امر به صبر مى ‏نمود.
بعد حضرت زینب خاتون عرضه داشت: برادر جان آیا از این اصحاب اطمینان حاصل كرده و درست امتحان فرموده‏اى، آیا مى ‏دانى درباره شما چه خیال دارند؟
مى ‏ترسم وقتى كه آتش جنگ شعله ور گردد، نیزه‏ها بلند شود و شمشیرها كشیده شود اصحاب شما را به دشمن سپرده و خود سلامت باشند.
امام (علیه السلام) از سخن خواهر به گریه در آمد، فرمود: خواهر البته اصحاب خود را امتحان كرده و همه را آزموده‏ام لیس فیهم الا الاقسر الاشرس همه جوانمردان با فتوت و شجاعان با مروت‏اند یتنافسون بالمنیة كاستیناس الطفل بلبن امه اى خواهر این یاران و یاوران كه مى ‏بینى دور مرا گرفته‏اند ایشان چنان از جان بیزارند و طالب مرگ هستند و انس به من دارند مثل انس طفل به پستان مادر.
هلال گوید: من چون این مقاله را از علیا مجلله محترمه شنیدم دیگر نتوانستم خوددارى كنم گریه بر من مستولى شد از آنجا آمدم به اصحاب این خبر را ذكر كنم، رسیدم به در خیمه حبیب بن مظاهر دیدم آن پیر روشن ضمیر نشسته چراغ افروخته و بیده سیف مصلت شمشیر خود را برهنه كرده خطاب به تیغ برهنه خود مى ‏گوید:
ایها الصارم استعد جوابا...
هلال گوید: همان در خیمه حبیب نشستم سلام كردم جواب شنیدم، احوال پرسى كرد و فرمود:
یا حبیبى ما الذى اخرجك برادر عزیز چه چیز تو را از خیمه خود بیرون آورده؟
هلال تمام تفصیل احوال را بیان كرد تا آنجا كه گفت:
یا حبیب فاقت الحسین (علیه السلام) عند اخته و هى فى وحشة و رعب و اظن النساء شاركتها فى الحسرة و الزفرة اى برادر الان امام زمان را نزد خواهرش علیا مكرمه زینب خاتون سلام الله علیها گذاشتم و آمدم در حالتى كه آن مخدره را ترس و واهمه برداشته بود از ما بدگمان بود، مى ‏گفت برادر مى ‏ترسم اصحاب تو، تو را تنها بگذارند و بدست دشمن بسپارند، جائى كه علیا مخدره زینب این گمان را در حق ما ببرد و بترسد یقین دارم همه مخدرات با او در این گمان شریك باشند بهتر آنستكه برخیزى برویم اصحاب را جمع كنیم تا امام در خیمه نزد خواهر نشسته برویم پیش روى زنان حرم بایستیم، اظهار چاكرى و نوكرى و ثبات قدم بكنیم شاید این رعب و هراس از دل خواهر آقاى ما و سایر اهل حرم بیرون آید زیرا من حالتى از علیا مخدره مشاهده كردم كه به غیر این چاره‏اى ندارد.
حبیب فرمود: اطاعت مى ‏كنم، فى الفور از جا جست، اصحاب را ندا كرد كه یا لیوث الوغاء و یا ابطال الصفا اى شیران بیشه شجاعت و اى دلیران عرصه شهامت كه در خیمه‏ها آرمیده‏اید بیرون بیائید، صداى حبیب كه بلند شد جوانان هاشمى  سراسیمه از خیمه‏ها بیرون دویدند كه یا حبیب چه مى ‏گوئى؟
عرض كرد: اى آقا زاده‏ها من با شما عرضى ندارم، زحمت كشیدید برگردید آسوده باشید، من با این اصحاب عرض دارم، پس بانگ دیگر بر آورد: یا اصحاب الحمیة و لیوث الكریهه اى لشگر بى ننگ و اى شیران جنگى بیرون بیائید.
ناگاه اصحاب جملگى از میان خیام بیرون دویدند و به دور حبیب صف كشیدند، گفتند: فرمایش چیست؟
حبیب فرمود: یاران خواهر آقاى شما، ناموس حَرَم كبریا و نیز مخدرات همه از شما بدگمانند و مى ‏ترسند مبادا شما سید مظلومان را در میان دشمن بگذارید و بروید لهذا گریانند، نالانند چه مى ‏گوئید آیا همین نحو است كه خانمها خیال كرده‏اند یا نه؟
همینكه اصحاب با غیرت و حمیت از حبیب این سخن را استماع كردند و عرق تشیع آنها به حركت آمد فجردوا صوارمهم و رموا عمائمهم شمشیرهاى نازك شكاف از غلاف كشیدند، عمامه بر زمین زدند.
گفتند: اى حبیب به ذات پاك آن خدائى كه منت به جان ما نهاده ما را در این صحراء گرفتار ابتلاء كرده و منصب چاكرى شهید كربلاء را به ما داده كه از ما بى وفائى نخواهد سر زد، به خدا هر آینه خواهى دید با این داس شمشیر آتش فشان كله پر باد سر دشمنان را درو خواهیم كرد و در جهنم به بزرگانشان ملحق خواهیم نمود تا جان در بدن داریم البته وصیت رسول خدا را درباره اولادش محافظت مى ‏كنیم حبیب فرمود: حال كه چنین است همراه من بیائید تا من شما را در خیمه علیا مكرمه ببرم ثبات قدم شما را به خاكپاى ایشان برسانم شاید رعب از دلهاى نازك دختران فاطمه بیرون برود.
گفتند: حاضریم.
حبیب از پیش یاران كمر بسته از عقب آهسته آهسته بدر خیمه اهالى حرم رسیدند عرض كردند: یا اهلنا و یا سادتنا و یا معشر حرا بر رسول الله اى خانمهاى ما و اى خواتین محترمات و اى حرائر فاطمیات و اى پردگیان حرم ولایت و امامت مائیم چاكران و نوكران آستان شما و این است قبضه شمشیرهاى ما در دست ما، این شمشیرها را در غلاف نخواهیم كرد مگر در گردنهاى دشمنان شما و این است نیزه‏هاى رساى ما كه فرو نمى ‏رود مگر به سینه پر كینه اعداى شما.
حضرت چون صداى احباب و اصحاب خود را شنید فرمود: خواهر مى ‏شنوى اصحاب من چه مى ‏گویند، نگفتم ایشان با من مهر و محبت داشته و از من جدا نمى ‏شوند تا جانهاى خود را فداى من نكنند، ببین آمده‏اند تو را از ترس و واهمه بیرون آرند تو هم برخیز بیرون برو با ایشان تعارف كن بعد به سایر مخدرات هم فرمود: اخرجن یا آل الله علیهم، اى پردگیان حرم خدائى شما هم بیرون بروید از ایشان معذرت بخواهید، پس آن مخدرات محترمه از میان خیمه‏ها بیرون آمدند در مقابل اصحاب ایستادند حضرت میان خیمه نشسته بودند و گوش مى ‏دادند كه صداى ضجه و ناله عیال و اهل حرم بلند شد با چشم گریان ندبه و ناله مى ‏كردند و مى ‏گفتند: حاموا ایها الطیبون عن الفاطمیات اى نیكان عالم و اى پاكان اولاد آدم ما ناموس پیغمبر خدائیم و عصمت فاطمه زهرائیم از ما حمایت كنید، ما را در دست دشمن مبادا بگذارید، اگر خداى ناكرده دست اجنبى به گوشه چادر ما برسد شما جواب پیغمبر خدا را چه خواهید داد؟
حبیب و اصحاب كه این حالت را دیده و این مقالات را شنیدند سرها بزیر انداخته چنان صیحه و ناله از دل بر آوردند كه زمین از اثر صیحه و ناله ایشان به لرزه در آمد.

64) یعنى شتر بسیار تندرو و تیزدو.

نام کتاب: مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه‏
نام نویسنده: مرحوم آیت الله سید محمد جواد ذهنى تهرانى (ره)

دوشنبه 18/10/1391 - 9:46
پسندیدم 0
UserName
x