اتمام حجت نمودن حضرت با آن قوم شقى و پلید
توسط : bahaar88
امام (علیه السلام) بعد از خواندن خطبه اول و موعظه نمودن آن قوم پلید كه شرحش گذشت بار دوم روى منور و مقدس خود را به جانب آنها نمود و با صداى بلند كه همه صحراى كربلاى پر بلاء را پر كرده بود و هر دو لشگر مى ‏شنیدند فرمود:
اى جماعت نسب مرا بیان كنید و نظر نمائید كه من كیستم و رجوع كنید به نفوس شریره ملعونه خود و سرزنش كنید خود را بر عمل خویش، فانظروا هل یصلح لكم قتلى و انتهاك حرمتى.
اى جماعت ملاحظه كنید كه آیا صلاح شما هست كشتن من و درهم شكستن حرمت من، آیا من فرزند پیغمبر شما و پسر وصى او و پسر عمش جناب على بن ابیطالب (علیه السلام) كه اولین نفرى بود كه به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) ایمان آورد نیستم؟ آیا جناب حمزه سیدالشهداء عم من نیست؟ آیا جعفر طیار كه با ملائكه در بهشت پرواز مى ‏كند عموى من نیست؟ آیا این حدیث شریف به گوش شما نرسیده است كه رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) در حق من و برادرم حضرت امام حسن (علیه السلام) فرمود: هذان سید شباب اهل الجنة یعنى حسن و حسین دو آقاى همه جوانان اهل بهشتند.
اى قوم اگر مرا در آنجا مى ‏گویم تصدیق مى ‏كنید و حال آنكه هر چه مى ‏گویم راست است و بحق خداوند كه هرگز قصد دروغ نكرده‏ام زیرا دانسته‏ام كه خداوند جلیل دروغگو را از رحمت خود نا امید گردانیده است پس چرا با من اینگونه سلوك و رفتار مى ‏كنید و اراده كشتن من دارید و اگر كلام مرا دروغ مى ‏پندارید قطعا در میان شما هستند جمعى كه اگر از ایشان سوال كنید به شما خبر داده و گفته من را تصدیق مى ‏نمایند، از جابر بن عبدالله انصارى و ابا سعید خدرى و سهیل بن صعد ساعدى و زید بن ارقم و انس بن مالك سوال كنید تا به شما خبر دهند كه خودشان همین حدیث شریف را از حضرت رسول اكرم‏ (صلى الله علیه و آله و سلم) در حق من و برادرم شنیده‏ام.
سپس حضرت فرمودند:
یا قوم اما فى هذا حاجز لكم عن سفك دمى .
اى جماعت بى حیا این همه سخنان كه براى شما گفتم باعث آن نشد كه شما را از كشتن و ریختن خون من باز دارد؟!
ناگاه در این هنگام شمر بد اختر در بین سخنان امام (علیه السلام) جسارتى كرد و كلامى  گفت كه مضمونش این است كه:
حسین از دین خدا بیرون رفته و مى ‏خواهد سخنان خود را راست قلمداد كند و ما نمى ‏فهمیم كه او چه مى ‏گوید.
پس حبیب بن مظاهر علیه الرحمه در جواب او فرمود:
اى ملعون، توئى كه از دین خدا بیرون رفته‏اى و هر كس هر چه بگوید متابعت او مى ‏كنى و اگر هفتاد مذهب به هم رسد از براى دنیا با همه همراهى مى ‏كنى و راست مى ‏گوئى كه سخنان و كلمات این بزرگوار را نمى ‏فهمى  زیرا كه به جهت كفر تو خداوند قلب تو را سرنگون كرده و بر آن مهر گذاشته است.
و چون آن بى دین از حبیب این جواب را شنید ساكت شد.
سپس امام (علیه السلام) دفعه دیگر به صداى بلند كه همه كس شنیدند فرمودند:
اى قوم اگر شما در سخنان من شك دارید پس معلوم مى ‏شود در اینكه من فرزند پیغمبر شمایم شك دارید.
فوالله ما بین المشرق و المغرب ابن بنت نبى غیرى فیكم و لا فى غیركم.
اى جماعت بخداوند عالم قسم كه در میان مشرق و مغرب فرزند دختر پیغمبرى غیر از من وجود ندارد نه در میان شما و نه در میان غیر شما، اى قوم و اى بر شما، آیا مى ‏خواهید كه مرا به قتل رسانید در عوض آنكه از شما كسى را كشته‏ام یا آنكه مالى را از شما تلف كرده‏ام یا كسى را مجروح نموده‏ام كه قصاص كنید و حال آنكه هیچ یك از اینها از من صادر نشده است.
پس چون كلام را از آن حجت خدا شنیدند همگى ساكت شده و احدى جواب نگفت و متحیر و سرگردان شدند كه چنین كلمات و فرمایشات را چه جواب بگویند و چون حضرت دیدند همه ساكت شده‏ اند و اصلا جواب نمى ‏گویند جمعى از روساء و بزرگان ایشان را صدا زد و فرمود:
یا شبث بن ربعى و یا حجار بن ابحر و یا قیس بن الاشعث و یا یزید بن الحرث آیا شماها نامه ننوشتید به من كه همه میوه‏ها بر درختهاى ما رسیده و همه زراعتهاى ما سبز و خرم گردیده و از براى نصرت و یارى تو لشگرهاى مسلح و مكمل آماده نموده‏ایم، كو وعده‏هاى شما و صدق قولتان؟!
راوى مى ‏گوید: والله هرگز سخنگوئى به آن فصاحت و بلاغت پیش از او و بعد از او شنیده نشده.
مرحوم مجلسى در كتاب بحار روایت كرده است كه چون سخن آن حضرت به اینجا رسید عمر بن سعد ملعون فریاد زد اى یاران مگذارید حسین این قدر سخن بگوید و او را جواب بگوئید كه او پسر پدرش على بن ابیطالب است والله اگر در میان شما همین طور یك روز بایستد كلام او قطع نخواهد شد و از حرف زدن مانده نمى ‏شود.
پس شمر حرامزاده قدم جرأت در میان نهاده عرض كرد: یا حسین اینقدر حرف كه مى ‏زنى چه مى ‏گوئى حرفى بزن كه ما آن را بفهمیم.
حضرت فرمود: مى ‏گویم از خدا بترسید و متقى و پرهیزكار گردید لا تقتلونى فانه لا یحل لكم قتلى و لا انتهاك حرمتى اى شمر غدار مكار مى ‏گویم دست از كشتن من بردارید و حرمت مرا در هم مشكنید زیرا من پسر دختر پیغمبر شمایم و جده من خدیجه زوجه پیغمبر شما است و البته به شما رسیده است كلام پیغمبر كه فرموده: الحسن و الحسین سیدى شباب اهل الجنة.
پس اشعث بن قیس ملعون پیش آمد و عرض كرد: ما این سخنان را نمى ‏دانیم و گوش به این حرفها نخواهیم داد ولكن بدان كه سخن ما اینست كه دست از بزرگى بردار و در فرمان پسر عم خود در آى و كوچكى او را راضى شو كه او و اصحاب او و دوستانش با تو رفتارى نخواهند كرد مگر همانطورى كه موافق خواهش تو است.
پس آن بزرگوار و برگزیده خلاق زمین و آسمان در جواب آن ملعون فرمود:
والله لا اعطیكم بیدى اعطاء الذلیل و لا اقر لكم اقرار العبد
به خدا قسم دست بیعت به شما نخواهم داد از روى ذلت و خوارى و اقرار نخواهم كرد از براى شما مثل اقرار بندگان و غلامان، پس به نداى بلند فرمود:
یا عبادالله همانا من به پروردگار خود و پروردگار شما پناه مى ‏برم كه شماها مرا سنگباران كنید و پناه مى ‏برم به پروردگار خود از هر متكبرى كه ایمان نیاورد به روز حساب.
آگاه باشید كه امام حجت الهى بر شما كردم و راه خیر و شر را به شما نمودم ولكن بدانید كه جهاد خواهم كرد با این گروه بسیار، كم است آذوقه و اصحاب من.
پس شعرى چند قرائت فرمود كه جملگى دلالت داشتند بر اعراض از دنیاى دنى، پس روى مبارك به جانب آسمان كرد عرض نمود:
اى خداوند من، منع فرما از ایشان باران رحمت خود را و قحط كن در زمان ایشان مثل آنكه در زمان حضرت یوسف كردى و مسلط گردان بر ایشان غلامى  را ثقف كه زندگانى را بر ایشان تلخ گرداند و احدى‏ از ایشان را باقى و زنده نگذارد و به قتل رساند ایشان را در عوض آن كه ما را به قتل رسانیدند.
خداوندا، این جماعت ما را فریب دادند، به ما دروغ گفتند، ما را خوار و ذلیل گردانیدند، توئى پروردگار ما و اعتماد ما بر تو است و بسوى تو است زارى و بجانب تو است بازگشت همه ما.
و پس از فراغ از مناجات با حضرت قاضى الحاجات روى مقدس را بجانب آن ملاعین كرده فرمود:
كجاست عمر بن سعد كه مرا با او كارى است؟
چون آن شقى بد اقبال از خواستن آن جناب آگاهى یافت اكراه داشت كه بخدمت آن جناب شرفیاب شود، بعد از نزدیك شدن آن ملعون به آن جناب حضرت فرمودند:
اى عمر تو مرا به قتل مى ‏رسانى به گمان آنكه حرامزاده‏اى پسر حرامزاده تو را در ملك رى و بلاد جرجان والى خواهد كرد!!!
اى عمر والله كه تو به آرزوى خود نخواهى رسید و این كلام عهدى باشد در میان من و تو و آنچه مى ‏خواهى و مى ‏توانى بكن كه هرگز بعد از شهید كردن من خوشحالى نخواهى دید نه در دنیا و نه در آخرت و گویا مى ‏بینم سر تو را كه در كوفه به نیزه كرده‏اند و اطفال آن را بازیچه خود گردانیده‏اند.
عمر بن سعد بد عاقبت از شنیدن این كلام خشمناك گردید و روى نحس خود را گردانید و به مكان خویش برگردید و روى به لشگر خود كرد و گفت:
ما تنتظرون به احملوا با جمعكم انما هى اكلة واحدة
یعنى انتظار چه مى ‏كشید جمیع لشگر یكدفعه بر او حمله كنید كه او یك لقمه بیشتر نیست.
به گفته آن شقى همه لشگر بر آن مقتداى عالمیان و مركز دایره ایمان حمله كرده و به تیرها و نیزه‏ها و آلات حرب به آن بزرگوار و اصحابش اذیتها مى ‏رساندند.

نام کتاب: مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه‏
نام نویسنده: مرحوم آیت الله سید محمد جواد ذهنى تهرانى (ره)

دوشنبه 18/10/1391 - 9:34
پسندیدم 0
UserName
x