استغاثه امام (علیه السلام) و منقلب شدن حر بن یزید ریاحى
توسط : bahaar88

استغاثه امام (علیه السلام) و منقلب شدن حر بن یزید ریاحى و توبه نمودنش و ملحق شدن آن با سعادت به اردوى كیوان شكوه

 

 به نوشته ابو مخنف همینكه از در خیمه ناله غریبى مظلوم كربلاء به هل من ناصر ینصرنا و هل من مجیر یجیرنا بلند شد صداى استغاثه و زارى آن بزرگوار در آن صحراى وحشتزا پیچید و به گوش حر بن یزید ریاحى رسید دلش از جا كنده شد، بدنش به لرزه در آمد در دریاى حیرت فرو رفت و غرق در بحر تفكر شد، بنا كرد در غرق حمیتش به زدن و خون تشیعش در جوشیدن، نور هدایت در ساحت دل آن مقبل تابید و صورتش مثل قرص قمر درخشید و دست قدرت سبحانى وى را از جنگ وساوس شیطانى نجات داد و حضرت پروردگار خطاب به شیطان فرمود:
ان عبادى لیس لك علیهم سلطان یعنى وى از عباد مخلص ما است تو را قدرتى با این صاحب همت نیست، پس حر دلاور تازیانه بر مركب زد و خود را به پسر سعد بد اختر رسانید فرمود:
أتقاتل انت مع هذا الرجل، آیا با این غریب بى یار خیال مقاتله و كارزار دارى یا اینكه اینها اسباب چینى است براى بیعت گرفتن؟
آن ناپاك گفت: اى والله قتالا شدیدا یعنى آرى به ذات خدا جنگى سخت خواهم كرد كه آسانترش آن باشد كه سرها از تن و دستها از بدن جدا شود.
حر فرمود: آنچه پسر فاطمه از شما خواهش كرده به عمل نخواهید آورد؟
پسر سعد گفت: اگر اختیار با من بود هر آینه خواهش حسین را اجابت مى ‏كردم اما چكنم حكم امیر است یا بیعت و یا جنگ.
رخسار حر زرد شد، سر بزیر انداخت، خود را به عقب كشید در موقف خود ایستاد، پسر فرخنده سیرش هم با سنان و سپر در لشگر ایستاده بود، یك طرف حر، قرة بن قیس ریاحى كه پسر عموى حر بود قرار داشت، حر به فرمود: هل سقیت فرسك آیا مركب خود را آب داده‏اى؟
گفت: نه یابن عم‏
حر فرمود: چرا كوتاهى كردى، حالا نمى ‏خواهى آب بدهى؟
قره از گفتار حر به خیال افتاد با خود گفت: این شیر مرد مى ‏خواهد از جنگ طفره بزند و با پسر فاطمه روبرو نشود.
گفت: من اسب خود را آب نخواهم داد.
حر گفت: پس من مى ‏روم مركب خود را آب بدهم، حر در این خیال بود كه ناگاه دو مرتبه ناله استغاثه و زارى حضرت به گوشش رسید كه مى ‏فرمود:
اما من مجیر یجیرنا، اما من معین یعیننا، اما من ناصر ینصرنا.
ابو مخنف مى ‏گوید: حر دلاور كه این نداى امام (علیه السلام) را شنید رو كرد به قره فرمود:
پسر عم آیا نمى ‏شنوى صداى غریبى امام ابرار و ناله بى كسى سلطان بى یار را؟
اما تنظر الى الحسین (علیه السلام) كیف یستغیث و لا یغاث و یستجیر و لا یجار.
آیا نگاه نمى ‏كنى چگونه در خیمه تكیه به نیزه بى كسى داده هر چه استغاثه مى ‏كند كسى به فریادش نمى ‏رسد فهل لك ان تسیربنا الیه و نقاتل بین یدیه آیا مى ‏توانى با ما یار شوى این لشگر را بگذارى دست از این عالم بردارى با هم برویم خدمت جگر گوشه مصطفى اگر بناى كارزار شد یاریش كنیم فان الناس عن هذه الدنیا راحلة و كرامات الدنیا زائلة فلعلنا نفوز بالشهادة و نكون من اهل السعادة.
اى پسر عم دنیا جاى ثبات و قرار نیست و نعمتهاى دنیا بر هیچ كس پایدار نمى ‏ماند، شاید از دولت این غریب دولت شهادت نصیب ما گردد و نام ما در زمره اهل سعادت مرقوم شود در حشر با پسر پیغمبر محشور شده و از نعم باقیه مسرور گردیم.
قره بى سعادت گفت: مرا با این كار حاجت نیست.
حر سعادتمند روى از آن بیگانه برگردانید و روى به پسر فرخ سیر خود آورد و فرمود:
یا بنى لا صبرلى على النار و لا على غضب الجبار و لا ان یكون غدا خصى احمد المختار.
پسرم مرا طاقت حرارت جهنم نبوده و نمى ‏توانم غضب حق تعالى را تحمل كنم و توان اینكه در فرداى قیامت پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) دشمن من باشد ندارم، شنیدى صداى استغاثه جگر گوشه پیغمبر را كه هر چه زارى كرد كسى یارى ننمود یا بنى سر بنا الیه برو تا به سوى حسین رو نهیم.
فرزند ارجمند حر گفت: یا ابه حبا و كرامة به چشم فرمان تو بر من مطاع است.
فجعل یدنوا من الحسین (علیه السلام) قلیلا قلیلا، پس به قصد شرفیابى حضور سلطان العالمین آهسته آهسته، كم كم پیش آمدند و صفوف را شكافتند و از كنار اوس مهاجر عبور كردند اوس مهاجر پرسید: اى دلیر چه خیال دارى، مى ‏خواهى میدان دارى و اظهار شجاعت و دلاورى كنى؟
حر جواب مهاجر را نداد فاخذه مثل الافكل بدن حر در پشت زین مثل بید مى ‏لرزید كه صداى استخوانهاى بدنش شنیده مى ‏شد.
مهاجر گفت: اى حر بالله حالت تو را دگرگون مى ‏بینم، من تو را در معارك دیدار كرده‏ام دلیریهاى تو را سنجیده و پسندیده‏ام اگر كسى از اشجع شجاعان كوفه از من سوال مى ‏كرد من تو را نشان مى ‏دادم حال چطور این قدر مضطرب و ترسان مى ‏باشى؟
حر گفت: والله اخیر نفسى بین الجنة و النار، اى مهاجر به ذات پروردگار خود را میان بهشت و نار مى ‏بینم ولى بهشت را اختیار مى ‏كنم، این بگفت تازیانه بر مركب نواخت مثل باد صرصر تاخت.
مرحوم سید در لهوف مى ‏نویسد:
و یده على رأسه و هو یقول: اللهم الیك انبت فتب على فقد ارعبت قلوب اولیائك و اولاد بنت نبیك.
حر سعادتمند و سرافراز دست بر سر گذارده با حالتى زار و گریان و از روى عجز و نیاز مى ‏گفت:
پروردگارا به سوى تو بازگشتم، توبه مرا قبول و گناهم را ببخشاى كه دل دوستان تو را بترس انداختم و اولاد دختر پیغمبر تو را مضطرب ساختم از كردار زشت خود پشیمانم.
همین نحو زمزمه مى ‏كرد و گریان گریان مى ‏آمد تا خود را به صف اصحاب حضرت رساند، یاران راه دادند آن مرد دیندار چون چشمش بر جمال پر ملال حسینى افتاد ناله از دل كشید خود را از مركب به زیر انداخت صورت به خاك مالید، قدم امام (علیه السلام) را بوسید و زار زار گریست و عرضه داشت:
شعر

آمدم اى دوست با حال خراب   سینه ‏ام شد از غم هجرت كباب
جان نباشد آنكه از بهر تو نیست    خشك باد آبى كه در نهر تو نیست

یابن رسول الله التوبه التوبه، از سر تقصیر من در گذر
ابو مخنف مى ‏نویسد:
ثم بكى بكاءا شدیدا و قال الامام (علیه السلام): ارفع رأسك یا شیخ.
بعد از گریه بسیار امام ابرار فرمودند: اى جوانمرد سر بردار زیرا

سر نامور لایق خاك نیست     سزاى ثریا جز افلاك نیست

به روایتى خود حضرت دست آورد و سر حر را از روى خاك برداشت با دست مرحمت گرد و غبار از سر و صورت آن فرخنده اقبال پاك كرد.

نام کتاب: مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه‏
نام نویسنده: مرحوم آیت الله سید محمد جواد ذهنى تهرانى (ره)

دوشنبه 18/10/1391 - 9:33
پسندیدم 0
UserName
x